تنهاترین یار
روزی، غریبهای از من پرسید چه مسئولیتی برایت بیشتر از حد توانت بوده؟! فکر کردم که گاهی در این زمانه غریب،سنگینترین مسئولیت برای من، ایرانی بودن است. آنچنان که ریشهها و دلواژههای تاریخی راازکهنترین نقطه آغاز بشریت یافت کنی و آن را با غم روزگار حال و ناامیدی همسن و سالانت بیامیزی و بعد به آنچه ساختهای نگاه کنی!
انگار تودهای که زخمهای بسیار دارد، زیر پارهای از رگبار مغولان بوده اما همچنان نفس میکشد؛ همچنان جان دارد و دلربایی میکند. این روزها عشق داشتن به وطن، خالی از رنج نیست؛ اینکه میبینی کسی وطنش را محل آرامش اقتصادی، روانی و تحصیلی خود میخواهد و برای رسیدن به همین خواستهها، محبور میشود از عشق و علاقه به وطن دوری بطلبد و مام مادری را بیهمراه، راهی سفر نفرتانگیز آینده کند. عشق به وطن نه یکعمل اکتسابی ونه یک آمیخته سودانگیزهست بلکه یک حس است؛مثل نگاه سرخوش به ستونهای تختجمشید درهوای آتش برانگیز شیراز است، مثل دلبستن به یک عشق! این روزها وطن برای بسیاری محل دل کندن شده است؛ دروازه خروج برای نوجوانان وجوانانش.شبیه بهدریایبحثوجدلیکه فرزندانش رادرون خودغرق میکند؛فرزندانیکه ازاو،فقط زندگی میخواهند... .همه جان و زندگی، وطن است. وطن، همین تنهاترین یار، که عاشق آن بودن مسئولیتها دارد.
فرهود عباسی فرد - تهران



