نسخه Pdf

قرقرها و غُرغُرها

روایتی از صداهایی که کمتر شنیده می‌شوند...

قرقرها و غُرغُرها

احسان حسینی‌نسب

پنجره باز بود. نیمه‌شب از توی حیاط از حنجره‌ای فرسوده صدای غرغر‌ آمد و بعد چند سرفه كوتاه از همان حنجره رویید. گوش كشیدم و رد صدا را از خانه همسایه كنار دستی گرفتم. صدا، صدایی بریده‌بریده بود كه در شب فرومی‌ریخت و شب‌ را سیاه‌تر می‌كرد. صدا آمیخته می‌شد با صدای كولرهای روشن روی بام‌ها. قرقر كولرها با صدای سرفه‌های یكی در میان و غُرغُرهای تكه‌تكه لای سرفه‌ها درهم می‌آمیخت و در حیاط خانه‌های مجاور پخش می‌شد. بلند شدم، پنجره را باز كردم و سعی كردم صدا را با همه وجودم مزه مزه كنم. صدا، صدای زندگی بود. صدایی كه انگار در هر دسیبل‌اش، نت‌های باخ، بتهوون و ویوالدی - كه نغمه‌سازان زندگی بوده‌اند - را می‌شد شنید. صدایی كه هنرمندانه‌ترین صدایی بود كه هنرمندی می‌تواند آن را خلق كند؛ صدایی كه بزرگ‌ترین آوازخوان‌های دنیا نتوانسته بودند شبیه‌اش را بسازند: صدای غرغر یك پیرمرد‍!

رفتم عیادتش. من با پیرمردها و پیرزن‌ها دوستم. بهشان سر می‌زنم. اگر مریض باشند،‌ بیشتر می‌روم پیش‌شان. رفتم پیشش. توی جا افتاده بود. زن و بچه‌هایش كنارش نشسته و خیره شده بودند به جعبه قرصی كه آقای مسگر باید می‌خورد و پزشك فراموش كرده بود برنامه استفاده از آن قرص را در نسخه بنویسد. دومین سكته مغزی آقای مسگر، همسایه دیوار به دیوار ما، او را كاملا با دنیا بیگانه كرده بود. توده‌ای گوشت دراز كشیده بود كنج خانه و با چشم‌های بی‌فروغ اطرافش را نگاه می‌كرد. قطره اشكی كنار پیله چشمش دمیده بود و لب‌هایش آرام تكان می‌خورد. پیرمرد خانه كناردستی كه عمری در كوچه ما، سربلند خیابان‌ها را، گذرها را، كوچه‌ها را، زیر پایش گذرانده بود، حالا خموده و فروریخته خوابیده بود در جا، چشم‌ به در كه مگر كسی در را بگشاید و او را ببیند. در سكوت، چشم‌هایش را نگاه كردم و آهسته پنجه‌اش را فشردم. قوت قلب دادنم را فهمید؛ اما صدایش در نمی‌آمد. چشم‌هایش را چند بار باز و بسته كرد و دوباره خیره شد به سقف. سكته مغزی گوش‌هایش را كر كرده بود و زبانش را الكن. آقای مسگر 68 ساله، خورشیدی بود كه پشت كوه‌ها در حال غروب بود. خون از كرانه‌ها پاشیده بود به آفاق عمرش و آخرین پرتوهای آفتاب از بالای كوه‌ها می‌تابید به صورت رنگ‌پریده‌اش. همسرش چای را گذاشت پیش رویم. سكوت شكسته نمی‌شد. آهسته گفتم: «خدا صحت دهد» و با نوك انگشت با استكان بازی كردم. فكر می‌كردم پیرمرد با این تن رنجور، با آن چشم‌های گود افتاده، با مغزی كه دو بار «ری‌استارت» شده، فرصت نمی‌یابد تا زندگی را دوباره به زیر یوغ خود درآورد. فكر نمی‌كردم صبح فردا، او دست در گردن زندگی چشم از خواب بگشاید كه... البته اشتباه می‌كردم.

من صداها را بیشتر از محسوسات دیگر دوست دارم و پی می‌گیرم. به صداها بیشتر توجه می‌كنم. هر صدایی قصه‌ای دارد و حالتی را در انسان برمی‌انگیزد. قرقر كولرهای روی بام‌ها در نیمه‌شب تنها صدایی است كه حیات را به تابستان‌ها می‌بخشد. هرجا كولری روشن است،‌ یعنی انسانی زنده است و نفس می‌كشد. آن شب اما، قرقر كولرها عادی نبود. آنها از روی بام‌های خانه‌ها، آقای مسگر 68 ساله را كه دومین سكته مغزی را هم پشت سر گذاشته می‌دیدند و صدای غُرغُرش را می‌شنیدند و به وجد آمده، به قرقر افتاده بودند. تشویقش می‌كردند. روی پشت‌بام‌ها هیاهو می‌كردند. آقای مسگر زنده بود؛ گردن بیماری را شكسته بود و حالا از جا برخاسته، به حیاط آمده و داشت بریده بریده به زنش اعتراض می‌كرد كه چرا گلدان‌ها را آب نداده. گرچه هنوز توان نداشت كه درست راه برود، گرچه واكر عصای دستش بود؛ اما آقای مسگر هنوز زنده بود و داشت زندگی را ستایش می‌كرد.
صبح اول وقت، با روغن‌دانی در دست، از پله‌های خانه. آمدم روی بام تا كولر را روغنكاری كنم. در پشت‌بام را كه باز كردم، همه همسایه‌های خانه‌های مجاور را روی پشت‌بام‌ها دیدم؛ در حالی‌كه هركدام روغن‌دان به دست داشتند كولرهایشان را روغنكاری می‌كردند.