نسخه Pdf

جوانان مقصرند که مواد می‌خواهند نه من!

گفت‌وگوی ساقی بی‌سواد موادمخدر:

جوانان مقصرند که مواد می‌خواهند نه من!

سن زیاد مرد خلافکار برایم تعجب‌برانگیز و غیرقابل باور بود. با او سر صحبت را باز کردم و وقتی فهمید خبرنگارم، اول مقاومت کرد اما با کمی صحبت او را راضی به مصاحبه کرده و سؤالاتم را شروع کردم:

خودت را معرفی می‌کنی؟
یاور هستم. 

چند‌سال داری؟
65 سال. 

اهل کجا هستی؟
اهل یکی از استان‌های جنوبی هستم اما چند سال است در تهران زندگی می‌کنم. 

تحصیلاتت چقدر است؟
سواد ندارم. 

به چه‌جرمی دستگیر شده‌اید؟
حمل و پخش مواد مخدر. 

سابقه‌داری؟
بله چند بار دستگیر و خیلی‌زود آزاد شدم. چون مقدار موادی که همراهم بود کم بود. 

اعتیاد داری؟
خیر. معتاد نیستم و هرگز هم نخواهم شد. 

اگر اعتیاد تا این حد بد و نفرت‌انگیز است، چرا به جوانان مواد می‌دادی و آنها را معتاد می‌کردی؟
هر‌کسی باید خودش حواسش باشد و به دام اعتیاد نیفتد و اگر معتاد شد مقصر خودش است. 

اگر فرزند خودت هم باشد، همین حرف را می‌زنی؟
فرقی ندارد. اگر می‌خواهی به این بحث ادامه بدهی، صحبت نمی‌کنم. حوصله نصیحت ندارم. 

ازدواج کرده‌ای؟
بله. 40سال پیش ازدواج کرده‌ام و دو دختر، دو داماد و سه نوه دارم. 

بیشتر چه‌نوع موادی توزیع می‌کردی؟
تریاک و شیره و شیشه. 

مواد را از کجا تهیه می‌کردی؟
شهرمان پر مواد است. خودم مواد را از آنجا تهیه و توزیع می‌کردم. البته بیشتر عمده می‌فروختم تا هم پول بیشتری گیرم بیاید هم تا مدتی کار نکنم. 

از نحوه دستگیری‌ات بگو. 
به‌قول معروف شش‌دانگ حواسم جمع بود که دستگیر نشوم و به دردسر نیفتم اما ازآنجا که نهایت این راه به ناکجا آباد است بالاخره دستگیر شدم. روز دستگیری یکی از مشتری‌های دائمیم به مقابل منزلم آمد و قرار بود مقدار زیادی مواد از من بگیرد و به شهرستان ببرد. خیلی استرس داشتم وحسی به من می‌گفت این‌بار خطر درکمین است. به‌همین دلیل اول زنگ زدم به آن مشتری و گفتم جنس نمی‌دهم و از جای دیگری تهیه کند اما آن‌قدر اصرار کرد تا راضی شدم و او هم به من اطمینان داد که حواسش را جمع می‌کند تا مشکلی پیش نیاید اما بعد فهمیدم این موضوع از قبل و توسط یکی از همکارانم که تازگی با هم به اختلاف خورده بودیم، لو رفته و پلیس آن مشتری را تا در منزل من تعقیب کرده بود. وقتی آن مرد وارد خانه شد دوروبر را نگاه کردم و دیدم هیچ خبری نیست. جنس را که از قبل بسته‌بندی و آماده کرده بودم به او دادم و باز برای اطمینان بیشتر، قبل از این‌که از خانه‌ام خارج شود دوباره بیرون را با دقت نگاه کردم. خبری نبود و آن مرد رفت و جنس‌ها را داخل ماشین گذاشت. در همین موقع ناگهان عین موروملخ ماموران خانه ما را محاصره کردند. راه فراری نداشتیم و به این شکل دستگیر شدیم. 

فکر می‌کنی این‌بار چه مجازاتی در انتظارت هست؟
معلوم نیست اما خیلی‌نگرانم چون جنس زیادی بود و در این موارد پلیس و دادگاه با کسی شوخی ندارد. می‌دانم راه فراری نیست اما امیدوارم و از خدا می‌خواهم این‌بار هم مرا نجات دهد که اگر این اتفاق بیفتد با خودم عهد و نذر کرده‌ام حتما کاری کنم که جبران شود و دیگر سمت مواد نروم. 

خانواده‌ات می‌دانند که دستگیر شده‌ای؟
فقط همسرم می‌داند و نمی‌خواهم دختران و دامادهایم متوجه شوند تا ببینم چه حکمی برایم صادر می‌شود. خدا کمکم کند پیش دامادهایم آبرویم نرود. اگر این‌بار بخیر بگذرد در نوع زندگی‌کردنم تجدیدنظر می‌کنم. باور کنید توبه می‌کنم. 

سخن آخر؟
سخنی نمی‌ماند به‌جز افسوس و حسرت. فقط امیدوارم زودتر پیش خانواده‌ام برگردم و بتوانم باقی عمرم را در آرامش و بدون دردسر زندگی کنم. 

مژده مظهری - گروه تپش