تفریحی به اسم «راه رفتن در سطح شهر»
پرسه میزنم، پس هستم
گفتم سفر همهاش كه زدن به دل جاده نیست، سفرهای درونی هم داریم. یك صفحه را هم بگذاریم برای این سفرهای درونیمان و جستارگونه دربارهشان بنویسیم. دبیر ویژهنامه كمی فكر كرد و نوشت قبول. اولی را درباره چه مینویسید؟ نوشتم ولگردی. كمی مكث كرد و بعد نوشت پرسهزدن دیگر! با خودم تصور كردم این دبیر دهه هفتادی خیلی عاقل اندر سفیه پیامم را نگاه و بعد هم تصحیحش كرده است. جای ولگردی در چمدان نیست! اصلا ولگردی به یك معنای خاصش كه ما اصلا كاری به آن نداریم و سراغش نمیرویم، جرم هم محسوب میشود... خلاصه خودتان به جملهها دقت كنید و هر جا لازم بود این واژه نامناسب را جایگزین آن واژه مناسب كنید.
زینب مرتضاییفرد
پرسه زدن آنطور كه در لغتنامه معین و البته دیگر فرهنگهای واژگانی نوشته شده، گردش بیهوده اشخاص بیكار است، اما به نظرم وقتش رسیده در تمام فرهنگهای لغت بازنگری شود. پرسهزدن حالا كار آدمهای بیكار نیست. حتی برای بعضی از انسانها بخشی از شغلشان محسوب میشود. مثلا من روز قبل از نوشتن این مطلب رفتم و حسابی توی خیابانها پرسه زدم. یا وقتی میروم سفر صبح راه میافتم و هر قدر كه بتوانم راه میروم تا آدمها و مكانها را تماشا كنم و ببینم در یك شهر یا كشور دیگر آدمها چطور زندگی میكنند. شاید بگویید اینكه اسمش پرسهزدن نیست! اشتباه نكنید این هم پرسهزدن است، اینكه یك آدم در عصر مدرنیته كه البته در برخی نقاط جهان پشت سر گذاشته شده و یك واژه پست هم اولش چسبیده، به جای اینكه با تاكسی و مترو و... برود اینطرف و آن طرف و به شیوه علافهای قدیم راه برود و بگردد، خودش یك شكل اساسی از پرسهزدن است.
رها شدن از دنیای اطراف
حالا از بعد سفریاش هم كه بگذریم میبینیم ما همه در شهر محل سكونتمان هم پرسه میزنیم. گاهی راه میافتیم بیهدف و مقصد راه میرویم، دور و برمان را تماشا میكنیم، گاهی حواسمان به آنچه در محیط میگذرد هست و گاهی هم نه... انگار نه انگار كه داریم توی كوچه و خیابان راه میرویم، حاضر، غایبیم، مغزمان برای خودش جای دیگری سیر میكند و پاهایمان اتوماتیكوار مسیر را میپیماید. راه میرویم و راه میرویم. كلی فكر میكنیم. فكرهای تازه به سرمان میآید و گاهی هم البته كلمهپوك میرویم و كلهپوكتر بازمیگردیم!
خب حالا سوال این است كه اصلا چرا راه میرویم. راستش پاسخ به این سوال زیادی دشوار است. مثلا قرنها پیش ارسطو و پیروانش را فیلسوفان مشائی نامیدهاند، چون جناب ارسطو راه میرفته و درس میداده است. بله حواسم هست كه راهرفتن و پرسهزدن با هم فرق دارد، اما انگار آقایارسطو هم برای بیان و مواجههای متفاوت از آنچه دیگران عمل میكردهاند، حركت را انتخاب كرده است، راه رفتن و فكر كردن، انگار كه مثلا مانند پرسهزنهای امروزی در جریان راهرفتن فكرش بهتر كار میكرده است، البته برخی اوقات معمولیترین پرسهزنها هم میتوانند این اتفاق را تجربه كنند و گاهی وقتی از پرسههایشان برمیگردند حال بهتری دارند یا فكرهای متفاوتی پیدا كردهاند.
از جناب ارسطو گفتم تا برسم به دوران نزدیكتر كه فیلسوفان رفتهاند سراغ همین مفهوم پرسهزنی. یكی از اصطلاحاتی كه والتر بنیامین ـ با وامگیری از بودلر ـ در «پروژه پاساژهای پاریس» به توصیف آن میپردازد مفهوم فلانور (Flaneur) است. فلانورـ كه در فارسی به پرسهزن هم ترجمه شده است ـ شخصیتی در دل یك جامعه بورژوایی است كه در میان پاساژها و خیابانها مدام در حال پرسهزدن است.
گرچه درون چنین جامعهای زندگی میكند اما به نوعی به مناسبات اجتماعی و فرهنگی آن تن نمیدهد و به بیان بنیامین «در آستانه ورود به شهر به منزله طبقه بورژوا باقی میماند». از دید بنیامین، فلانور تنها در بطن یك منظومه تاریخی و فرهنگی تعین مییابد. منظومهای متشكل از كافهها، پیادهروها، پاساژها و البته توده جمعیت شهری. فلانور نمونه گویای شكل مدرن تجربهزیستی در كلانشهرهاست.
پس با این حساب پرسهزنها انگار به خیلی چیزها پشت میكنند. از كنار پاساژها و مغازهها میگذرند. شاید گاهی آب معدنی یا خوراكی كوچك دیگری بخرند و در راه نوشجان كنند، اما یك پرسهزن اصیل محال است تن بدهد به اینكه خوشان خوشان برود پاساژ و خرید كند. پرسهگرد واقعی با شهر طرف میشود، میشود خودش و شهر. شما هم میروید خرید؟ من نمیروم! میخواهم راه بروم و تماشایتان كنم. اگر از آنهایی هستید كه پرسه زدن جیبتان را خالی میكند و با دست پر برمیگردید خانه بدانید و آگاه باشید كه شما پرسهگرد واقعی نیستید! شما همان كاری را كه با سوار اتومبیل شدن انجام میدهید در راه رفتن هم انجام میدهید! اینكه پرسهزدن نیست بزرگوار!
پرسه زدن در دنیای ذهن
پرسهها نوع ذهنیتری هم دارند. مثلا نشستهاید كنج خانه یا لم دادهاید گوشه مبل و توی ذهنتان آنقدر و آنقدر پرسه میزنید تا آرام میشوید یا نتیجه مهمی میگیرید، اگر هم از آنهایی هستید كه آخر پرسه ذهنی تان درگیر میشوید، گوشی تلفن را برمی دارید و پیام و دعوایی باز هم جزو پرسهزنها نیستید. نه اینكه كاملا بگوییم نیستید، لااقل از نوع واقعیاش نیستید.
راه رفتن در دورهای كه همه چیز مهیا شده تا ما زود برسیم و خیابانها و مكانها را پاهایمان طی نكنیم، اتفاق خاصی است. تعریف خاص خودش را دارد و البته همیشه مورد توجه نویسندگان، شاعران و نخبگان هم بوده است. از ارسطو تا والتر بنیامین اصلا تا همین خود شما... بله خود شما. اگر اهلش هستید كه بگذارید ماشینها و موتورها با عجله از شما عبور كنند و آدمها با عجله به سمت اتوبوس و ایستگاه مترو بدوند، بعد دستهایتان را ببرید توی جیبهایتان و سوتزنان خیابان را گز گنید و به این همه سرعت بیهوده نه بگویید، شما شایسته احترامی چندانید. شما یك پرسهزن واقعی هستید كه میتوانید با صدای بلند داد بزنید بیایید كمی با هم راه برویم، دنیا به این همه سرعت نیاز ندارد. كمی هم باید لاكپشتی پیش رفت. كمی هم ذهن را خالی كرد و بیمقصد، بیمسیر، در جهانی كه معلوم نیست به چه سمتی میرود، حركت كرد.
رها شدن از دنیای اطراف
حالا از بعد سفریاش هم كه بگذریم میبینیم ما همه در شهر محل سكونتمان هم پرسه میزنیم. گاهی راه میافتیم بیهدف و مقصد راه میرویم، دور و برمان را تماشا میكنیم، گاهی حواسمان به آنچه در محیط میگذرد هست و گاهی هم نه... انگار نه انگار كه داریم توی كوچه و خیابان راه میرویم، حاضر، غایبیم، مغزمان برای خودش جای دیگری سیر میكند و پاهایمان اتوماتیكوار مسیر را میپیماید. راه میرویم و راه میرویم. كلی فكر میكنیم. فكرهای تازه به سرمان میآید و گاهی هم البته كلمهپوك میرویم و كلهپوكتر بازمیگردیم!
خب حالا سوال این است كه اصلا چرا راه میرویم. راستش پاسخ به این سوال زیادی دشوار است. مثلا قرنها پیش ارسطو و پیروانش را فیلسوفان مشائی نامیدهاند، چون جناب ارسطو راه میرفته و درس میداده است. بله حواسم هست كه راهرفتن و پرسهزدن با هم فرق دارد، اما انگار آقایارسطو هم برای بیان و مواجههای متفاوت از آنچه دیگران عمل میكردهاند، حركت را انتخاب كرده است، راه رفتن و فكر كردن، انگار كه مثلا مانند پرسهزنهای امروزی در جریان راهرفتن فكرش بهتر كار میكرده است، البته برخی اوقات معمولیترین پرسهزنها هم میتوانند این اتفاق را تجربه كنند و گاهی وقتی از پرسههایشان برمیگردند حال بهتری دارند یا فكرهای متفاوتی پیدا كردهاند.
از جناب ارسطو گفتم تا برسم به دوران نزدیكتر كه فیلسوفان رفتهاند سراغ همین مفهوم پرسهزنی. یكی از اصطلاحاتی كه والتر بنیامین ـ با وامگیری از بودلر ـ در «پروژه پاساژهای پاریس» به توصیف آن میپردازد مفهوم فلانور (Flaneur) است. فلانورـ كه در فارسی به پرسهزن هم ترجمه شده است ـ شخصیتی در دل یك جامعه بورژوایی است كه در میان پاساژها و خیابانها مدام در حال پرسهزدن است.
گرچه درون چنین جامعهای زندگی میكند اما به نوعی به مناسبات اجتماعی و فرهنگی آن تن نمیدهد و به بیان بنیامین «در آستانه ورود به شهر به منزله طبقه بورژوا باقی میماند». از دید بنیامین، فلانور تنها در بطن یك منظومه تاریخی و فرهنگی تعین مییابد. منظومهای متشكل از كافهها، پیادهروها، پاساژها و البته توده جمعیت شهری. فلانور نمونه گویای شكل مدرن تجربهزیستی در كلانشهرهاست.
پس با این حساب پرسهزنها انگار به خیلی چیزها پشت میكنند. از كنار پاساژها و مغازهها میگذرند. شاید گاهی آب معدنی یا خوراكی كوچك دیگری بخرند و در راه نوشجان كنند، اما یك پرسهزن اصیل محال است تن بدهد به اینكه خوشان خوشان برود پاساژ و خرید كند. پرسهگرد واقعی با شهر طرف میشود، میشود خودش و شهر. شما هم میروید خرید؟ من نمیروم! میخواهم راه بروم و تماشایتان كنم. اگر از آنهایی هستید كه پرسه زدن جیبتان را خالی میكند و با دست پر برمیگردید خانه بدانید و آگاه باشید كه شما پرسهگرد واقعی نیستید! شما همان كاری را كه با سوار اتومبیل شدن انجام میدهید در راه رفتن هم انجام میدهید! اینكه پرسهزدن نیست بزرگوار!
پرسه زدن در دنیای ذهن
پرسهها نوع ذهنیتری هم دارند. مثلا نشستهاید كنج خانه یا لم دادهاید گوشه مبل و توی ذهنتان آنقدر و آنقدر پرسه میزنید تا آرام میشوید یا نتیجه مهمی میگیرید، اگر هم از آنهایی هستید كه آخر پرسه ذهنی تان درگیر میشوید، گوشی تلفن را برمی دارید و پیام و دعوایی باز هم جزو پرسهزنها نیستید. نه اینكه كاملا بگوییم نیستید، لااقل از نوع واقعیاش نیستید.
راه رفتن در دورهای كه همه چیز مهیا شده تا ما زود برسیم و خیابانها و مكانها را پاهایمان طی نكنیم، اتفاق خاصی است. تعریف خاص خودش را دارد و البته همیشه مورد توجه نویسندگان، شاعران و نخبگان هم بوده است. از ارسطو تا والتر بنیامین اصلا تا همین خود شما... بله خود شما. اگر اهلش هستید كه بگذارید ماشینها و موتورها با عجله از شما عبور كنند و آدمها با عجله به سمت اتوبوس و ایستگاه مترو بدوند، بعد دستهایتان را ببرید توی جیبهایتان و سوتزنان خیابان را گز گنید و به این همه سرعت بیهوده نه بگویید، شما شایسته احترامی چندانید. شما یك پرسهزن واقعی هستید كه میتوانید با صدای بلند داد بزنید بیایید كمی با هم راه برویم، دنیا به این همه سرعت نیاز ندارد. كمی هم باید لاكپشتی پیش رفت. كمی هم ذهن را خالی كرد و بیمقصد، بیمسیر، در جهانی كه معلوم نیست به چه سمتی میرود، حركت كرد.




