عبور از بحران میانسالی
اگر اندكی در متونی كه پیرامون مراحل مختلف رشد و تحول انسان به زیورِ طبع آراسته شده تأمل نماییم بلادرنگ درمییابیم كه دوره سنی موسوم به میانسالی، مورد نوعی «كمتوجهی نسبی» قرار گرفته است. چه، گویی انسان در این مرحله نه همانند دوره نوجوانی با «بحران هویت» روبهروست و نه همانند دوره جوانی و بزرگسالی دغدغه و دلواپسی «زندگی مشترك»، «عشق»، «شغل» و «استقلالجویی» را دارد و نه مانند دوران كهنسالی با چالش بازنشستگی و تنهایی و بیماری دست به گریبان است. اما واقعیت این است كه گرچه دوره میانسالی دوره «بهار عقلانیت» و دوره شروع «فرزانگی» و «آغاز خردمندی» است لیكن این دوره نیز مبرا از بحران نیست (بحران میانسالی). مهمترین شاخصه این بحران آن است كه فرد به یكباره با گذر از 39 سالگی و ورود به دهه پنجم، از یك سو احساس میكند كه انتخابهای زندگیاش از اینپس محدودند و از دیگرسو یقین حاصل میكند كه آینده پیش رویش كوتاه است. او نیز در این دوره در حواس پنجگانه خویش، اعم از بینایی، شنوایی، لامسه و... با محدودیتهایی روبهرو میشود و همچنین فرد با ورود به میانسالی دوم ممكن است بیماریهایی را تجربه كند كه پیشتر هرگز تجربه نكرده است. در این بین، چند عامل روانی- اجتماعی میتواند بحران میانسالی را از یك تجربه زودگذر، حاصل از انتقال دوره سنی، به یك چالش مزمن مستأصلكننده، تبدیل کند. یكی از مهمترین آن عوامل «احساس پوچی» و بیمعنایی در زندگی است.
چنانچه فرد پیشتر مقصد و مقصود ارزشمندی برای خویش معین نساخته باشد و چرایی زندگیاش را مشخص نکرده باشد، اینك در دام «احساس بیهودگی» فرو خواهد رفت و ملول و دلمرده میشود. دومین عامل «چالشها و تعارضات زناشویی» است. این تعارضات، صمیمیت را از زندگی میستاند و آرامش و تمركز را از فرد میگیرد. فقدان صمیمیت و آرامش نیز امكان «خودیابی» را كاهش میدهند پس میبایست در هر زمان نسبت به ترمیم روابط زناشویی چارهای اندیشید و با راهكارهای ساده و علمی آن را دوباره در مسیر درست و لذتبخش قرارداد. عامل سوم «خشم و خصومت مدیریتنشده درونی» است. شواهد بالینی نشان از آن دارند كه خصومت باقیمانده از سنین قبل، آرامش را از میانسالی میستاند و امكان زیست شاداب و عاری از دغدغه را فرومیكاهد، پس باید، ببخشیم تا آسوده شویم . سرانجام، از عامل مهم دیگری نیز كه تأثیر فراوانی بر بحران میانسالی بر جای میگذارد، نباید غافل بود و آن عامل «فرسودگی شغلی» است، این عامل كه اغلب بر اثر «كارزدگی» و بیاعتنایی به تفریح و ورزش و روابط اجتماعی و خانوادگی پدید میآید، بهتدریج فرد را در دام بدكاركردیهای روانی، بویژه افسردگی فرو میبرد و لاجرم توان و ظرفیت او را برای چالش موفقیت آمیز با بحران میانسالی تحلیل میبرد.




