گردشگر آلمانی که مورد حمله و ضرب و شتم اوباش قرار گرفته بود به کشورش بازگشت
بد استقبــال و خوشبدرقــه ؟
با دوچرخهاش از تركیه وارد ایران شد و اولینبار در تبریز بود كه از تجربه مواجهه با ایرانیها در اینستاگرامش نوشت؛ «اینجا همه میخواهند سلام كنند و نگران برداشت شما از كشورشان هستند». فیلیپ ماركگراف آلمانی كه هیچ، حتی خود ما ایرانیها هم فكر نمیكردیم تا چند روز دیگر قرار است یكی از تلخترین تجربیات زندگی فیلیپ در ایران و به دست ایرانیها رقم بخورد؛ به دست مردمی كه اینقدر نگران برداشت دیگران هستند و اینقدر برایشان آبرو و قضاوت و نگاه دیگران اهمیت دارد. مردمی كه به هر كه بد كنند و با هر كه نامهربان باشند هرگز مهمان را نمیگویند كه بالای چشمش ابروست چه برسد به اینكه دندانهایش را خرد كنند و تا حد مرگ به باد مشت و لگد بگیرندش.برداشت فیلیپ از ایرانیها میتوانست فاجعهبار شود، وقتی بعد از آن اتفاق تلخ، خانوادهاش را در تهران بسیار محترمانه گروگان گرفتند و اگر نبود وساطت چند هنرمند و مداخله پلیس، احتمالا هیچ از فرهنگ ایرانی در نگاه فیلیپ باقی نمانده بود. با همه اینها او به روایت آخرین یادداشتهایش در اینستاگرام هنوز از ایران با احترام یاد میكند و خاطرات و یادگاریهایی از ایران با خودش برده كه امیدواریم مرهمی باشند بر زخمهایی كه در ایران برداشته...
فیلیپ ماركگراف بعد از آنكه از چنگال سرطان رها میشود، پا میگذارد روی دلش، پیانویش را میفروشد و دوچرخهاش را برمیدارد كه به شهرهای مختلف جهان سفر كند و به هر كسی رسید درباره امید بگوید و سلامتی بازیافتهاش. بعد از تركیه از شمال غرب وارد ایران میشود. به تبریز میرود و ركابزنان به استان گیلان وارد میشود و در ادامه به مازندران میرسد. بعد از نشتارود، جایی نزدیك به جاده ساحلی، چادر میزند. در دقایقی كه گویا در چادرش نبوده، چند نوجوان هوش از سر پریده، به سرشان میزند چیزی از چادر فیلیپ كش بروند اما فیلیپ سر میرسد و مچشان را میگیرد. درگیری وحشتناكی رخ میدهد. فیلیپ تنها میماند زیر باران مشت و لگدها و در نهایت آنها كه متوجه میشوند مهمان را تا حد مرگ كتك زدهاند، تاكسی میگیرند تا او را به بیمارستان برسانند و این راننده تاكسی بود كه با پلیس تماس گرفت و غائله را ختم كرد.
تمام این اتفاقات در حالی رخ داد كه مادر فیلیپ از آن سوی تلفن همراه، داشت همه چیز را میشنید. وقتی فیلیپ خرد شده و ورم كرده را به تهران منتقل كردند مادرش هم به ایران آمده بود. از اینجا بود كه داستان تلخ فیلیپ در فضای مجازی دست به دست شد و خیلیها تلاش كردند به نوعی از او دلجویی كنند اما اتفاق دوم در راه بود.
یك خانواده ایرانی كه گویا قبلا از طریق همسایه فیلیپ در آلمان، با او آشنا شده بودند و از او برای مهاجرت فرزندانشان به آن كشور، كمك گرفته بودند، متوجه شدند فیلیپ در تهران بستری است. این خانواده سراغ خانواده فیلیپ را گرفتند و آنها را به خانه خودشان بردند و از آنها حسابی پذیرایی كردند تا روز سفر و بازگشت رسید. از آنجا كه فیلیپ دركمك به مهاجرت فرزندان این خانواده موفق عمل نكرده بود و نتوانسته بود كارشان را درست كند، وقتش رسیده بود كه این خانواده انتقام بگیرد. بنابراین بابت پذیرایی و میزبانی فیلیپ و خانوادهاش، 15هزار دلار درخواست كردند و درها را به رویشان بستند تا در نهایت با مداخله پلیس ماجرا حل شد و آنها در آخرین فرصت به فرودگاه رسیدند و به كشورشان بازگشتند.
واكنشهای پرتضاد وطندوستانه
جراحی سختی روی فك فیلیپ در حال انجام بود كه پلیس ضاربان را دستگیر كرد. كمی بعد شهردار و اعضای شورای شهر نشتارود به ملاقات فیلیپ رفتند و خیلیها سعی كردند درباره این حادثه از او دلجویی كنند. هزاران نفر به صفحه اینستاگرامی فیلیپ رفتند و آنجا ابراز تاسف كردند. كمكم اوضاع داشت برای گردشگر آلمانی بهتر میشد، اما گویا این ماجرا قرار نبود به این زودیهاتمام شود چرا كه ماجرای دیگری آغاز شد. از همین یكی دو روز پیش، عدهای از خود ما به جانمان افتادهاند و چنان فرهنگ ایرانی را به سخره میگیرند كه تو گویی هیچ نسبتی با این آب و خاك ندارند. برای عدهای ماجرا جان میدهد برای دعوا و ستیزه با رنگ و بومی قومیتی. اوج این دعواها در صفحه اینستاگرامی پرویز پرستویی ادامه دارد؛ عدهای مازندرانیها را به باد نكوهش گرفتهاند و تحقیرشان میكنند، مازندرانیها هم عدهای دیگر را. پای تهرانیها هم به این دعوای قومیتی باز شده است.
ردی روی شعر، موسیقی و فرهنگ
فیلیپ ماركگراف آلمانی از همه كسانی كه با نگرانی برایش پیامهای پرمهر فرستادهاند، تشكر و ایران را ترك كرد تا در كشورش تحت یك جراحی سنگین قرار بگیرد. كسی نمیداند فیلیپ در ایران چه تجربههایی از سر گذراند، اما در كنار دو اتفاق دردناكی كه اینجا برایش رخ داد، میتوان تاثیر چند تجربه خوب و شیرین را دید و امیدوار بود همین تجربهها التیامی باشد بر زخمهای این جوان. زمانی كه فیلیپ در بیمارستان بستری بود، علاوه بر تمام پیامهای عذرخواهی و تاسف، به جز تمام همدلیها، مسؤولان نشتارود به او دیوان خیام هدیه كردند و همینطور مانی رهنما و همسرش صبا راد به دیدارش رفتند و او را به آموزشگاه موسیقی خودشان دعوت كردند. فیلیپ در آموزشگاه این زوج هنرمند، بعد از آنكه پیانویش را خرج سفر كرده بود، دوباره فرصتی پیدا كرد كه دست به ساز ببرد و بنوازد. او آنجا موسیقی گوش كرد، شعر شنید و از همراهی و همدلی این دو هنرمند و دوستانشان بهرهمند شد تا جایی كه وقتی او و خانوادهاش را گروگان گرفتند از مانی رهنما و همسرش كمك خواست و با همراهی آنها از مخمصه نجات یافت. همه اینها را بگذارید در كنار مهماننوازی ایرانیها در شهرهای مختلف، وقتی به او سلام میكردند، برایش دست تكان میدادند، او را به خانه خود مهمان میكردند و پای حرفهایش مینشستند. كسی چه میداند در معاشرتهای او با ایرانیها چه حرفهایی
رد و بدل شده، چه شعرها برایش خواندهاند، چه قصهها برایش روایت كردهاند، چه سازها برایش نواختهاند، چه مهرها ورزیدهاند كه او بعد از دو تجربه تلخ و دردناك كه آنها را به كابوس تعبیر كرده، از ایران و ایرانیها متنفر نشده است. بهانهها به قدر كفایت بود اما فیلیپ بهصراحت گفته است: تجربه شگفتانگیز من از فرهنگ ایرانی تحت تاثیر دستهای از احمقهای بدوی قرار نخواهد گرفت.




