عباس را از «حضرت عباس» خواست
در قهرود کشاورزی بود به نام احمد که او هم یک زن و یک دختر شیرخواره توی خانهاش داشت. زن احمد بدزا بود، یعنی هر چه بچه دنیا میآورد سقط میشد، این دختر کوچولو هم خدایی سالم مانده بود.
احمد از خدا پسر میخواست از طرفی هم نمیخواست عیالش این همه اذیت شود. نیت کرد و رفت کربلا. بچه بعدی سالم بود، پسر هم بود. کربلایی احمد میگفت به حرم حضرت ابوالفضل دخیل بستم و زار زده بودم که یا قمر بنیهاشم من سلامت بچههایم را از تو میخواهم. خلاصه اینکه کربلایی احمد این پسر اول را تحفه حضرت عباس میدانست، برای همین هم اسمش را گذاشت عباس.کودکی عباس مثل همه بچههای روستایی در خانه و مدرسه و سر زمین کشاورزی گذشت. عباس یک پسر بچه ساده و سبکبار و پا برهنه بود که در کوچههای خاکی قهرود، پشتک و وارو میزدوشلنگ تخته میانداخت. البته زیاد شیطان نبود، ظاهرا از همان اول هم مظلومیتش بر شلوغبازیهایش میچربید، اما زبل بود. مدرسه هم که رفت درسش بد نبود. برای دوران دبیرستان هم راهی تهران شد. بیخبرم که یک بچه ساده شهرستانی چطور آن روزها را در تهران سر کرد اما به هر حال تا ششم یا هفتم را در مدرسه دارالفنون خواند، بعدش هم به کاشان برگشت و در هنرستان نساجی مشغول تحصیل شد و آخر به خوبی و خوشی دیپلمش را گرفت.




