نسخه Pdf

ما آدم‌های رفیق‌باز

روایتی از رفاقت آدم‌های خاطره‌باز با خانه‌ها

ما آدم‌های رفیق‌باز

احسان حسینی‌نسب

وقتش شده از خانه‌ای كه هستم بلند شوم. دنبال خانه می‌گردم. خانه‌ای كه توی آن زندگی می‌كنم، جای راحتی برای زندگی نیست، اما من به این ناراحتی عادت دارم. یعنی دیگر بعد از چند سال زندگی در این خانه، عادت كرده‌ام به ساعت آخرین اتوبوسی كه از مترو به خانه می‌رود. یعنی عادت كرده‌ام به این‌كه اگر یك دقیقه بعد از 9 شب از مترو بیرون بیایم ناچارم برای به خانه برگشتن، قید وسایل حمل و نقل عمومی را بزنم و از سواری‌های عبوری استفاده كنم كه مطلقا ایمن نیست. عادت كرده‌ام به این‌كه صبح‌ها، ناچارم دقایق زیادی به انتظار گوشه خیابان بایستم تا تاكسی‌های مترو از سر كوچه‌مان رد شوند و ماشینی برای رسیدن به مترو بیابم. عادت كرده‌ام كه نزدیك خانه خودم جای پارك نداشته باشم و ماشینم را ببرم توی محله‌ای دیگر، نزدیك خانه مادرم پارك كنم. عادت كرده‌ام كه سر و صدای همسایه دیوار به دیوار همیشه و همواره توی اتاقم، حتی وقتی كه مشغول به كارم هستم، بیاید. عادت كرده‌ام كه شلوغی محله‌ای كه توی آن زندگی می‌كنم، مزاحم زندگی كردنم باشد. من به این صداها،‌ به این شلوغی‌ها عادت كرده‌ام. این صداها، این ناراحتی‌ها، این دور بودن از مركز شهر بخشی از زندگی من در این خانه است. اما هیچ چیزی در زندگی آدمیزاد ماندگار نیست. من، باید از این خانه بلند شوم. با همه ناراحتی‌ها و راحتی‌هایی كه در این خانه دارم، حالا باید این خانه را ترك كنم. بروم خانه دیگری بگیرم و به چیزهای جدیدتری عادت كنم؛ به ناراحتی‌ها و راحتی‌های جدیدتر.
من آدم تجربه‌های تازه نیستم. برای من، تحمل استفاده از ماشینی كه دارد فرسوده می‌شود راحت‌تر از خریدن یك ماشین تازه است. تحمل رفیقی كه همراهی‌ام می‌كند و اخلاق‌های بد آزاردهنده و اخلاق‌های خوب غیرموثری در یك ارتباط دوطرفه دارد، راحت‌تر از پیدا كردن یك آدم تازه با اخلاق‌های بهتر است. تحمل شغلی كه حقوقش كم است، راحت‌تر از پیدا كردن یك شغل تازه است كه حقوق بیشتری دارد. برای من، تجربه‌های تازه رنج‌های تازه را رقم می‌زنند و من اگرچه آدم رنجم، اما آدم تحمل رنج‌های تازه نیستم. آدم تحمل رنج‌های كهنه‌ام. من رنج‌های كهنه‌ای كه با آنها خو گرفته‌ام را به رنج‌ها و لذت‌های تازه نمی‌بخشم. شاید به همین خاطر است كه سال‌هاست توی روزنامه‌ها می‌نویسم و زندگی‌ام را از این راه می‌گذرانم.
ما به چیزهایی خو گرفته‌ایم. چیزهایی با ما و درون ماست كه پیچ و مهره‌های روح و زندگی ما را با خود،‌ هم‌خوان كرده است. ما دوستانی داریم كه عادت‌های خوب و بدی دارند و ما به آن عادت‌ها خو كرده‌ایم. در خانه‌هایی زندگی می‌كنیم كه معایبی دارند و محاسنی؛‌ و ما به آن عیب‌ها و حُسن‌ها عادت كرده‌ایم. به شهرمان كه یا شهربزرگی است و طبیعتا شلوغ است و پرترافیك و پردود و سرو صدای بسیار دارد، یا شهر كوچكی است و طبعا خلوت بوده و از شور و هیجان تهی‌است. این فرازها و فرودها زندگی ما را ساخته است. این همه زندگی ماست.
من گمان می‌كنم ما آدم‌ها حتی اگر كتمان كنیم، در ذات «رفیق‌باز» هستیم. با شرایطمان اخت می‌شویم. با خانه‌مان، كوچه‌مان، همسایه‌هامان، با ماشین‌مان، با دوست‌هایمان، با شهرمان. با بعضی‌ها بیشتر و با بعضی‌ها كمتر. من اگرچه حالا مجبورم از خانه‌مان بلند شوم و دنبال خانه تازه‌ای بگردم، اما دلم هنوز توی همان اتاق‌هاست. كنار همان پنجره، توی همان آشپزخانه، روی همان مبل كه گوشه اتاق است. با همان كتابخانه كه از روز اولی كه در خانه‌ام مستقر شدم تا حالا كه ناچارم تخلیه‌اش كنم، هیچ‌وقت نتوانستم مرتبش كنم. رفاقت چیز عجیبی است. بگذریم.