گزارش جامجم از همراهی بچههای جهادی با کودکان كارگران فصلی كورهپزخانههای قاسمآباد تهرانچی
دنیای رنگی روی زمین خاکی
سروصدا میآید، این صدای بچههاست كه بین زمینهای خاكی و كورههای بلند قاسمآباد تهرانچی میپیچد و بالا میرود. بچههای كوره صداقت، كوره نكویی و كوره خالهقمر چشم بهراهند؛ از دیروز كه عمو حمید قول داده با دوستانش بیاید برای بازی و نقاشی، دل توی دلشان نیست. غروب جمعه، با اینكه هوا در كوچه و خیابانهای داخل شهر تهران قابل تحملتر است، اینجا در زمینهای خاكی خاورشهر، بین كورههای بلند، هنوز دیو گرما تنوره میكشد. داغیاش اما حریف شور و هیجان بچهها نمیشود، بچههایی كه بیشترشان پابه پای خانوادههایشان از 9 صبح تا نزدیكیهای غروب خشت میزنند، قالبگیری میکنند و آجر میسازند. همین است كه برای آنها یعنی بچههای كوره، بازی تبدیل میشود به یك غنیمت بزرگ؛ بازی با بزرگتری كه برایشان وقت بگذارد و پا به پایشان بچگی كند؛ بزرگتری كه خسته نباشد، از صبح تا عصر هزار تا خشت نزده باشد و كمرش از درد نگرفته باشد؛ بزرگتری كه هی در حرفهایش نه نیاورد و بگذارد بچهها سروصدا كنند، بچرخند و آواز بخوانند و جیغ بكشند.
جیغ و هیاهوی بچهها از همین وقتی كه عمو حمید، خاله هدی و بقیه بچههای داوطلب میرسند شروع میشود؛ زمین خاكی بزرگ كنار كوره نكویی میشود اولین نقطه برای بازی. برای اینكه بچهها و بزرگترها یك حلقه بزرگ بزنند، دست همدیگر را بگیرند و شعر بخوانند و روی زمین خاكی بچرخند.
صدای هیاهوی بچهها سارینا را هم از خانهاش بیرون میكشد، سارینای 12سالهای كه امسال كلاس ششم است و میگوید اینجا خانه واقعی آنها نیست، كه خانهشان دور است خیلی دور: «ما از خراسان آمدیم، از تربت حیدریه. همیشه تابستان كه مدرسه تعطیل میشود، میآییم اینجا و در كوره كار میكنیم. بعد برمیگردیم شهر خودمان.»
خانه مبینا هم مثل سارینا دور است. او البته از بچههای كوره خالهقمر است؛ دلخور از عمو حمیدی كه قول داده بود برای بازی اول به كوره آنها سر بزند و حالا سر از كوره نكویی درآورده، بین حرفهای سارینا میپرد و میگوید: «خانه ما هم دور است خاله.» دور برای مبینا یعنی خواف. او هم با خانوادهاش جزو مهاجران فصلی اینجاست: «ما شهر خودمان كه باشیم میرویم سر زمین، پیاز میكاریم، سیبزمینی میكاریم اما تابستانها میآییم اینجا خشت میزنیم.»
همت بلند؛ آرزوهای كوتاه
خشت زدن از دید هر دو نفرشان كار سختی است؛ آنقدر كه مبینا بگوید: «خاله كمرمان درد میگیرد از بس خم میشویم» و سارینا ادامه بدهد: «صد بار، نه بیشتر، هزار بار خم میشویم و خشت برمیداریم.»
با اینحال سقف آرزوهای این دو بچه اصلا بلند نیست و به «كار نكردن» نمیرسد. مبینا آرزویش این است كه ناظمشان اجازه بدهد موهایش را بلند كند و سارینا هم یادش نمیآید چه آرزویی دارد و آخرش میگوید: «پدر و مادرم سلامت باشند.»
میخواهیم زندگی بیرنگشان را رنگی كنیم
كار، برای بچههای كوره انگار بخشی گریزناپذیر از زندگی روزمره باشد، از كوچكی تا بزرگسالی سایه به سایه همراهشان میآید. این همان نگرانی بزرگ حمید مینقیزاده است؛ همان عمو حمید بچههای كوره كه حالا مدتهاست وقتش را در كورههای قاسمآباد تهرانچی میگذراند و تكتك بچهها را به اسم میشناسد؛ جوانی 25ساله اهل آذربایجان شرقی است كه حالا با یك حركت جهادی در پایتخت، وقتش را به آموزش و بازی با بچههای كوره میگذراند: «یك سال پیش من یك كاروان ترویج علم راه انداخته بودم و سعی میكردم در مناطق كمبرخوردار روی بنیه علمی بچهها كار كنم، از همین جا بود كه با همراهی گروه جهادی حنیفا با كورههای قاسمآباد آشنا شدم.»
آشنایی مینقیزاده با بچههای كوره، او را در این منطقه پاگیر كرد و حالا او هر هفته افرادی را كه داوطلب بازی و تفریح با بچههای كوره هستند به این منطقه میآورد؛ اتفاقی كه از نظر او یك ضرورت است: «اینجا 11 كوره دارد، بعضی كورهها فعال هستند و بعضیها كار نمیكنند. كورههایی كه فعال هستند خانوادههای بیشتری را در اطرافشان جا دادهاند، بیشترشان هم كارگران فصلی هستند و از سمت مشهد و تربت و خواف در خراسان رضوی آمدهاند. فقط هم چندماه اینجا هستند و بعد میروند تا تابستان بعدی. هر كوره هم بین 20 تا 80 بچه دارد كه همانطور كه میبینید جمعیت كمی نیست. اما این بچهها واقعا تفریحی ندارند، از صبح تا شب همراه خانوادههایشان كار میكنند و فقط و فقط چشماندازشان خاك است. فقط خاك میبینند و به همین خاطر عمیقا دنبال رنگ و بازی هستند، چیزی كه در زندگیشان گم است.»
مینقیزاده، قصه این كمبود را به گوش هدی رشیدی رسانده و او از اهواز خودش را رسانده اینجا. هدی رشیدی همان خاله آرزوهای بچههای اهوازی است. برای او كه مسؤول خیریه همیاران بینام اهواز است و همیشه فهرست آرزوهای بلندبالای بچههای مبتلا به سرطان را میگذارد جلویش و یكی یكی برآورده شدهها را تیك میزند، بازی با بچههای كوره و نشستن پای حرفها و آرزوهایشان كار سختی نیست. هدی هم مثل حمید راه و رسم همصحبتی با بچهها را خوب بلد است، اما بچههای كوره، آرزوهای بزرگ و دور و دراز ندارند. بیشترشان تلویزیون میخواهند و بعضیها تبلت كه شنیدهاند سرشان را گرم میكند.
وقتی كارگران فصلی
از راه میرسند
هنوز برج دو تمام نشده بود كه فریده و علی مثل خیلی از همولایتیهایشان، زندگیشان را بار نیسان آبی كردند؛ هرچقدر علی گفت كم وسیله بردار، هرچقدر فریده در چهاردیواری خلوت خانه دور خودش چرخید تا ضروریترها را انتخاب كند، باز وقتی وسیلهها پشت نیسان ردیف شدند، بین یخچال و رختخواب و پشتی و فرش و ظرف و ظروف، فقط یك وجب جا ماند برای نشستن فریده و بچههایش. آنوقت علی درِ خانه را بست و نشست روی صندلی خشك نیسان و با رانندهای كه سیگار پشت سیگار روشن میكرد تا خود تهران همكلام شد. نیسان آبی 14 ساعت توی جاده راند و علی و خانوادهاش را 1054 كیلومتر آنطرفتر از روستایشان در خواف، رساند به كورههای آجرپزی خاورشهر، به قاسمآباد تهرانچی. روزشمار حضور آنها در پایتخت از همان جا شروع شد، از آخرین روزهای اردیبهشت كه تازه مدرسه بچهها تعطیل شده بود تا اول برج هفت كه یك ماه دیگر است. تا وقتی مدرسهها دوباره باز شوند و طاها بخواهد برود مدرسه.
حالا كه ما اینجاییم، دقیقا سه ماه از زندگی علی و فریده و بچههایشان در یك چهاردیواری 9 متری در حاشیه یكی از 11 كوره منطقه قاسمآباد تهرانچی میگذرد. اتاقكی كه دیوار به دیوار بقیه اتاقها، ساكنان كورهپزخانه را زیر سقف كوتاهش جای داده است. بیرون اتاقی كه حالا خانه آنهاست، در دل حیاطی كه با بقیه مشترك است، لباسهای كوچك و بزرگ رنگی روی بند رخت زیر آفتاب تاب میخورند.
از فقر و بیكاری گریختیم
ما زیر سایه همین لباسهای رنگی، با فریده و همسایهاش زهرا همصحبت میشویم؛ فریدهای كه اهل یكی ازروستاهای خواف است و زهرایی كه میگوید از تربت حیدریه آمده. آنها جزو ساكنان فصلی كورهپزخانهاند. این رسم هرسالشان است، اینكه آخرهای برج دو زندگیشان را جمع كنند و بیایند تهران و اول برج هفت برگردند ولایتشان. ولایتی كه فریده میگوید چندسال است آب ندارد و همه زمینهایش خشك شده: «آنجا مردهایمان بیكار هستند، هیچ كاری نیست. هیچ منبع درآمدی نداریم، آب به روی ما قطع میشود. تابستانها كه روزی دو سه ساعت بیشتر آب نداریم. دیگر كشاورزی هم نمانده، كسی هم توی روستا نمانده برای زندگی. همه رفتهاند، آنهایی هم كه ماندهاند توان كار در كوره را ندارند.»
كار برای او و همسرش و بقیه اهالی روستا، فقط به سه هفته اول آبان خلاصه میشود، زمان برداشت زعفران و وقتی كه آنها را برای كارگری میبرند. فریده میگوید: «كلا 20 روز بیشتر نیست، ما باز بیكاریم تا آخر اردیبهشت كه وقت كار در كوره است.»
زندگی سختتر میشود
وقت كار در كوره همین پنج ماهی است كه آن خیلیها از شمال شرقی كشورمان برای چندماه هم كه شده كوچ میكنند به پایتخت و میشوند مستاجر یكی از اتاقهای 12 متری حاشیه كورهها. اتاقهایی كه زهرا میگوید برای آنهایی كه كارگر كورهاند، بدون پول پیش است و برای آنهایی كه در كورهها كارگری نمیكنند تا سه میلیون پول پیش و ماهی 150 اجاره آب میخورد.
امكانات؟ آب؟ برق؟ اینها را ما میپرسیم و زهرا جلوتر از فریده جواب میدهد: «برق داریم، اما آبمان شور است، آب شیرین را تانكر میآورد. آن هم بهداشتی نیست، باوركنید ته تانكر پر از جانور است، اما مجبوریم بخریم و بخوریم. چه كار كنیم؟!»
اجبار چیزی است كه فریده هم تكرار میكند: «از سر اجبار است كه ماندهایم، كه هر سال زندگیمان را بار میزنیم میآوریم اینجا بعد دوباره برمیگردیم خانه و شهر خودمان. اینجا اصلا ما را قبول ندارند، حتی دفترچههای بیمه ما را قبول نمیكنند، چون بیمه روستایی هستیم.»
اینجا پشت دیوار هر خانه ، هر اتاق 12 متری كه حكم خانه را دارد، درآمد دائم آرزوی مشتركی است كه خیلیها را شهر به شهر آواره كرده است؛ آنقدر كه از خانه و زندگیشان بگذرند و بیایند تهران برای خشتزنی؛ «خانم فكر نكنی درآمد خشتزنی زیاد است. ما هزار تا خشت میزنیم 64 هزار تومان میگیریم. از صبح اگر خانوادگی و فامیلی كار كنیم مثلا هشت نفر سرپا باشیم، روزی 3000 تا خشت میزنیم 192 هزار تومان دستمان را میگیرد كه بین خانوادهها تقسیم میشود. این میشود روزی ما، اصلا به پسانداز هم نمیرسیم.»
عجیب باشد یا نه، اینجا آرزوی بزرگترها مثل آرزوی بچهها آنقدر بزرگ نیست!




