داستان جنایی(قسمت دوم)
خیانت و جنایت
زینت نگران دو کودکش شد، وارد خانه شد. عماد در حالی که چاقویی خونی در دست داشت در حیاط به دیوار تکیه داده بود. عماد با دیدن او از جا پرید و زینت از ترس به کوچه آمد و با کمکخواهی او اهالی بیرون آمدند. زن جوان اینبار وقتی همراه همسایهها به خانه برگشت از عماد خبری نبود. با شنیدن صدای آب از حمام به آنجا رفت و با جسد دو پسرش روبهرو شد که با ضربههای چاقو به قتل رسیده بودند.
و حالا ادامه ماجرا...
چند روزی بود خانه مش رحیم سوت و کور شده بود. وحشتی به جانش چنگ میانداخت. خانهای که چند روز قبل بهخاطر عروسی پسرش در آن بروبیایی بهپا کرده بود، حالا گاهی با وزیدن باد در میان درختان حیاط و رقص آنها سکوت مرگبارش میشکست. هرچه معادلات را کنار هم میچید، آشوبش بیشتر میشد. همین یک هفته قبل، مهران سراغش آمد و گفت همراه تازه عروسش قصد سفر چند روزه دارند. تا دم در بدرقهاش کرد. همان روز هم دلش آشوب بود و دوست نداشت مهران برود اما تازه داماد بود و حق داشت نوعروسش را سفر ببرد. با رفتن مهران دلش به تنها دخترش نرگس خوش بود؛ دختری مهربان که با مرگ مادر، بار کارهای خانه را به دوش کشیده بود. حالا لیلا هم داشت عروس میشد و مش رحیم با اینکه تنهاتر میشد، خوشحال بود که دختر عزیز دردانهاش دارد سروسامان میگیرد.نرگس دیروز ظهر برای دیدن نامزدش از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته بود. سعی میکرد به خودش دلداری بدهد که دختر و پسرش زود برمیگردند اما وقتی آخرین رمق خورشید روی دیوار رنگ باخت، لباسهایش را عوض کرد و از خانه بیرون زد. نمیخواست ناپدید شدن نرگس نقل جمعهای روستاییان شود. به همین دلیل راهی پاسگاه شد. با دیدن استوار سعیدی از او خواست خصوصی صحبت کنند. استوار وقتی پریشانی مشرحیم را دید، از سربازی که در حال آب دادن به گلدانهای اتاق بود خواست بیرون برود و در را ببندد.
چی شده مش رحیم، چرا اینقدر آشوب داری؟
پیرمرد کلاه نمدی را از روی سر برداشت و درمشتش مچاله کرد و آه بلندی کشید. نیمنگاهی به در انداخت و وقتی خیالش راحت شد، گفت: استوار خیلی نگرانم. نمیخوام نفوس بد بزنم اما حسی بهم میگه دختر و پسرم تو دردسر افتادن.
استوار که از شنیدن این جملات در کنار حس کنجکاویاش، نگران هم شده بود از مش رحیم خواست کامل توضیح بده چی شده.
مش رحیم دوباره کلاهش را روی سر گذاشت و آشوبی که از صبح وجودش را میخورد را با هرکلمه بیرون ریخت. «ببین استوار عروسی، پسرم که خاطرهات هست؟»
استوار با تکان سر تایید کرد و پیرمرد ادامه داد: «هفته پیش سراغم آمد و گفت میخواهد همراه زنش به سفر بره. حقیقتا دلم به این سفر رضا نبود اما گفتم اگه جلوشو بگیرم، عروسم فکر میکنه میخوام تو زندگیشون دخالت کنم. همون شب باهاش تماس گرفتم و گفت خانه یکی از فامیلای زنش هستند و صبح فردا میرن شمال. بعد از اون هم دیگه موبایلش خاموش شد. اول گفتم گوشیاش تو جاده بیشارژ مونده اما وقتی طولانی شد برای اینکه خودمو آروم کنم، گفتم شاید گوشیاش خراب شده. تا الان هم خبری نشده اما ماجرای نرگس نگرانیمو بیشتر کرد. نامزد نرگس جنوب کار میکنه. دیروز قرار بود بعد از یک ماه برگرده. نرگس به خانهاش توی شهر رفت تا اونجا رو رفتوروب کنه و براش غذا درست کنه. میلاد، دامادم تنها زندگی میکرد. بنده خدا خانوادهشو توی تصادف ازدست داده بود. قراربود نرگس غروب همراه میلاد بیان خونه اما از اونم دیگه خبری نشد. تا امروز صبر کردم اما حس میکنم اتفاق تلخی برای اونا افتاده.»
استوار نشانی خانه میلاد رو گرفت و ازمشرحیم خواست به خانه برگرده و منتظرخبرش باشد. قول داد، اهالی روستا متوجه ماجرانشوند. در حالی که پیرمرد را تا مقابل دراتاق همراهی میکرد، برگهای که نشانی را در آن نوشته بود راتاکرد و داخل جیبش گذاشت. از پارچ روی میز لیوان آبی ریخت و پشت میزش نشست ویک نفس آن راسرکشید. با پشتدست آبی راکه روی سبیلهای پرپشتش مانده بود پاک کرد وپرونده عماد را ازکشوی میز بیرون آورد. چه روزی بود وهمه اتفاقات برای روستای علیآباد بود. قتل دو بچه به دست عماد وحالا ناپدیدشدن مهران و نرگس.
شروع به نوشتن گزارش قتل سینا و سامان کرد. باید صبح زود به شهر میرفت وگزارش رابه رئیس پلیس میداد. برنامهریزی کرد بعد ازجلسه به مقابل خانه میلاد برود و شکایت مش رحیم را بررسی کند. با خودش میگفت؛ نرگس ونامزدش بعد از این مدت، تنهایی، تصمیم گرفتن با هم خلوت کنند و فکر نگرانی پیرمرد را نکردهاند.
عقربههای ساعت12شب را نشان میداد که پرونده قتل را از روی میز برداشت و راهی خانه شد.
محمد غمخوار - تپش
چند روزی بود خانه مش رحیم سوت و کور شده بود. وحشتی به جانش چنگ میانداخت. خانهای که چند روز قبل بهخاطر عروسی پسرش در آن بروبیایی بهپا کرده بود، حالا گاهی با وزیدن باد در میان درختان حیاط و رقص آنها سکوت مرگبارش میشکست. هرچه معادلات را کنار هم میچید، آشوبش بیشتر میشد. همین یک هفته قبل، مهران سراغش آمد و گفت همراه تازه عروسش قصد سفر چند روزه دارند. تا دم در بدرقهاش کرد. همان روز هم دلش آشوب بود و دوست نداشت مهران برود اما تازه داماد بود و حق داشت نوعروسش را سفر ببرد. با رفتن مهران دلش به تنها دخترش نرگس خوش بود؛ دختری مهربان که با مرگ مادر، بار کارهای خانه را به دوش کشیده بود. حالا لیلا هم داشت عروس میشد و مش رحیم با اینکه تنهاتر میشد، خوشحال بود که دختر عزیز دردانهاش دارد سروسامان میگیرد.نرگس دیروز ظهر برای دیدن نامزدش از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته بود. سعی میکرد به خودش دلداری بدهد که دختر و پسرش زود برمیگردند اما وقتی آخرین رمق خورشید روی دیوار رنگ باخت، لباسهایش را عوض کرد و از خانه بیرون زد. نمیخواست ناپدید شدن نرگس نقل جمعهای روستاییان شود. به همین دلیل راهی پاسگاه شد. با دیدن استوار سعیدی از او خواست خصوصی صحبت کنند. استوار وقتی پریشانی مشرحیم را دید، از سربازی که در حال آب دادن به گلدانهای اتاق بود خواست بیرون برود و در را ببندد.
چی شده مش رحیم، چرا اینقدر آشوب داری؟
پیرمرد کلاه نمدی را از روی سر برداشت و درمشتش مچاله کرد و آه بلندی کشید. نیمنگاهی به در انداخت و وقتی خیالش راحت شد، گفت: استوار خیلی نگرانم. نمیخوام نفوس بد بزنم اما حسی بهم میگه دختر و پسرم تو دردسر افتادن.
استوار که از شنیدن این جملات در کنار حس کنجکاویاش، نگران هم شده بود از مش رحیم خواست کامل توضیح بده چی شده.
مش رحیم دوباره کلاهش را روی سر گذاشت و آشوبی که از صبح وجودش را میخورد را با هرکلمه بیرون ریخت. «ببین استوار عروسی، پسرم که خاطرهات هست؟»
استوار با تکان سر تایید کرد و پیرمرد ادامه داد: «هفته پیش سراغم آمد و گفت میخواهد همراه زنش به سفر بره. حقیقتا دلم به این سفر رضا نبود اما گفتم اگه جلوشو بگیرم، عروسم فکر میکنه میخوام تو زندگیشون دخالت کنم. همون شب باهاش تماس گرفتم و گفت خانه یکی از فامیلای زنش هستند و صبح فردا میرن شمال. بعد از اون هم دیگه موبایلش خاموش شد. اول گفتم گوشیاش تو جاده بیشارژ مونده اما وقتی طولانی شد برای اینکه خودمو آروم کنم، گفتم شاید گوشیاش خراب شده. تا الان هم خبری نشده اما ماجرای نرگس نگرانیمو بیشتر کرد. نامزد نرگس جنوب کار میکنه. دیروز قرار بود بعد از یک ماه برگرده. نرگس به خانهاش توی شهر رفت تا اونجا رو رفتوروب کنه و براش غذا درست کنه. میلاد، دامادم تنها زندگی میکرد. بنده خدا خانوادهشو توی تصادف ازدست داده بود. قراربود نرگس غروب همراه میلاد بیان خونه اما از اونم دیگه خبری نشد. تا امروز صبر کردم اما حس میکنم اتفاق تلخی برای اونا افتاده.»
استوار نشانی خانه میلاد رو گرفت و ازمشرحیم خواست به خانه برگرده و منتظرخبرش باشد. قول داد، اهالی روستا متوجه ماجرانشوند. در حالی که پیرمرد را تا مقابل دراتاق همراهی میکرد، برگهای که نشانی را در آن نوشته بود راتاکرد و داخل جیبش گذاشت. از پارچ روی میز لیوان آبی ریخت و پشت میزش نشست ویک نفس آن راسرکشید. با پشتدست آبی راکه روی سبیلهای پرپشتش مانده بود پاک کرد وپرونده عماد را ازکشوی میز بیرون آورد. چه روزی بود وهمه اتفاقات برای روستای علیآباد بود. قتل دو بچه به دست عماد وحالا ناپدیدشدن مهران و نرگس.
شروع به نوشتن گزارش قتل سینا و سامان کرد. باید صبح زود به شهر میرفت وگزارش رابه رئیس پلیس میداد. برنامهریزی کرد بعد ازجلسه به مقابل خانه میلاد برود و شکایت مش رحیم را بررسی کند. با خودش میگفت؛ نرگس ونامزدش بعد از این مدت، تنهایی، تصمیم گرفتن با هم خلوت کنند و فکر نگرانی پیرمرد را نکردهاند.
عقربههای ساعت12شب را نشان میداد که پرونده قتل را از روی میز برداشت و راهی خانه شد.
محمد غمخوار - تپش




