چند روایت كوتاه از یك خبرنگار حوزه تلویزیون
پشت صحنه تلویزیون
خبرنگاری در حوزه تلویزیون اصلا کار سادهای نیست چرا که هیچکس تصور دقیقی از شغلت ندارد و فکر میکنند هر روز در حال تفریح و دوستی با چهرههای معروف تلویزیون هستی. به همین خاطر اطرافیانت مدام درخواست میکنند برایشان امضا بگیری یا در فلان برنامه دعوتشان کنی و... در کنار این مشکلات سر و کله زدن با چهرههای تلویزیونی هم پیچیدگیهای خودش را دارد.مخصوصا زمانی که دیگر خبری از دوربین تلویزیونی نیست و آدمها به جای نقش بازی کردن باید خودشان باشند! همه اینها بخشی از جذابیت و پیچیدگی شغل ما است و این متن شامل سه خاطره بامزهای است که در سالهای اخیر برایم رقم خورده است.
مرجان فاطمی
درخواست بیشرمانه از جنابخان!
روز اول كه كارم را توی صفحه تلویزیون روزنامه شروع كردم، زندگی اطرافیانم تغییر كرد. فكر میكردند یك پارتی درشت گیر آوردهاند و از حالا به بعد، پایشان به تلویزیون باز شده و میتوانند مدام توی برنامهها و سریالها و... رفت و آمد كنند. هنوز چند روز از شروع كارم نگذشته بود كه سقف خانه همسایه روبهرویی، بعد از چند ساعت چكه كردن، پایین آمد و آنها هم قبل از هر اقدام دیگری، زنگ خانه ما را زدند. خانم همسایه، توی چشمهایم نگاه كرد و خیلی جدی دستور داد: «زنگ بزن از «درشهر» بیان گزارش بگیرن، یا خودت بیا گزارش بگیر بفرست تلویزیون پخش شه» و وقتی گفتم نمیشناسم و كار من نیست، در خانه را محكم كوبید و رفت و زیر لب گفت: «ایش، خدا نكنه آدم سروكارش به اینها بیفته.». چند وقت بعد یكی از همسایههای دیگر، برای جشن پایان سال مدرسه پسرش دعوتم كرد و گفت كاری كنم كل مراسم، زنده از تلویزیون پخش شود و وقتی به او هم گفتم «نمیتوانم»، واكنشی درست مشابه نفر قبل داشت! البته فقط همسایهها نبودند. عمهام به محض اینكه یك روز حقوق بازنشستگیاش دیر میشد با عصبانیت زنگ میزد و میگفت بگو امشب توی اخبار درباره حقوق فرهنگیان بازنشسته صحبت كنند! یا نوه تپل یكی از فامیلهای دور، نقاشیاش را برایم میفرستاد و میخواست كاری كنم از برنامه كودك پخش شود و پدر سبیلو و مادر موحنایی و بادكنك قرمزش را همه ببینند. از همه بدتر دخترهای نوجوان فامیل بودند. توی مهمانیها اولین سؤالشان این بود: «یعنی الان شماره همه بازیگرهارو داری؟» البته این یكی، خوبیهایی هم داشت. چون مثل پروانه دورم میچرخیدند و حاضر بودند تمام كارهایم را انجام دهند، اما سه رقم اول شماره تلفن محمدرضا گلزار را داشته باشند و خب این سه رقم هرچیزی میتوانست باشد. سختی كار آنجایی بود كه مادرها و پدرهای لبخند به لب، روبهرویم میایستادند و درخواست میكردند با داریوش فرضیایی تماس بگیرم و بخواهم اجازه دهد بچههایشان بروند توی برنامه «عموپورنگ» و دست و جیغ و هورا بكشند. یك بار هم بعد از مصاحبه با رامبد جوان برای «همشهری جوان»، در یكی از مهمانیها شنیدم كه یك دختر و پسر 12-10 ساله دارند سر اینكه كدام یكی پشت سر جناب خان بنشینند با هم كلنجار میروند. آخرسر یكیشان ازم پرسید: «میشه بگی جناب خان روی كفشم بالا بیاره؟»
تهیهکنندهای به نام آقا قلیان!
پنج شش سال پیش، توی روزنامه پروندهای درباره تكهكلامهای بامزهای كه بعد از پخش یكسری از سریالها بین مردم رایج شدند منتشر كردیم. فردای آن روز، پیامهای زیادی داشتیم كه چرا تكهكلامهای «گلمراد» در «باغ مظفر» را فراموش كردهایم. همان روز در یكی از باكسها نوشتیم كه تكهكلام «گل مراد داره میخنده، گل مراد داره گریه میكنه و ...» را فراموش كردهایم. بعد از صفحهبندی، یكی از بچههای تحریریه گفت كه باید به جای گلمراد مینوشتیم قلمراد، چون خودش همیشه همینطوری تلفظ میكرده. آنقدر فرصت كم بود كه صفحهآرا نمیتوانست دانه به دانه دنبال گلمرادها بگردد و آن را به قلمراد تبدیل كند. برای همین هم به ایندیزاین دستور داد تمام گلها را تبدیل به قل كند. فردای آن روز، صبح اول وقت با چهره خشمگین سردبیر روبهرو شدم. اولش نفهمیدم ماجرا چیست، اما وقتی دیدم توی بخش دیگری از صفحه درباره برادران آقاگلیان، تهیهكنندگان سریال «قهوه تلخ» هم مطلب نوشتهایم، تازه دوزاریام افتاد. چون تمام آقاگلیانها شده بود آقاقلیان!
زرشکپلوی آقای مجری
یكی از شبهای سرد زمستان سه سال پیش، راس ساعت
21 و 42 دقیقه، با دو تا از همكاران برای مصاحبه با مجری معروف (كه در این سالها معروفتر هم شده است) سر میز
شش نفره چوبی قرار گرفتم. قرارمان با مجری ساعت 20:30 دقیقه بود. یعنی یك ساعت و 12 دقیقه ما را پشت در گذاشت و عین خیالش هم نبود. در این یك ساعت و 12 دقیقه انتظار برای ورود به اتاق مجری، یك چای پررنگ مقابلمان گذاشته بودند با یك ظرف قند. اینكه سه نفر آدم گنده در ساعت 21 و 42 دقیقه شب احساس گرسنگی كنند و به اصطلاح دلشان غش برود اصلا چیز عجیبی نیست. بنابراین باید حق بدهید كه وقتی پا به اتاق مجری گذاشتیم، اول از همه نگاهمان روی ظرف
زرشك پلو با مرغ و ته چین فراوانش زوم شود. بوی زرشك پلو كل اتاق را برداشته بود. برق زرشكهای تزئین شده روی تهچین، كاسه چشمهایمان را پر كرده بود و تصویر رویایی ران مرغ سرخ شده و غلتیده در زعفران فراوان هم تمركزی برایمان باقی نمیگذاشت. در كنار این ظرف مهیج و رنگین، سالادی متشكل از خیار، گوجه، خیارشور و سس فراوان هم وجود داشت به اضافه یك بطری پر از دوغ مخلوط شده با نعناع خشك و پودر گل محمدی و
چند قالب یخ شناور در آن.
اول فكر كردیم كه باید به رسم ادب عذرخواهی كنیم و برویم بیرون تا مجری با خیال راحت غذایش را بخورد، اما او بدون اینكه در قید و بند این مسائل باشد گفت بیایید بنشینید مصاحبه را شروع كنیم و بعد هم گفت: «من امروز ناهار نخوردم و برای همین الان كنار شما میخورم.» بله، دقیقا همین را گفت: «كنار شما میخورم.» (نه همراه شما) البته نامردی است اگر نگویم، یك تعارف خشك و خالی هم به ظرف غذایش زد و با دهان پر و لبهای چرب و چیلش گفت: «بفرمایید!» از همان جنس تعارفهایی كه وقتی بستنی قیفیمان را تا نصفه لیس زدهایم و یك آشنا میبینیم مجبور میشویم از آن استفاده كنیم. مصاحبه شروع شد. شرایط سختی بود. باید در آن شرایط تمركز میكردیم و در حین پرسیدن سؤال، به عملیات گذاشتن قطعات درشت تهچین لای نون لواش و باد كردن لبهای مجری هم زل میزدیم. رنگ توی صورت هیچكداممان نبود. معدههایمان فریاد میكشیدند و كمك میخواستند. غذا خوردن مجری تا یك سوم پایانی مصاحبه ادامه داشت. آخرین لقمه را كه در دهانش گذاشت، هر سهنفرمان نفس راحتی كشیدیم. حالا دیگر فقط ما مانده بودیم و سه معده از حال رفته و بشقاب خالی مجری و یك جهانبینی نابود شده درباره رابطه میان
مهمان و میزبان.
روز اول كه كارم را توی صفحه تلویزیون روزنامه شروع كردم، زندگی اطرافیانم تغییر كرد. فكر میكردند یك پارتی درشت گیر آوردهاند و از حالا به بعد، پایشان به تلویزیون باز شده و میتوانند مدام توی برنامهها و سریالها و... رفت و آمد كنند. هنوز چند روز از شروع كارم نگذشته بود كه سقف خانه همسایه روبهرویی، بعد از چند ساعت چكه كردن، پایین آمد و آنها هم قبل از هر اقدام دیگری، زنگ خانه ما را زدند. خانم همسایه، توی چشمهایم نگاه كرد و خیلی جدی دستور داد: «زنگ بزن از «درشهر» بیان گزارش بگیرن، یا خودت بیا گزارش بگیر بفرست تلویزیون پخش شه» و وقتی گفتم نمیشناسم و كار من نیست، در خانه را محكم كوبید و رفت و زیر لب گفت: «ایش، خدا نكنه آدم سروكارش به اینها بیفته.». چند وقت بعد یكی از همسایههای دیگر، برای جشن پایان سال مدرسه پسرش دعوتم كرد و گفت كاری كنم كل مراسم، زنده از تلویزیون پخش شود و وقتی به او هم گفتم «نمیتوانم»، واكنشی درست مشابه نفر قبل داشت! البته فقط همسایهها نبودند. عمهام به محض اینكه یك روز حقوق بازنشستگیاش دیر میشد با عصبانیت زنگ میزد و میگفت بگو امشب توی اخبار درباره حقوق فرهنگیان بازنشسته صحبت كنند! یا نوه تپل یكی از فامیلهای دور، نقاشیاش را برایم میفرستاد و میخواست كاری كنم از برنامه كودك پخش شود و پدر سبیلو و مادر موحنایی و بادكنك قرمزش را همه ببینند. از همه بدتر دخترهای نوجوان فامیل بودند. توی مهمانیها اولین سؤالشان این بود: «یعنی الان شماره همه بازیگرهارو داری؟» البته این یكی، خوبیهایی هم داشت. چون مثل پروانه دورم میچرخیدند و حاضر بودند تمام كارهایم را انجام دهند، اما سه رقم اول شماره تلفن محمدرضا گلزار را داشته باشند و خب این سه رقم هرچیزی میتوانست باشد. سختی كار آنجایی بود كه مادرها و پدرهای لبخند به لب، روبهرویم میایستادند و درخواست میكردند با داریوش فرضیایی تماس بگیرم و بخواهم اجازه دهد بچههایشان بروند توی برنامه «عموپورنگ» و دست و جیغ و هورا بكشند. یك بار هم بعد از مصاحبه با رامبد جوان برای «همشهری جوان»، در یكی از مهمانیها شنیدم كه یك دختر و پسر 12-10 ساله دارند سر اینكه كدام یكی پشت سر جناب خان بنشینند با هم كلنجار میروند. آخرسر یكیشان ازم پرسید: «میشه بگی جناب خان روی كفشم بالا بیاره؟»
تهیهکنندهای به نام آقا قلیان!
پنج شش سال پیش، توی روزنامه پروندهای درباره تكهكلامهای بامزهای كه بعد از پخش یكسری از سریالها بین مردم رایج شدند منتشر كردیم. فردای آن روز، پیامهای زیادی داشتیم كه چرا تكهكلامهای «گلمراد» در «باغ مظفر» را فراموش كردهایم. همان روز در یكی از باكسها نوشتیم كه تكهكلام «گل مراد داره میخنده، گل مراد داره گریه میكنه و ...» را فراموش كردهایم. بعد از صفحهبندی، یكی از بچههای تحریریه گفت كه باید به جای گلمراد مینوشتیم قلمراد، چون خودش همیشه همینطوری تلفظ میكرده. آنقدر فرصت كم بود كه صفحهآرا نمیتوانست دانه به دانه دنبال گلمرادها بگردد و آن را به قلمراد تبدیل كند. برای همین هم به ایندیزاین دستور داد تمام گلها را تبدیل به قل كند. فردای آن روز، صبح اول وقت با چهره خشمگین سردبیر روبهرو شدم. اولش نفهمیدم ماجرا چیست، اما وقتی دیدم توی بخش دیگری از صفحه درباره برادران آقاگلیان، تهیهكنندگان سریال «قهوه تلخ» هم مطلب نوشتهایم، تازه دوزاریام افتاد. چون تمام آقاگلیانها شده بود آقاقلیان!
زرشکپلوی آقای مجری
یكی از شبهای سرد زمستان سه سال پیش، راس ساعت
21 و 42 دقیقه، با دو تا از همكاران برای مصاحبه با مجری معروف (كه در این سالها معروفتر هم شده است) سر میز
شش نفره چوبی قرار گرفتم. قرارمان با مجری ساعت 20:30 دقیقه بود. یعنی یك ساعت و 12 دقیقه ما را پشت در گذاشت و عین خیالش هم نبود. در این یك ساعت و 12 دقیقه انتظار برای ورود به اتاق مجری، یك چای پررنگ مقابلمان گذاشته بودند با یك ظرف قند. اینكه سه نفر آدم گنده در ساعت 21 و 42 دقیقه شب احساس گرسنگی كنند و به اصطلاح دلشان غش برود اصلا چیز عجیبی نیست. بنابراین باید حق بدهید كه وقتی پا به اتاق مجری گذاشتیم، اول از همه نگاهمان روی ظرف
زرشك پلو با مرغ و ته چین فراوانش زوم شود. بوی زرشك پلو كل اتاق را برداشته بود. برق زرشكهای تزئین شده روی تهچین، كاسه چشمهایمان را پر كرده بود و تصویر رویایی ران مرغ سرخ شده و غلتیده در زعفران فراوان هم تمركزی برایمان باقی نمیگذاشت. در كنار این ظرف مهیج و رنگین، سالادی متشكل از خیار، گوجه، خیارشور و سس فراوان هم وجود داشت به اضافه یك بطری پر از دوغ مخلوط شده با نعناع خشك و پودر گل محمدی و
چند قالب یخ شناور در آن.
اول فكر كردیم كه باید به رسم ادب عذرخواهی كنیم و برویم بیرون تا مجری با خیال راحت غذایش را بخورد، اما او بدون اینكه در قید و بند این مسائل باشد گفت بیایید بنشینید مصاحبه را شروع كنیم و بعد هم گفت: «من امروز ناهار نخوردم و برای همین الان كنار شما میخورم.» بله، دقیقا همین را گفت: «كنار شما میخورم.» (نه همراه شما) البته نامردی است اگر نگویم، یك تعارف خشك و خالی هم به ظرف غذایش زد و با دهان پر و لبهای چرب و چیلش گفت: «بفرمایید!» از همان جنس تعارفهایی كه وقتی بستنی قیفیمان را تا نصفه لیس زدهایم و یك آشنا میبینیم مجبور میشویم از آن استفاده كنیم. مصاحبه شروع شد. شرایط سختی بود. باید در آن شرایط تمركز میكردیم و در حین پرسیدن سؤال، به عملیات گذاشتن قطعات درشت تهچین لای نون لواش و باد كردن لبهای مجری هم زل میزدیم. رنگ توی صورت هیچكداممان نبود. معدههایمان فریاد میكشیدند و كمك میخواستند. غذا خوردن مجری تا یك سوم پایانی مصاحبه ادامه داشت. آخرین لقمه را كه در دهانش گذاشت، هر سهنفرمان نفس راحتی كشیدیم. حالا دیگر فقط ما مانده بودیم و سه معده از حال رفته و بشقاب خالی مجری و یك جهانبینی نابود شده درباره رابطه میان
مهمان و میزبان.




