«طوفان» آرام گرفت همدیگر را دریابیم

«طوفان» آرام گرفت همدیگر را دریابیم

سه هفته از فوت رضا صفایی‌پور معروف به طوفان گذشت. به نظرم حالا بهتر می‌توان به‌نکاتی پیرامون درگذشت هنرمندان و در اینجا به طور مشخص، بازیگران اشاره کرد.

متاسفانه شاهد این هستیم که در چند سال گذشته، رسم نانوشته‌ای حاکم شده است مبنی بر این‌که مراسم تشییع و ختم این هنرمندان، تبدیل به میتینگ بیان چیزهایی می‌شود که اگر واقعیت داشته‌باشد(که در بسیاری مواقع دارد) نخست می‌بایستی خود اهالی سینما مورد بازخواست و نقد قرار گیرند. مثلا در موقع درد‌دل و شکایت‌ها، همواره تاکید می‌شود این عزیزان از بیکاری و بی‌توجهی فوت کردند که بخشی از این نظر درست است. بنابراین لازم است در این رابطه دو نکته را مورد توجه و اهتمام قرار دهیم. مورد اول خیلی پیچیده و پنهان نیست. حرف صریح و بی‌پرده این است که چرا خود سینمایی‌ها به فکر همدیگر نیستند؟ چرا آنهایی که در مقام کارگردان و تهیه‌کننده، پروژه‌ای را در آستانه کلید زدن دارند یاد قدیمی‌ها، بیکارها و پیشکسوتان خانه‌نشین نیستند؟ و پرسش‌های جدی دیگری در این رابطه که از آن می‌گذرم و از آنجا که نیروهای تازه‌نفس زیادی وارد سینما شده‌اند، فقط بخشی از صحبت پژمان بازغی خطاب به ‌آنان را تکرار می‌کنم: «جوان‌ترها فراموش کردند که اگر امروز کار می‌کنند، این سینما روی دوش چه کسانی بوده که به اینجا رسیده‌است.» 
خلاصه این‌که منتظر خانه‌سینما ماندن و از فلان مسئول توقع داشتن با ایفای وظیفه انسانی و صنفی و رفاقتی، منافاتی که ندارد حتی ثواب هم دارد. اصلا شما فرض کنید باید خمس سرکار بودن و پروژه داشتن خود را بپردازید؛ همین.
اما نکته مهم دیگر این قلم خطاب به خود هنرمندان قدیمی است. مبادا که برخی جوایز و بعضا نقش‌های قابل توجه، باعث و بانی غرور و توقعات بعد ازاین شود. همواره گفته‌اند و شنیده‌ایم که سینما بی‌رحم است. این بی‌رحمی دقیقا در محیط شهرت اتفاق می‌افتد. یعنی اگرهنرمندان شهیر نتوانند «شهرت» رامدیریت کنند، تبعات آن، اول از همه دامن خودشان را خواهد گرفت. بازیگرانی که به حق یا بر اثر حوادث روزگار به جایزه‌ای دست می‌یابند یا فرصتی برای ایفای نقشی بزرگ برایشان فراهم می‌شود که بعدا تکرار شدنی نیست، چنانچه تحلیلی واقع‌بینانه‌ ازسازوکار سینما و پدیده شهرت نداشته‌باشند، اسیر روزگار می‌شوند. برای روشن شدن این بحث بهتر است به مصادیق عینی دراین رابطه اشاره کنم. مثلا مرحوم جمشید مشایخی را یادتان بیاید. او در کارنامه‌اش نقش‌های اول و مطول کم نداشت، ولی در ادامه به حضورهای در چند فصل یا حتی چند پلان هم رضایت می‌داد. همچنین بارزترین مصداق این موضوع، مرحوم آتیلا پسیانی بود. خدابیامرز هیچ وقت به طول نقش اهمیت نمی‌داد و همواره هم مشغول کار بود. یا چرا راه دور برویم. دریک دهه گذشته نقش‌های جمشید هاشم‌پور را مرور کنید که بعضا در یک پلان حضور یافته است و نمونه‌های دیگری که قابل اشاره هستند. البته اشتباه نشود، تاکید این قلم بر پذیرش هر نقش مبتذل و فاقد ارزشی نیست(بالطبع انتخاب‌گری مهم است) بلکه تصریح براین است که اگربازیگری جایزه‌ای گرفت یا در دوره و مقطعی موفق به بازی در نقش‌های درجه یک شد، نباید انتظار داشته‌باشد در ادامه و تا آخرعمر با چنین پیشنهادهایی مواجه شود.

محمد تقی فهیم | نویسنده و مترجم