نسخه Pdf

گریه پدرم، خردم كرد

گریه پدرم، خردم كرد

هشت سال اعتیاد، از امیر آدمی ساخته كه سخت می‌توان باور كرد 26 ساله است. او هیچ‌كس را در اعتیادش مقصر نمی‌داند، جزخودش. می‌گوید: «مادرم فوت كرده بود و با پدر و برادرم زندگی می‌كردم. وضعیت مالی خیلی بدی داشتیم، طوری كه برای درآوردن خرج خودمان هر دو ترك تحصیل كردیم. حوصله درس خواندن نداشتیم. 
شاید یكی از دلایلی كه باعث شد به سمت موادمخدر كشیده شوم، همین مساله بود. از طرفی، محله‌ای كه در آن زندگی می‌كردیم هم در اعتیادم بی‌تاثیر نبود. خرید و مصرف مواد مخدر در محله ما خیلی عادی و راحت بود. 
همیشه مصرف‌كننده‌ها را می‌دیدم كه گوشه و كنار كوچه‌ها و خرابه‌ها در حال كشیدن مواد هستند. خیلی دوست داشتم برای یك‌بار هم كه شده طعم مواد را بچشم. گفتم یك بار می‌كشم، دیگر سمتش نمی‌روم. همین كنجكاوی، روزگارم را سیاه كرد. اول با مواد سنتی و تریاك شروع كردم.
 لذت عجیبی داشت.  انگار كه دیگر هیچ دردی در این دنیا نداشتم. هر چه می‌كشیدم، ولعم برای مصرف بیشتر می‌شد. برای لذت بیشتر، سراغ هروئین رفتم و پله پله، بدون این‌كه آگاه باشم به سمت مصرف مواد مخدر صنعتی كشیده شدم، اما بعد از چند پك، خوشم نیامد و به همین خاطر دوباره مصرف تریاك و شیره را شروع كردم.»
امیر برای تامین هزینه مواد باید كار می‌كرد و برای همین در یك نانوایی به كار مشغول شد. نمی‌فهمید كی روز می‌شود و كی شب می‌آید. مصرفش آن‌قدر زیاد شده بود كه دائم در حال چرت‌زدن بود. صاحب كارش كه متوجه اعتیادش شده بود، او را از كار اخراج كرد. بعد از اخراج هم با پس انداز  ناچیزی كه داشت، مواد می‌خرید و مصرف می‌كرد.
«در روز، چهار گرم تریاك می‌كشیدم. اوج اعتیادم شب بود و تا 5 صبح یك بند می‌كشیدم و بعد هم می‌خوابیدم.
 زندگی‌ام به یك لجنزار واقعی تبدیل شده بود. تنها شانسی كه داشتم این بود كه با وجود فقر شدید، خانواده خیلی خوبی داشتم و پدر و برادرم با وجود اعتیاد، همچنان دورادور مراقبم بودند. گاهی نصیحتم می‌كردند و گاهی هم ناسزا می گفتند؛ تا به‌خودم بیایم، اما من بی‌غیرت‌تر از این حرف‌ها بودم كه به پر قبایم بربخورد. 
یك روز كه پشت خرابه‌ای خوابم برده بود، پدرم بالای سرم آمد. چند ماه بود كه او را ندیده بودم. چهره‌اش خیلی شكسته‌تر شده بود. از نحوه نشستنش كنارم و اشك‌هایی كه بی‌صدا می‌ریخت، خرد شدم. گفت پسر، یك جو غیرت داشته باش. خودم هم از وضعیت فلاكت بارم خسته شده بودم. سعی كردم ترك كنم و به‌صورت ناگهانی  مواد را كنار گذاشتم، اما خیلی زجر كشیدم و تا شش روز خوابم نبرد.
 پدرم مرا به كمپ برد و در آنجا بستری كرد. چند روز اول دائم به این فكر می‌كردم كه بعد از خلاصی از كمپ، سراغ مواد بروم، اما با برنامه‌ای اصولی كه راهنمایم داد، دیگر به كشیدن مواد فكر نمی‌كردم. من خوشبختی بزرگی دارم كه آن هم خانواده‌ام است. اگر پدرم مرا از خودش طرد می‌كرد، شاید جسدم را مردم پیدا می‌كردند و گمنام دفن می‌شدم؛ اما حالا با داشتن حمایت‌های خانواده‌ام می‌توانم فرد مفیدی برای جامعه‌ باشم. امیدوارم هیچ‌كس حتی برای یك‌بار هم كه شده سراغ تجربه‌كردن مواد مخدر نرود كه رهایی از آن كار 
ساده‌ای نیست.»