سرزمین عجایب
تفریح من در بچگی بازی آتاری بود و خاله بازی. آن وقتی هم که خیلی حوصلهام سر میرفت و همبازیهایم پایه کارتون دیدن میشدند، میرفتیم سراغ دفترچهی سیدی ها. وقتِ ورق زدن دفترچه که میرسید، ذوق عجیب و غریبی در تنم جریان پیدا میکرد.
سردرگمی برای انتخاب کارتون مورد علاقهام و اینکه دوست دارم اینبار تکرار کدام را ببینم، شیرینترین دغدغهای بود که در آن سن و سال میتوانستم تجربه کنم. هربار که یک خش پشت سیدی میافتاد، انگار زخم روی تن من افتاده باشد با وسواس تمیزش میکردم. حتی گاهی با ملایمت آنها را میشستم و خشک میکردم تا مبادا برای بار هزارم «راپونزل» را با خط و خش ببینم. راپونزل با آن موهای بلند خوشگل و قلم جادوییاش رویای دست نیافتنی بچگیهایم بود، آنقدری که همیشه دوست داشتم قد موهایم را به اندازه راپونزل بلند کنم و هرچند وقت یکبار قلم نقاشیای برمیداشتم و با آرزوی جادویی شدن، روی لباسهایم میکشیدم اما هربار تلخی واقعیت کام مریم پنج ساله را تلخ میکرد.این روزها که دیگر چیزی به بیست سالگیام نمانده است و به عنوان دختری جوان با انواع و اقسام خودزشت پنداریها دست و پنجه نرم میکنم و هر روز نسخه زیبایی جدیدی برای من و هم نسلیهایم پیچیده میشود، میفهمم که همان کارتونهای رنگ و وارنگ و پرنسسهای زیبا با شاهزادههای سوار بر اسب سفید، چه معیارهای ریز و درشتی را برای من کودک ساخته بودند.از بینیهای کوچک و پوست صاف و چشمهای درشت بگیر تا زندگی رویایی و حضور ناگهانی یک شاهزاده برای تمام کردن همه مشکلات.
مریم شاهپسندی - دبیر تحریریه



