ستون‌های دورهمی

در روز خانواده و تکریم بازنشستگان پای صحبت بازنشسته‌ها نشستیم و از خوشی‌ها و غم‌هایشان گفتیم

ستون‌های دورهمی

عصرهای تابستان كه می‌شود، میزهای شطرنج پارك‌های محلی شلوغ‌تر از همیشه می‌شود. بازنشسته‌های محل، شال و كلاه می‌كنند و سر قرار نانوشته با همسن و سال‌ها و هم‌شكل‌های خودشان می‌روند. سر برد و باخت شطرنج با هم كل‌كل می‌كنند و نهایتش همدیگر را بستنی مهمان می‌كنند؛ البته این را همان چند دقیقه‌ای كه در پارك بودیم و و با آنها معاشرت كردیم فهمیدیم. بازنشستگانی كه حرف‌های زیادی برای گفتن دارند اما از آنها خواستیم تا بنشینیم و درباره موضوعی مشخص حرف بزنیم. با بازنشستگانی حرف زدیم كه 30 سال و حتی بیشتر خدمت كرده‌اند و حالا وقت استراحتشان است كه آن را با خانواده و بچه‌ها و از همه مهم‌تر نوه‌هایشان بگذرانند. در واقع روز خانواده و بازنشستگان، بهانه‌ای شد برای این‌كه دور همه مسائل مالی بازنشستگان را كه همه به آن آگاه هستیم تا حدودی خط بكشیم و از خانواده‌ و بچه‌ها‌یشان بپرسیم؛ از این بگوییم كه آنها ستون یك خانواده هستند و بچه‌ها به بودنشان دلخوش هستند. اما چه می‌شود كه گاهی این دور هم جمع‌شدن‌ها كمرنگ‌تر از همیشه می‌شود؟ البته واقعا كمرنگ شده یا شما همیشه خانه‌تان پر از آدم است و صدای نوه‌ها ساختمان را برمی‌دارد؟

خوبی‌اش این است كه روز خانواده و بازنشسته در فصل تابستان است وگرنه سخت می‌توانستیم چنین جمع‌های سرحال و این‌شكلی را در عصر های تاریك و سرد پاییز و زمستان در كنار هم پیدا كنیم. شش نفر هستند اما تقریبا با كل اهالی پارك سلام و علیك دارند. بدون مكث و فكر درخواستمان را برای گپ زدن قبول كردند و ما هفتمین نفر آنها شدیم. این‌طور كه فهمیدیم، تعدادشان زیاد است؛ روزهایی كه حال و حوصله داشته باشند، عصرهایشان را اینجا می‌گذرانند. البته این‌طور كه می‌گفتند، تعداد آشنایانشان بیشتر از این حرف‌هاست، اما بعضی‌هایشان وقت پارك آمدن ندارند؛ آنها كار می‌كنند و روزهای بلند تابستان بهترین فرصت برای این كار است. اما آقای صلاحی می‌گوید: «من كه دیگر توان كار كردن ندارم. 30 سال كار كرده‌ام و همین كافی است دیگر؛ الان وقت استراحتم است.» می‌گویم حقوق بازنشستگی كفایت می‌كند؟« كم كه هست ولی خب الحمدلله».
بچه‌ها گرفتارند
آقا یعقوب چهار تا فرزند دارد؛ 3 پسر و یك دختر که ازدواج كرده‌اند: «آرزوی من در زندگی خوشبختی بچه‌هایم بود كه خدا رو شكر به آن رسیدم.» می‌پرسم چند وقت‌ یك بار همه دور هم جمع می‌شوید؟ مكثی کرده، فكری می‌كند و می‌گوید: «جمع شدن همه با هم سخت است. شاید ماهی یك‌بار، شاید هم دو‌ماه یك‌بار؛ البته از روی بی‌مهری نیست‌ها. بنده‌های خدا هركدام یك‌جور سر شلوغی دارند و حق هم دارند.» همین كه بحث به نوه‌هایش می‌رسد، گل از گل آقا یعقوب می‌شكفد: «نوه‌هایم را زیاد می‌بینم. خیلی وقت‌ها به خانه ما می‌آیند و شب را پیش من و مادربزرگشان می‌مانند. حتی گاهی اوقات نوه كوچك را با خودم به همین پارك می‌آورم و با هم آب‌بازی می‌كنیم. البته هركدام از بچه‌ها تكی زیاد به ما سر می‌زنند ولی جمع كردن همه‌شان با هم سخت است و بالاخره برنامه یكی هست كه با دیگری جور نمی‌شود و نمی‌تواند بیاید. واقعا ما هم توقعی نداریم و دركشان می‌كنیم. از صبح تا شب گرفتار درس و كار و بچه‌هایشان هستند. همین كه بدانیم آنها خوش هستند، ما هم خوشیم. مگر دیگر چه می‌خواهیم؟»
مهمانی سخت شده است
خیلی برایمان جالب بود كه در یك جماعت پنج‌شش نفری آنقدر تفاوت‌نظر وجود داشت؛ دیگر جماعت‌های كلان كه جای خود دارند. مثلا بر خلاف آقای صلاحی كه تا از اوضاع اقتصادی پرسیدم، تنها یك الحمدا... گفت، آقای رجب‌زاده كه به نظر می‌رسد جوان‌ترین این جمع هم باشد، از اوضاع شكایت دارد: «من یك پسر دارم كه هنوز ازدواج نكرده، دانشجو است و در مغازه لباس‌فروشی‌مان كار می‌كند. من هم آنجا كار می‌كنم و مواقعی كه از مشتری خبری نیست، حوصله‌ام سر می‌رود و به پارك می‌آیم.» پس خیلی عیالوار نیست كه دورهمی‌های بزرگ با عروس و داماد و نوه برگزار كند: «هنوز كه پسرم ازدواج نكرده، خب بیشتر دورهمی‌هایمان جمع شدن خواهر و برادرها در كنار هم است كه یك نفر دو نفر نیستیم؛ تقریبا بالای 50 نفر می‌شویم كه جمع شدن‌مان در حال و روز فعلی، به صاحبخانه فشار می‌آورد، نمی‌آورد؟ البته كه حالا كسی دیگر مثل قدیم حال و حوصله مهمان‌داری ندارد كه بنده‌خدا اگر هم داشته باشد، با این درآمدها و این خرج و مخارج، سخت است.»
فرزندانی با وضوح و كیفیت بالا
حالا دیگر همه فهمیده‌اند قرار است راجع به چیزی حرف بزنیم و می‌دانند درباره چه موضوعی باید برایمان تعریف كنند. برای همین هم هست كه وقتی می‌خواهم با علی‌آقا صحبت كنم، بدون این‌كه سوالی بپرسم، تبلت بزرگش را نشانمان می‌دهد و می‌گوید: «من دو پسر دارم كه هردویشان خارج از كشور درس می‌خوانند.
این را هم داده‌اند دست ما كه ببینیم‌شان و دلمان برایشان تنگ نشود.» واقعا این‌جوری دیگر دلشان تنگ نمی‌شود؟ «بالاخره یك روزی می‌رسد كه بچه‌ها هركدام باید بروند سراغ زندگی خودشان دیگر؛ یكی با ازدواج، یكی با درس و یكی با كار. نمی‌شود كه به خاطر دل خودمان جلویشان را بگیریم، می‌شود؟ الان هم نه؛ دل‌مان تنگ نمی‌شود. هر روز به چه واضحی و كیفیتی، همدیگر را می‌بینیم دیگر. بس است. ان‌شاءا... درس‌شان را می‌خوانند و برمی‌گردند و با نوه‌های شیرین‌مان به خانه‌مان رفت و آمد می‌كنند.» اما خب علی‌آقا و همسرش؛ عمو و دایی و خاله و عمه‌های خوب و شاید خوش‌شانسی هستند كه بچه‌های برادر و خواهرهایشان به آنها سر می‌زنند: «با این‌كه پسرها نیستند، ولی تنهای تنها نشده‌ایم. با برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌هایمان زیاد رفت و آمد داریم و چند وقت یك‌بار همدیگر را می‌بینیم؛ اگر هم نبینیم تلفن هست.»
توان نداریم
«دیگر كشش نداریم.» این را مسن‌ترین فرد جمع كه 69 سالش است می‌گوید. آقارسول با این‌كه ماشاءا... خوب سرپا است اما از بدن‌دردش می‌گوید: «یك روز یا دو روز در هفته من برای آوردن نوه‌ام از مدرسه می‌روم و آن روز را حسابی با هم بازی می‌كنیم و او را در این پارك‌ها و شهربازی‌ها می‌گردانم و آخر شب به خانه‌شان برمی‌گردانم. دیگر آخر شب با درد پا و كمر، خوابم می‌برد. راستش را بخواهید بدن ما دیگر جوابگوی كار زیاد نیست و اگر كمی بیشتر از حد معمول از آن كار بكشیم، فردای آن روز را باید كامل استراحت كنیم تا دوباره حال‌مان جا بیاید.» آقارسول می‌گوید: «برای همین خیلی نمی‌توانیم میزبان جمع‌های بزرگ بچه‌ها و فامیل باشیم. ما دیگر مهمانی‌هایمان را داده‌ایم؛ شاید همین هم باعث شده است كه بچه‌ها مراعات حال و روز من و مادرشان را بكنند و كمتر مهمانی‌های سنگین برگزار كنیم؛ البته زیاد همدیگر را می‌بینیم‌ها.» می‌خندد و ادامه می‌دهد: «حالا دیگر بیشتر ما به خانه بچه‌ها می‌رویم تا این‌كه آنها بیایند.»
حوصله از دست رفته
آقای مرتضایی اما از بی‌حوصلگی‌هایش برایمان می‌گوید، بی‌حوصلگی‌هایی که اقتضای سن‌شان است و بعد از گذراندن روزهای شلوغ و پركار و پر از دغدغه، یك آرامش و بی‌خیالی، حق طبیعی‌شان به نظر می‌رسد: «نه این‌كه حوصله نداشته باشم‌، اما دلم سكوت و آرامش می‌خواهد و خیلی حال و حوصله شلوغی ندارم.»
بچه‌هایم كه خدا خیرشان بدهد؛ خیلی به ما سر می‌زنند و هوایمان را دارند اما مثلا اصرار می‌كنند كه ما امشب می‌آییم دنبال‌تان كه شام برویم بیرون. خب من نمی‌روم؛ ترجیح می‌دهم در خانه یك غذای سبك بخورم و بعدش بخوابم.»
می‌گوییم خب دل‌شان را نشكنید. آنها می‌خواهند شما سرحال باشید. ضمن این‌كه با شما به آنها خوش می‌گذرد. «می‌دانم؛ همه اینها را می‌دانم اما بیشتر دوست دارم آنها به خانه‌مان بیایند و هم را ببینیم و دور هم چیزی بخوریم اما خودشان بروند بیرون خوش بگذرانند. بد می‌گویم؟»