نسخه Pdf

اینجا بهشت اهل زمین است!

مروری متفاوت بر كتاب «شش‌گوشه»

اینجا بهشت اهل زمین است!

زینب آزاد

برای ارباب نوشتن و از ارباب خواندن آن‌قدر جانكاه است كه با تك‌تك كلماتش بغض كنی و بگریی و نفست بالا نیاید؛ آن‌قدر مصیبت بزرگ است كه جانِ بی‌مقدارِ خودت كه هیچ، پدر و مادر و تمام عزیزانت را فدا كنی. 
همه‌ساله روزهای منتهی به محرم به سختی می‌گذرد. حجم بغض‌های تلنبار شده‌ام آن‌قدر زیاد است كه با تلنگری سیل اشك راه بیندازم و به استقبال محرم بروم، از دور و به‌واسطه رسانه‌ها دست‌هایم را در شبكه‌های ضریح مقدس و نورانی‌اش گره كنم و هق‌هق به راه بیندازم. قسمتم نبود كه ضریح قدیمی را با چشمِ جسم و از نزدیك ببینم اما ستون‌های چوبی ضریح جدید را به همراه اسكلت تكمیل نشده تكه‌های نقره‌ای‌اش، در قم، در كارگاه ساخت ضریح مقدس مهمانِ جانم كردم. زیارت ضریح تكمیل‌شده‌اش در تهران در قد و قواره بخت و اقبالم نبود! عطش زیارت را سال‌ها تحمل كردم. پس از آن اولین زیارتم مصادف شد با سالگرد نصب ضریح جدید. در لحظات فراق و دلتنگی با «پنجره‌های تشنه» مهدی قزلی، همراه ضریح 
تكمیل شده راهی سفر زیارت می‌شدم. قدم به قدم همراه كاروان سفینه النجاه، شهر به شهر می‌رفتم و می‌گریستم.
«شش‌گوشه» حمید آزادگان و حامد حجتی را در دلتنگی‌های مجدد برای زیارت شروع كردم و از همان ابتدای كتاب، دل سپردم و حسرت روی حسرت گذاشتم و بغض كردم. در «پنجره‌های تشنه» خواندم و دیدم به هر قطعه این ضریح نقره‌ای زیبا، چقدر دل دخیل بسته‌اند و چقدر چشم بارانی شده‌اند. حالا كه در «شش گوشه» ضریح به مقصد رسیده، چنان شتر محمل دار سنگین است و بی‌تاب برای استقرار در جایگاه جدید و من بی تاب‌تر از آن...
برای خودم روضه «رویامه، رویامه، رویامه، كربلا آخر دنیامه...» می‌خواندم. 
«من كسی نیستم؛ پدرم روضه خوان حسین(ع) است... من كسی نیستم، مادرم عاشق حسین(ع) است...
من كسی نیستم؛ شاعرم، واژه‌ها وقتی سراغم می‌آیند عطر سیب می‌دهند؛ عطر سیب حسینی»
روحم را در میان خط به خط كتاب رها كردم. «این‌جا گاهی
 چند حس با هم سراغ آدم می‌آید؛ درست شبیه همین لحظه‌ای كه صدای عزاداری زن‌ها حرم را پُر كرده است.» اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است حسین جان...
با صدای چكش‌ها و جاروبرقی‌ها همراهی كردم. اینجا ادب اقتضا می‌كند نوكری كنیم كه از بندِ دنیای تنیده شده به تن‌هایمان رها شویم. حال و هوای زمان نصب ضریح را تصور كنید. نوكران مشغول كارند! قطعه قطعه ضریح از هم جدا می‌شوند. دل می‌كنند از جانشان، از حسینشان، از حسینمان... حرم خالی از عوام الناس است «آی آدم‌هایی كه دارید این جمله‌ها را می‌خوانید، حرمِ خالی از جمعیت دیوانه كننده است همین!» كمی كه دل بدهی به نفس‌هایی كه در این حریم كشیده شده است، صدای هق‌هق زوار را می‌شنوی. صدای السلام علیك یا اباعبدا... و صدای آنهایی كه در بدرقه زائران «تو می‌روی به سلامت سلام ما برسان» خواندند و كاسه آبی بدرقه حاجاتشان كردند.
به حال قطعات ضریح قدیم در زمان جداسازی كه فكر می‌كنم هم غبطه می‌خورم و هم آه می‌كشم و هم بی‌تابی می‌كنم. مانوس شده‌اند دیگر! محافظت از مدفن عزیزكرده دنیا و آخرت كم سعادتی نیست. راستی! اشیا اگر توان بروز احساساتشان را داشتند چه می‌شد؟ حتما بسان مادر بچه مُرده شیون می‌كردند از این فراق و در این مصیبت، حتما شِكوه خودشان را به خدا می‌گفتند و در عوض تقرب در بهشت، سكوت می‌كردند و آرام می‌گرفتند.
اینجا تمام تعلقاتت زیر سؤال می‌رود. تو می‌مانی و رضایت دادن دلی كه به هر چیزِ مرتبط با دُردانه عالمِ امكان است. از آن مهندس معمار با دستمزد میلیاردی گرفته تا نویسنده و شاعر و عكاس پر دبدبه و مشهور كه حالا جز مزین شدن به لقب نوكری خواسته‌ای ندارد. اینجا همه منتظر فرصت هستند تا خودشان را، زندگی و روحشان را متبرك كنند و لو به ذره‌ای غبار. «جات خالی! داشتند تاج چوبی را برمی‌داشتند كلی خاك و غبار از لابه‌لای چوب پایین ریخت. من هم رفتم وسط خاك و غبار» عكاس جوانی بود. دوربینش را تازه برای این سفر خریده بود. خودش می‌گفت: «بهتر است اینجا خاكی بشویم نه در زمین فوتبال». اینجا كبوترها هم تعلق خاطر دارد. «چشم‌های او روایتگر حرف‌های نگفته‌ای است كه باید برای خواندن آنها راه و رسم پرواز بیاموزیم».
«دلم برای این ستون‌های چوبی می‌سوزد. این آخرین شب جمعه‌ای است كه اینجا هستند»، «حال این ستون‌های ضریح حال دسته عزاداری است كه دارد سینه می‌زند و همیشه آدم‌ها می‌ایستند و نگاه می‌كنند و گریه می‌كنند». قطعات كه تك به تك جدا شده‌اند در پارچه‌های سفیدی كفن پیچ می‌شوند. دل به دلشان كه بدهی غمباد می‌گیری از بغضشان... «این حرف ذوقی است، اما واقعا قطعات جان دارند.»
شنیده بودم كه جدا كردن هر قطعه چقدر دشوار بوده است. خودم را در آخرین لحظاتِ آخرین زیارت به یاد می‌آورم، دستم را می‌كشیدند و التماس كنان با قسم دادن می‌خواستند
 دل بكنم. بگذریم... .
پس از جداسازی قطعات نقره‌ای و چوبی كار نقشه برداری شروع می‌شود. پی‌ریزی می‌كنند و قبل از آن عاشقی. هر كسی می‌رسد و اجازه ورود به آن محیط را دارد بی توجه به مقام و لباس و جایگاه و... خم می‌شود و از لابه‌لای براده‌های آهن و چوب خرده‌ها و شن و ماسه، بوسه‌ای نثار مضجع شریف می‌كند. 
كار مرحله به مرحله پیش می‌رود. بزرگان می‌آیند تا خودشان را متبرك كنند. نوكران می‌مانند تا خودشان را بیمه كنند و باز من حسرت می‌خورم و بغض می‌كنم. 
در این كتاب خواندم كه آقای گلپایگانی آمده بودند برای بازدید از مراحل كار «وقتی شنیدیم كه ایشان می‌آیند، به پیشنهاد بچه‌های گروه، تعدادی چفیه، كه حاج حسین آماده كرده بود، بالای قبر سیدالشهدا گذاشتیم تا حسابی متبرك و غباری شود. این چفیه‌ها را همان‌جا به ایشان تقدیم كردیم تا به دست آقا برسانند. جالب است! آقا به همه چفیه می‌دهند و حالا ما برای ایشان چفیه می‌فرستیم».
هنوز صدای هق‌هق قطعات قدیم در فضا به گوش می‌خورد كه قطعات جدید با اشتیاق وصف ناشدنی در جای خود قرار می‌گیرند، چنگ می‌زنند به جایگاه تازه‌شان، به مأمن و مأوای جدیدشان. تكه‌تكه، با نظم و به ترتیب شماره‌گذاری شده در جای خود مستقر می‌شوند و نفس تازه می‌كنند از وصال محبوب.
اینجا حتی نفس كشیدن هم روضه است و دلت را داغ می‌كند. تمام گوشه گوشه این شش گوشه، تمام مشبك‌هایی كه قرار است میزبان دست‌های حاجتمند باشند و تمام سنگفرش‌ها. درست است كه در بهشت غم و اندوه جایگاهی ندارد؛ اما اینجا بهشت زمینی مخلوقات است با همین غم و اندوه، با همین بغض‌های مكرر. اینجا قطعه‌ای از بهشت است. اینجا رسم بر عاشقی كردن است. رسم بر دلدادگی است. رسم است كه بگریی و بغض كنی. اینجا در
 عین حال كه آرامی، مُشوشی، مضطربی و دنبال دستاویز می‌گردی. این نقطه از زمین همه چیزش با جاهای دیگر فرق دارد. اینجا مشهد كسی است كه به رسم عاشقی همه چیزش را فدا كرد تا به معشوق برسد. اینجا همان جایی است كه باید باشد، باید بماند، باید حفظ شود. ساخت ضریح كه چیزی نیست، برای محافظت از اینجا جانمان را می‌دهیم.
اینجا همه چیز هُول و وَلا دارد! حتی كلمات این یادداشت بی‌تابی می‌كنند.
ضمیمه ویژه نامه