به مناسبت روز جهانی صنایع دستی، سراغ زنانی رفتهایم كه با هنر بومی، اقتصاد روستای محرومشان را تكان دادهاند
خاک را به هنر کیمیا کنیم!
فاطمه سیستانی
در سرزمین اسطورهها و پهلوانان، ۲۵ كیلومتری شهرستان سراوان و ۳۹۰ كیلومتری جنوب زاهدان، دیدنی كم نیست؛ دیدنیهایی كه یك لقب اختصاصی برای این قطعه از خاك كشورمان به ارمغان آوردهاند؛ تنها موزه زنده كشور در روستای كلپورگان!
روستای كلپورگان برای ما با یك تابلوی فلزی شروع میشود، نوشتههای روی تابلو از همین ابتدا، نشانی میشوند تا یادمان بیاورند ماجرای این گزارش، قصه دوستی خاك و آب و آتش است؛ قصه گِل در سرزمینی كه گُل شاهنامه است؛ سیستان.
روستای هزار و یک قصه
كلپورگان را خیلیها به سفالش میشناسند، به همان گِلهای پخته شكل گرفته با دست كه میشوند گلدان و كاسه و كوزه؛ سفالهایی كه هزار و یك قصه دارند از روزگارانی كه حالا دیگر گذشته و خاطره شده. شهرزاد این قصهها اما از همان 7000 سال پیش، از همان زمانی كه باستان شناسان تخمین زدهاند و قدمت سفال كلپورگان را به پایش نوشتهاند، زنهای روستای كلپورگانند؛ همانها كه كار ساخت سفال تمام و كمال با آنهاست و در كلپورگان، در هر خانه را كه بزنید یك شهرزاد قصهگو در را روی شما باز میكند، زنی كه راوی قصه هنری است كه نسل اندر نسل ازمادر به دختر رسیده و این یعنی اینجا همه دخترها، همه مادرها و همه مادربزرگها زبان گِل را میفهمند.
هنر، اینجا كیمیاست؛ آنقدر ارزشمند كه كلپورگان را از مرزهای كشورمان هم فراتر ببرد تا همه بدانند اینجا در این روستای كوچك، زنان با دست خالی، بدون چرخ و دستگاه و ابزارهای رایج، سفالگری میكنند، سنتی كه از قدیم با آنها بوده و در تمام این سالها با وجود پیشرفت فناوری كه بر دیگر رسوم روستا اثر كرده، هنوز پابرجاست.
به روایت طاهره
ماحصل دست زنان روستا، كوزههایی است كه هرطرف سر میچرخانیم خودی نشان میدهند و میشوند راهنمای ما برای صحبت با طاهره كه میگوید 45 سال از خدا عمر گرفته و 36 سال است با دست خالی سفال میسازد و تاكید میكند سفالگری شغل آبا و اجادی زنهای روستاست.
گوشه اتاقی كه طاهره نشسته، روی موكتهای سبزرنگی كه كفپوش اتاق شدهاند، پر است از سفالهای تازه، سفالهایی كه به ردیف كنار هم صف كشیدهاند كه پایشان به كوره برسد و در حرارت داغ آتش، استخوان بتركانند و سرخ بشوند.
طاهره رد نگاه ما را كه میبیند میگوید: «من این هنر را از مادرم یاد گرفتم و حالا به دخترم یاد میدهم.»
دختر طاهره، با لباس بلوچی قرمز رنگ و انگشتهای حناگرفته، بین صحبتهای ما میآید و میرود و هر بار یك سفال خام از صف كوزههای قد و نیم قد گوشه اتاق كم میشود؛ دختركی با گیسهای بلند بافته كه فعلا سفالگری را با ساخت لیوان و كاسه شروع كرده و منتظر است وقتی امتحانش را خوب پس داد برود سراغ ظرفهای دیگری كه دل یك دنیا را در زیبایی و منحصر بهفرد بودن بردهاند.
همین است كه طاهره میگوید از وقتی اینجا ثبت جهانی شده، مردم بیشتر میآیند و منظورش از مردم، همان گردشگرهایی هستند كه خودشان را میرسانند به كلپورگان تا تنها موزه زنده ایران را ببینند، جماعتی كه در این چندسال پایشان به این بهانه به استان سیستانوبلوچستان باز شده؛ طاهره در این مدت خبرنگار كم ندیده، آدمهای زیادی آمدهاند و از هنرش نوشتهاند، از اینكه خاك سفالهای این منطقه از مشكوتك تهیه میشود، روستایی كه سه كیلومتر با كلپورگان فاصله دارد و گِلدیگی خوبی است و بعد توضیح میدهد آنها به جایی كه گِل ساخت سفال از آنجا تهیه میشود گلدیگی میگویند.
برای ما حرفهای طاهره پر از اصطلاحات تازه است اما برای او سالهاست، هاجك همان خاك مخصوص ساخت سفالی است كه رنگی بین سبز و نخودی دارد، همان خاك مخصوص و مناسبی كه قدیم مردها با پای پیاده هر بار سه كیلومتر برای آوردنش میرفتند و میآمدند و حالا به مدد همان پیشرفت فناوری بار نیسان و وانت میشود و خیلی زود به كلپورگان میرسد.
گلایه و گرانی
حرف كه به اینجا میرسد، یكی از زنان دیگرروستا لب باز میكند، زنی همسن و سال طاهره كه در تاریكی اتاق نشسته و دستهایش گِلی است. گلایه او از گران بودن برداشت خاك از روستای همجوارشان است و اینكه اگر خاك خوبی به دستشان نرسد، گل یا زیاد سفت میشود یا شل و در هر دوصورت كار آنها سخت میشود و این یعنی مشكل برای آنها كه چرخ سفالگری ندارند و به عجیبترین شیوه، سفال میسازند.
به اینجا كه میرسیم طاهره دست ما را میگیرد و میبرد اتاق كناری خانهاش، همانجا كه تكه پارچههای رنگارنگ روی گِلهای خیس خورده را پوشانده؛ بعد میگوید: اینجا خودمان با دست یك ظرف گرد شبیه بشقاب میسازیم. بعد خاك و آب میریزیم و گل درست میكنیم و بعد از اینكه گل را ورز دادیم روی آن را با پارچه میپوشانیم. بعد هم مقابل این بشقاب مینشینیم و با نوك پا آن را میچرخانیم و به گِل رویش شكل میدهیم تا هر ظرفی كه میخواهیم درست كنیم.
شیوه كار برای او و بقیه زنان روستا ساده است و برای ما كه زل زده ایم به دستان هنرمند آنها، سخت و پیچیده؛ طاهره برای ما بقیه مراحل كار را مرور میكند، از اضافه كردن الحاقاتی مثل دسته به كوزهها گرفته تا آفتاب گرفتن چندساعته آنها در حیاط خانهها. مرحله بعدی، از همان قدیم تا همین امروز، صیقل دادن سطح سفالها با یك تكه سنگ خیس است؛ همان كه به زبان محلی سائنوك میگویند و روغن كاری سطح آنها با یك تكه پارچه آغشته به پی گوسفند. كاری كه ارتباط نزدیكی با خودنمایی نقش و نگارهای روی سفالهای كلپورگان دارد.
بوی گل پخته
مرحله بعدی كار، بعد از خشك شدن نقشها، كوره است؛ جایی كه سفالها برای سرخ شدن داخلش چیده میشوند. كوره شب تا صبح روشن میماند و صبح وقتی آفتاب زد، سفالهای خاكستری و بیروح قبلی، دستسازههایی سرخ رنگ و شگفتانگیزند.
كورهها البته مهمان سالهای اخیر روستا هستند و هنوز قدیمیهای روستا یادشان نرفته كه قبلا وقتی هنوز كورهای در روستا نبوده، مردم زمین را میكندند سفالها را داخلش میگذاشتند و روی گودال را دوباره خاك میریختند و با آتش زدن هیزمهایی كه روی خاك چیده بودند، سفالها را میپختند. حالا رسیدهایم به نزدیك یكی از كورههای روستا، هرم آتش از همین فاصله میزند توی صورتمان و چند قدم برمیگردیم عقب. بوی گل پخته میآید، بوی آتش و طاهره از بیكاری مردهای روستا میگوید و اینكه با سفالگری نصف خرجی خانهاش را در میآورد و این كافی نیست. طاهره گلایه میكند و ما چشم میچرخانیم داخل كوره، بین شعلههای رقصان آتش، سفالها صبوری میكنند تا كلپورگان، كلپورگان بماند. روستایی كه به سفالش و هنر دست زنانش زنده است و این تمام واقعیت اینجاست؛ سرزمین آدمهایی صبور كه یك رویا بیشتر ندارند اینكه محل زندگی شان به واسطه جهانی شدن آبادتر از امروز باشد.
روستای كلپورگان برای ما با یك تابلوی فلزی شروع میشود، نوشتههای روی تابلو از همین ابتدا، نشانی میشوند تا یادمان بیاورند ماجرای این گزارش، قصه دوستی خاك و آب و آتش است؛ قصه گِل در سرزمینی كه گُل شاهنامه است؛ سیستان.
روستای هزار و یک قصه
كلپورگان را خیلیها به سفالش میشناسند، به همان گِلهای پخته شكل گرفته با دست كه میشوند گلدان و كاسه و كوزه؛ سفالهایی كه هزار و یك قصه دارند از روزگارانی كه حالا دیگر گذشته و خاطره شده. شهرزاد این قصهها اما از همان 7000 سال پیش، از همان زمانی كه باستان شناسان تخمین زدهاند و قدمت سفال كلپورگان را به پایش نوشتهاند، زنهای روستای كلپورگانند؛ همانها كه كار ساخت سفال تمام و كمال با آنهاست و در كلپورگان، در هر خانه را كه بزنید یك شهرزاد قصهگو در را روی شما باز میكند، زنی كه راوی قصه هنری است كه نسل اندر نسل ازمادر به دختر رسیده و این یعنی اینجا همه دخترها، همه مادرها و همه مادربزرگها زبان گِل را میفهمند.
هنر، اینجا كیمیاست؛ آنقدر ارزشمند كه كلپورگان را از مرزهای كشورمان هم فراتر ببرد تا همه بدانند اینجا در این روستای كوچك، زنان با دست خالی، بدون چرخ و دستگاه و ابزارهای رایج، سفالگری میكنند، سنتی كه از قدیم با آنها بوده و در تمام این سالها با وجود پیشرفت فناوری كه بر دیگر رسوم روستا اثر كرده، هنوز پابرجاست.
به روایت طاهره
ماحصل دست زنان روستا، كوزههایی است كه هرطرف سر میچرخانیم خودی نشان میدهند و میشوند راهنمای ما برای صحبت با طاهره كه میگوید 45 سال از خدا عمر گرفته و 36 سال است با دست خالی سفال میسازد و تاكید میكند سفالگری شغل آبا و اجادی زنهای روستاست.
گوشه اتاقی كه طاهره نشسته، روی موكتهای سبزرنگی كه كفپوش اتاق شدهاند، پر است از سفالهای تازه، سفالهایی كه به ردیف كنار هم صف كشیدهاند كه پایشان به كوره برسد و در حرارت داغ آتش، استخوان بتركانند و سرخ بشوند.
طاهره رد نگاه ما را كه میبیند میگوید: «من این هنر را از مادرم یاد گرفتم و حالا به دخترم یاد میدهم.»
دختر طاهره، با لباس بلوچی قرمز رنگ و انگشتهای حناگرفته، بین صحبتهای ما میآید و میرود و هر بار یك سفال خام از صف كوزههای قد و نیم قد گوشه اتاق كم میشود؛ دختركی با گیسهای بلند بافته كه فعلا سفالگری را با ساخت لیوان و كاسه شروع كرده و منتظر است وقتی امتحانش را خوب پس داد برود سراغ ظرفهای دیگری كه دل یك دنیا را در زیبایی و منحصر بهفرد بودن بردهاند.
همین است كه طاهره میگوید از وقتی اینجا ثبت جهانی شده، مردم بیشتر میآیند و منظورش از مردم، همان گردشگرهایی هستند كه خودشان را میرسانند به كلپورگان تا تنها موزه زنده ایران را ببینند، جماعتی كه در این چندسال پایشان به این بهانه به استان سیستانوبلوچستان باز شده؛ طاهره در این مدت خبرنگار كم ندیده، آدمهای زیادی آمدهاند و از هنرش نوشتهاند، از اینكه خاك سفالهای این منطقه از مشكوتك تهیه میشود، روستایی كه سه كیلومتر با كلپورگان فاصله دارد و گِلدیگی خوبی است و بعد توضیح میدهد آنها به جایی كه گِل ساخت سفال از آنجا تهیه میشود گلدیگی میگویند.
برای ما حرفهای طاهره پر از اصطلاحات تازه است اما برای او سالهاست، هاجك همان خاك مخصوص ساخت سفالی است كه رنگی بین سبز و نخودی دارد، همان خاك مخصوص و مناسبی كه قدیم مردها با پای پیاده هر بار سه كیلومتر برای آوردنش میرفتند و میآمدند و حالا به مدد همان پیشرفت فناوری بار نیسان و وانت میشود و خیلی زود به كلپورگان میرسد.
گلایه و گرانی
حرف كه به اینجا میرسد، یكی از زنان دیگرروستا لب باز میكند، زنی همسن و سال طاهره كه در تاریكی اتاق نشسته و دستهایش گِلی است. گلایه او از گران بودن برداشت خاك از روستای همجوارشان است و اینكه اگر خاك خوبی به دستشان نرسد، گل یا زیاد سفت میشود یا شل و در هر دوصورت كار آنها سخت میشود و این یعنی مشكل برای آنها كه چرخ سفالگری ندارند و به عجیبترین شیوه، سفال میسازند.
به اینجا كه میرسیم طاهره دست ما را میگیرد و میبرد اتاق كناری خانهاش، همانجا كه تكه پارچههای رنگارنگ روی گِلهای خیس خورده را پوشانده؛ بعد میگوید: اینجا خودمان با دست یك ظرف گرد شبیه بشقاب میسازیم. بعد خاك و آب میریزیم و گل درست میكنیم و بعد از اینكه گل را ورز دادیم روی آن را با پارچه میپوشانیم. بعد هم مقابل این بشقاب مینشینیم و با نوك پا آن را میچرخانیم و به گِل رویش شكل میدهیم تا هر ظرفی كه میخواهیم درست كنیم.
شیوه كار برای او و بقیه زنان روستا ساده است و برای ما كه زل زده ایم به دستان هنرمند آنها، سخت و پیچیده؛ طاهره برای ما بقیه مراحل كار را مرور میكند، از اضافه كردن الحاقاتی مثل دسته به كوزهها گرفته تا آفتاب گرفتن چندساعته آنها در حیاط خانهها. مرحله بعدی، از همان قدیم تا همین امروز، صیقل دادن سطح سفالها با یك تكه سنگ خیس است؛ همان كه به زبان محلی سائنوك میگویند و روغن كاری سطح آنها با یك تكه پارچه آغشته به پی گوسفند. كاری كه ارتباط نزدیكی با خودنمایی نقش و نگارهای روی سفالهای كلپورگان دارد.
بوی گل پخته
مرحله بعدی كار، بعد از خشك شدن نقشها، كوره است؛ جایی كه سفالها برای سرخ شدن داخلش چیده میشوند. كوره شب تا صبح روشن میماند و صبح وقتی آفتاب زد، سفالهای خاكستری و بیروح قبلی، دستسازههایی سرخ رنگ و شگفتانگیزند.
كورهها البته مهمان سالهای اخیر روستا هستند و هنوز قدیمیهای روستا یادشان نرفته كه قبلا وقتی هنوز كورهای در روستا نبوده، مردم زمین را میكندند سفالها را داخلش میگذاشتند و روی گودال را دوباره خاك میریختند و با آتش زدن هیزمهایی كه روی خاك چیده بودند، سفالها را میپختند. حالا رسیدهایم به نزدیك یكی از كورههای روستا، هرم آتش از همین فاصله میزند توی صورتمان و چند قدم برمیگردیم عقب. بوی گل پخته میآید، بوی آتش و طاهره از بیكاری مردهای روستا میگوید و اینكه با سفالگری نصف خرجی خانهاش را در میآورد و این كافی نیست. طاهره گلایه میكند و ما چشم میچرخانیم داخل كوره، بین شعلههای رقصان آتش، سفالها صبوری میكنند تا كلپورگان، كلپورگان بماند. روستایی كه به سفالش و هنر دست زنانش زنده است و این تمام واقعیت اینجاست؛ سرزمین آدمهایی صبور كه یك رویا بیشتر ندارند اینكه محل زندگی شان به واسطه جهانی شدن آبادتر از امروز باشد.




