داستان ناپلئون پیرمرد و شلوار

داستان ناپلئون پیرمرد و شلوار

 ناپلئون، پادشاه فرانسه، پادشاهی مردمدار، زورگو، دموكرات، خودرأی، سست‌رأی و مقتدر بود و از آنجا كه جامع همه این صفات مختلف بود، واكنش‌هایش پیش‌بینی‌ناپذیر بود و اطرافیان همواره در مواجهه با او دچار گاوگیجه می‌شدند و هیچ‌كس نمی‌دانست چه غلطی باید بكند. روزی ناپلئون تصمیم گرفت به‌همراه جمعی از مسؤولان كشوری و لشكری، برای سركشی به مناطق اطراف و نیز تفریح و تفرج از پاریس بیرون برود. پس از آن‌كه از پاریس بیرون رفتند و در یكی از مناطق اطراف اردو زدند، ناپلئون در فرصتی كه كسی حواسش نبود، سایر مسؤولان را رها كرد و خود با لباس مبدل از اردوگاه بیرون رفت تا به‌تنهایی به مناطق اطراف سركشی و نیز تفریح و تفرج كند.
در راه به پیرمردی رسید كه دو سبد میوه بر دوش گذاشته بود و به سمت روستای مون‌فلان می‌رفت. از او پرسید: ای پیرمرد، از كدام روستایی؟ پیرمرد گفت: روستای مون‌فلان. ناپلئون پرسید: عملكرد مسؤولان روستا چگونه است؟ پیرمرد گفت: بسیار بد. حقیقتا ضایع. مسؤولان روستا اشخاص بی‌كفایتی هستند كه نه‌تنها به فكر مردم نیستند، بلكه آنها را اذیت می‌كنند و اساسا تنها دنبال ارتقای شغلی و اشغال مناصب مهم‌ترند. وی افزود: كلا در دوره ناپلئون همه‌چیز ضایع است.
ناپلئون گفت: نظرت درباره ناپلئون چیست؟ پیرمرد گفت: ناپلئونِ بی‌لیاقت اگر آدم بود، اوضاع ما این‌طور نبود. خدا باعث و بانی‌اش را خفه كند. در این هنگام ناپلئون خشمگین شد و گفت: می‌دانی من كی‌ام؟ پیرمرد گفت: نه. ناپلئون گفت: من ناپلئونم!
پیرمرد نخست با دقت به چهره ناپلئون نگاه كرد و وقتی مطمئن شد كه كسی كه روبه‌رویش ایستاده است ناپلئون است، در جای خود ترسید، اما از آنجا كه پیرمرد باتجربه‌ای بود، به‌سرعت خودش را جمع و جور كرد و گفت: تو خودت می‌دانی من كی‌ام؟ ناپلئون گفت: نه. پیرمرد گفت: من دیوانه مون‌فلانم. همه مرا می‌شناسند. آدم دیوانه‌ای هستم و حرف مفت زیاد می‌زنم. روزی دوبار دیوانه می‌شوم. مثلا الان دقایقی است كه دیوانه شده‌ام. ناپلئون كه از مدیریت بحران و حاضرجوابی پیرمرد خوشش آمده بود، خشم خود را كنترل كرد و با دست دو بار به شانه او زد و گفت: ای پیرمرد، هیچی، ولش كن. انتقادات خوبی داشتی، به انتقادات من هم سر بزن و سوار بر اسب شد و رفت.
پیرمرد نیز پس از آن‌كه خاموش شد، شلوارش را در جوی آبی كه از كنار جاده می‌گذشت شست و سبدهای میوه‌اش را برداشت و به مسیر خود ادامه داد.