مروری بر كتاب «علی از زبان علی» اثر محمد محمدیان
ســـــایه به ســایه امیــــــــر(ع)
زینب آزاد
حرف از امیرالمومنین(ع) كه به میان بیاید، سراپا گوش میشویم، بغض نخراشیدهای گلویمان را چنگ میزند و آه و حسرت است كه به پهنای صورتمان سُر میخورد. پای سفره علی(ع) نشستن و از علی(ع) خواندن هنر میخواهد. وصفش چنان دشوار كه در كلمات نگنجد و مهرش چنان وسیع كه ظرفیت آدمی توان درك آن را ندارد. علی(ع) را باید از زبان علی(ع) خواند. باید از زبان علی(ع) شنید. او كه قرآن ناطق بوده و در حقانیتش هیچ جای شك و شبهه نیست. علی(ع) را باید نوشید و نوشاند.
حجتالاسلام محمد محمدیان تلاش كرده است تا با استناد به مدارك موجود در مستندات شیعه و سنی اعم از تاریخی - روایی و تفسیری، چهره واقعی اول مظلوم عالم را به مخاطبان بشناساند. او پس از جمعآوری مطالب و گردآوردی آنها به این نتیجه رسید كه بهترین شیوه برای رساندن صدای مظلومیت او، بیان این امور از زبان خود اوست. این كتاب ترجمه و گزیدهای از مجموعه هفت جلدی «حیاه امیرالمؤمنین(ع) عن لسانه» است كه در هفت عنوان متفاوت: عصر نبی اكرم(ص)، عصر خلفا، پذیرش خلافت، جنگ جمل، جنگ صفین، جنگ نهروان و شهادت امام(ع) تدوین شده، اما آن مجموعه به دلیل مبسوط بودن و همچنین عربی بودن برای عموم قابل استفاده نیست.
میتوان گفت دور بودن از پیچیدگیهای تاریخی و همچنین پاسخ به برخی از مهمترین شبهات زندگی امیرالمومنین(ع)از نقاط قوت این كتاب به حساب میآید.
در ده فصل مجزا با اول مظلوم عالم همراه میشویم و پای سخنان گرانبهایش مینشینیم. از ولادتش در مكه میگوید، از نخستین مومن به رسول خدا(ص) بودنش كه خاطراتی از مكه را تداعی میكند. این اثر مخاطبان را تا مدینه همراه پیامبر(ص) راهی میكند. از ازدواجش با دردانه عالم، با شوق سخن به میان میآورد. در بدر، نخستین جنگاوریاش را به رخ تاریخ میكشاند و با احد خاطره بازی میكند. از فتح خیبر و خندق و غدیر سخن میگوید. اینجا همان آغاز بزرگترین ظلم در تاریخ خلقت است. سقیفه! همان جا كه میگوید «هنگامیكه غسل رسول خدا(ص) به پایان رسید و بدن آن حضرت را با كفن پوشاندم، لحظه وداع و آخرین دیدار فرارسید. كفن را از چهره مباركش كنار زدم و دردهای دلم را با او این گونه در میان گذاشتم...» (ص68) و در كنار مضجع شریف پیامبر(ص) اینچنین بغض را میبلعد: «صبر و شكیبایی نیكوست، جز در غم از دست دادن تو، بیتابی و ناشكیبایی نكوهیده است، مگر در اندوه فقدان تو و هر مصیبتی در مقایسه با آن ناچیز خواهد بود». (ص69)
در این برهه از تاریخ مسیر خلافت به كلی منحرف میشود و در نهایت بییاوری پس از پیامبر(ص) به محاجه با برخی صحابه میپردازد. بعد از ماجرای غم بار فدك، در غم زهرای اطهر(س) خار در چشم و استخوان در گلو مجبور به سكوت میشود. شاهد غصب خلافت است و میداند كه اینها نقشهها در سر میپرورانند.
شانه خالی میكند از خلافت، دلش رضا نمیدهد به این كملطفیها، «وقتی اصرار مردم از حد گذشت و چارهای جز پذیرش نداشتم، به آنها گفتم: «حال كه جز بیعت با من به چیز دیگری راضی نیستید و من نیز چارهای ندارم جز پذیرش درخواست شما؛ پس به مسجد میرویم و بیعت با حضور همه مردم و رضای مسلمانان انجام میگیرد. آنجا هركس خواست با من بیعت كند» (ص156)و درست همینجا! باشكوهترین بیعت تاریخ رقم خورد.
«در جریان اولین تقسیم بیتالمال، طلحه و زبیر دریافتند كه از دادن امتیازات خاص خبری نیست. لذا فكر دیگری كردند و سراغ من آمدند و از محرومیتهایشان در دوران عثمان گفتند...» (ص181) این آغاز عهدشكنی آنها بود. پس از این، فتنهها پشت سر هم آغاز شد. حركت این دو و عایشه به سمت بصره، فتنه ناكثین و مخالفتهای ابوموسی اشعری بخش كوچكی از اینها بود.
پس از پیروزی در جنگ جمل و رفتار با اسرا «هنگام تقسیم غنائم مشكلی پیش آمد. جمعی از لشكریان من قصد داشتند زنان و فرزندان و اموال كشتگان لشكر جمل را به غنیمت گیرند، ولی من در پاسخ به آنها گفتم: هیچ راهی برای غنیمت گرفتن این زنان و فرزندان نیست. آنان در سرزمین اسلام بودهاند و مسلمان هستند. ما فقط با كسانی جنگ كردیم كه با ما اقدام كردند و بر ما ستم روا داشتند...» (ص233)
اولین گام در برخورد با معاویه در مدینه برداشته و در كوفه با او برخورد شد. رفت و آمد و كشمكش با معاویه ادامه پیدا كرد. كار از نصیحت گذشته بود. معاویه خود را برای نبرد آماده كرده بود. «هنگامی كه خبر آمادگی معاویه برای جنگ را دریافت كردم، به مردم گفتم: «... آنان با رومیان پیمان بستهاند كه براساس آن، اگر شما بر لشكریان معاویه پیروز شوید، آنان از مردم روم یاری طلبند و به سرزمین آنان بروند و اگر آنان بر شما پیروز شوند، نهایت كارتان مرگ است و فقط به سوی خدا میتوانید بگریزید...» (ص239)
حوادث پشت سرهم رخ میداد و مسلمانان را میآزرد. فتنه پشت فتنه، جنگ پشت جنگ تا آنجایی كه قرآنها بر نیزه شدند، مالكاشتر نخعی را از میدان جنگ بازگرداندند، بالاجبار ابوموسی اشعری را انتخاب كردند و معاهده حكمیت را نوشتند و از بطن حكمیت، خوارج را متولد كردند. اما امام(ع) نرم خویی را با خوارج انتخاب كرد. در نبرد با آنها درنگ كرد و در نهایت پیروز میدان نهروان شد، «بعد از پایان جنگ از یارانم خواستم كه مجروحان خوارج را شناسایی كنند. چهارصد مجروح شناسایی شد. دستور دادم آنها را به عشایر و قبایلشان تحویل دهند...» (ص503)
مردم برای جنگ با معاویه بسیج شدند، اما سستی ورزیدند كه این امر سبب شد «خطبه تهدید آمیزی برای مردم كوفه ایراد كردم كه موثر افتاد و آنها را آماده عزیمت به میدان جنگ كرد... به خدا سوگند اگرهمگی به همراه من برای جنگ با دشمن حركت نكنید و با دشمن نبرد نكنید، تا خداوند كه بهترین حكم كنندگان است بین ما و آنان داوری كند، حتما شما را نفرین خواهم كرد و از خداوند برای شما عذاب خواهم خواست.» (ص577)
نویسنده در فصل الخطاب این كتاب از دوران شهادت مولا سخن به میانه میآورد، از شوق وصال به محبوب و از وعده صادق پیامبر(ص). امام(ع) حتی مردم را هم مطلع میكند و به فرزندان خود میگوید: «در دهه آخر این ماه پدر خویش را از دست خواهید داد.» (ص587) و باز میگوید و آتش برافروخته به قلب شیعیان و محبینش میزند: در حالی كه دست به محاسن خویش میكشد «چقدر زیبا میشوی، هنگامیكه روز جمعه با خون رنگین میشوی!» (ص587)
پدر مهربان بشریت حتی وصیت به مدارا با دشمن خویش میكند و از احوالش جویا میشود. مولا در شب 21 ماه رمضان سال 40 هجری قمری شیعیان خود را یتیم كرد و رستگار شد.
آری! تاریخ تكرار میشود آن قدر هم تكرار میشود و مردم عبرت نمیگیرند، تا شاید بر اُبهت تاریخ هیچ خدشهای وارد نشود؛ چیزی شبیه این روزها... .
حجتالاسلام محمد محمدیان تلاش كرده است تا با استناد به مدارك موجود در مستندات شیعه و سنی اعم از تاریخی - روایی و تفسیری، چهره واقعی اول مظلوم عالم را به مخاطبان بشناساند. او پس از جمعآوری مطالب و گردآوردی آنها به این نتیجه رسید كه بهترین شیوه برای رساندن صدای مظلومیت او، بیان این امور از زبان خود اوست. این كتاب ترجمه و گزیدهای از مجموعه هفت جلدی «حیاه امیرالمؤمنین(ع) عن لسانه» است كه در هفت عنوان متفاوت: عصر نبی اكرم(ص)، عصر خلفا، پذیرش خلافت، جنگ جمل، جنگ صفین، جنگ نهروان و شهادت امام(ع) تدوین شده، اما آن مجموعه به دلیل مبسوط بودن و همچنین عربی بودن برای عموم قابل استفاده نیست.
میتوان گفت دور بودن از پیچیدگیهای تاریخی و همچنین پاسخ به برخی از مهمترین شبهات زندگی امیرالمومنین(ع)از نقاط قوت این كتاب به حساب میآید.
در ده فصل مجزا با اول مظلوم عالم همراه میشویم و پای سخنان گرانبهایش مینشینیم. از ولادتش در مكه میگوید، از نخستین مومن به رسول خدا(ص) بودنش كه خاطراتی از مكه را تداعی میكند. این اثر مخاطبان را تا مدینه همراه پیامبر(ص) راهی میكند. از ازدواجش با دردانه عالم، با شوق سخن به میان میآورد. در بدر، نخستین جنگاوریاش را به رخ تاریخ میكشاند و با احد خاطره بازی میكند. از فتح خیبر و خندق و غدیر سخن میگوید. اینجا همان آغاز بزرگترین ظلم در تاریخ خلقت است. سقیفه! همان جا كه میگوید «هنگامیكه غسل رسول خدا(ص) به پایان رسید و بدن آن حضرت را با كفن پوشاندم، لحظه وداع و آخرین دیدار فرارسید. كفن را از چهره مباركش كنار زدم و دردهای دلم را با او این گونه در میان گذاشتم...» (ص68) و در كنار مضجع شریف پیامبر(ص) اینچنین بغض را میبلعد: «صبر و شكیبایی نیكوست، جز در غم از دست دادن تو، بیتابی و ناشكیبایی نكوهیده است، مگر در اندوه فقدان تو و هر مصیبتی در مقایسه با آن ناچیز خواهد بود». (ص69)
در این برهه از تاریخ مسیر خلافت به كلی منحرف میشود و در نهایت بییاوری پس از پیامبر(ص) به محاجه با برخی صحابه میپردازد. بعد از ماجرای غم بار فدك، در غم زهرای اطهر(س) خار در چشم و استخوان در گلو مجبور به سكوت میشود. شاهد غصب خلافت است و میداند كه اینها نقشهها در سر میپرورانند.
شانه خالی میكند از خلافت، دلش رضا نمیدهد به این كملطفیها، «وقتی اصرار مردم از حد گذشت و چارهای جز پذیرش نداشتم، به آنها گفتم: «حال كه جز بیعت با من به چیز دیگری راضی نیستید و من نیز چارهای ندارم جز پذیرش درخواست شما؛ پس به مسجد میرویم و بیعت با حضور همه مردم و رضای مسلمانان انجام میگیرد. آنجا هركس خواست با من بیعت كند» (ص156)و درست همینجا! باشكوهترین بیعت تاریخ رقم خورد.
«در جریان اولین تقسیم بیتالمال، طلحه و زبیر دریافتند كه از دادن امتیازات خاص خبری نیست. لذا فكر دیگری كردند و سراغ من آمدند و از محرومیتهایشان در دوران عثمان گفتند...» (ص181) این آغاز عهدشكنی آنها بود. پس از این، فتنهها پشت سر هم آغاز شد. حركت این دو و عایشه به سمت بصره، فتنه ناكثین و مخالفتهای ابوموسی اشعری بخش كوچكی از اینها بود.
پس از پیروزی در جنگ جمل و رفتار با اسرا «هنگام تقسیم غنائم مشكلی پیش آمد. جمعی از لشكریان من قصد داشتند زنان و فرزندان و اموال كشتگان لشكر جمل را به غنیمت گیرند، ولی من در پاسخ به آنها گفتم: هیچ راهی برای غنیمت گرفتن این زنان و فرزندان نیست. آنان در سرزمین اسلام بودهاند و مسلمان هستند. ما فقط با كسانی جنگ كردیم كه با ما اقدام كردند و بر ما ستم روا داشتند...» (ص233)
اولین گام در برخورد با معاویه در مدینه برداشته و در كوفه با او برخورد شد. رفت و آمد و كشمكش با معاویه ادامه پیدا كرد. كار از نصیحت گذشته بود. معاویه خود را برای نبرد آماده كرده بود. «هنگامی كه خبر آمادگی معاویه برای جنگ را دریافت كردم، به مردم گفتم: «... آنان با رومیان پیمان بستهاند كه براساس آن، اگر شما بر لشكریان معاویه پیروز شوید، آنان از مردم روم یاری طلبند و به سرزمین آنان بروند و اگر آنان بر شما پیروز شوند، نهایت كارتان مرگ است و فقط به سوی خدا میتوانید بگریزید...» (ص239)
حوادث پشت سرهم رخ میداد و مسلمانان را میآزرد. فتنه پشت فتنه، جنگ پشت جنگ تا آنجایی كه قرآنها بر نیزه شدند، مالكاشتر نخعی را از میدان جنگ بازگرداندند، بالاجبار ابوموسی اشعری را انتخاب كردند و معاهده حكمیت را نوشتند و از بطن حكمیت، خوارج را متولد كردند. اما امام(ع) نرم خویی را با خوارج انتخاب كرد. در نبرد با آنها درنگ كرد و در نهایت پیروز میدان نهروان شد، «بعد از پایان جنگ از یارانم خواستم كه مجروحان خوارج را شناسایی كنند. چهارصد مجروح شناسایی شد. دستور دادم آنها را به عشایر و قبایلشان تحویل دهند...» (ص503)
مردم برای جنگ با معاویه بسیج شدند، اما سستی ورزیدند كه این امر سبب شد «خطبه تهدید آمیزی برای مردم كوفه ایراد كردم كه موثر افتاد و آنها را آماده عزیمت به میدان جنگ كرد... به خدا سوگند اگرهمگی به همراه من برای جنگ با دشمن حركت نكنید و با دشمن نبرد نكنید، تا خداوند كه بهترین حكم كنندگان است بین ما و آنان داوری كند، حتما شما را نفرین خواهم كرد و از خداوند برای شما عذاب خواهم خواست.» (ص577)
نویسنده در فصل الخطاب این كتاب از دوران شهادت مولا سخن به میانه میآورد، از شوق وصال به محبوب و از وعده صادق پیامبر(ص). امام(ع) حتی مردم را هم مطلع میكند و به فرزندان خود میگوید: «در دهه آخر این ماه پدر خویش را از دست خواهید داد.» (ص587) و باز میگوید و آتش برافروخته به قلب شیعیان و محبینش میزند: در حالی كه دست به محاسن خویش میكشد «چقدر زیبا میشوی، هنگامیكه روز جمعه با خون رنگین میشوی!» (ص587)
پدر مهربان بشریت حتی وصیت به مدارا با دشمن خویش میكند و از احوالش جویا میشود. مولا در شب 21 ماه رمضان سال 40 هجری قمری شیعیان خود را یتیم كرد و رستگار شد.
آری! تاریخ تكرار میشود آن قدر هم تكرار میشود و مردم عبرت نمیگیرند، تا شاید بر اُبهت تاریخ هیچ خدشهای وارد نشود؛ چیزی شبیه این روزها... .




