40 روز گذشته بود...
روایت روز حسین(ع)
و 40 روز از روز حسین گذشته بود كه جابر بن عبدا... انصاری به مقتل حسین رسید در كربلا و عطیه بن حارث كوفی با او بود. پس نزدیك كرانه فرات شد و تن شست و پیراهن و ردا نو كرد و عطر تن و خویشتن را عطر بركرد و پایپوش از پای به در كرد و بهسوی خاك حسین شتافت. چون
به خاك حسین در رسید عطیه بن حارث را گفت: دستم بر خاك حسین گذار. و او را بینایی نبود.
پس عطیه دستش بر قبر نهاد. جابر چون دست بر قبر حسین بسود، مدهوش بر خاك حسین افتاد. عطیه آب برگرفت و روی جابر ریخت و چون هوشیار شد، سه بار گفت: یا حسین. آنگاه خاموش شد.
پس گفت: دوست، دوست را پاسخ نمیگوید؟
پس گفت: چهسان پاسخ گویی، كه خونت بر شانهات ریختند و سر از تنت برگرفتند. من گواهم كه تو فرزند خاتم پیغامبران و فرزند مهتر مؤمنانی، فرزند آنكه عهد تقوا نگاه داشت و خالص هدایت بود و پنجمینی از همنشینان كسای پیامبر، فرزند سرور پیشوایانی و فرزند فاطمه مهتر زنان. خوش زیستی و خوش درگذشتی،
جز اینكه دلهای مؤمنان در فراق تو خوش نیست، گرچه هرچه در تو رسید، نیك بود و خیر. سلام خدا بر تو باد و رضوانش. و گواهم كه به همان راه رفتی، كه یحیی بن زكریا رفت، برادرت.
پس جابر به گرداگرد خود نگریست و گفت: و سلام بر شما، ای روحهایی كه گرد حسین گرفتید و در عقبش بار افكندید. من گواهم كه شما نماز برپای داشتید و زكات دادید و به معروف امر كردید و از منكر نهی و با ملحدان جهاد آورید و خدای را پرستیدید تا دیدید آنچه دیدید. سوگند به آنكه محمد(ص) را برانگیخت به حق، در آنچه بدان درآمدید شریكیم با شما. عطیه گفت: ای جابر، این چگونه باشد، كه ما نه كوه و درهای پیمودیم و نه شمشیری زدیم، و اینان سر از تنشان برگرفتند و اولادشان یتیم شدند و زنانشان اسیر. جابر گفت: ای عطیه، شنیدم كه حبیبم، رسول خدا گفت: آنكه دوست بدارد قومی را با ایشان برانگیخته خواهد شد و با ایشان معاشر خواهد بود و آنكه كار قومی را دوست بدارد، شریك كار ایشان خواهد بود و سوگند به آنكه محمد را برانگیخت به حق، در دل من و یارانم، همان است كه حسین و یارانش بر آن رفتهاند.
و 40 روز از روز حسین گذشته بود كه جابر بن عبدا... انصاری به مقتل حسین رسید در كربلا و عطیه بن حارث كوفی با او بود. پس نزدیك كرانه فرات شد و تن شست و پیراهن و ردا نو كرد و عطر تن و خویشتن را عطر بركرد و پایپوش از پای به در كرد و بهسوی خاك حسین شتافت. چون
به خاك حسین در رسید عطیه بن حارث را گفت: دستم بر خاك حسین گذار. و او را بینایی نبود.
پس عطیه دستش بر قبر نهاد. جابر چون دست بر قبر حسین بسود، مدهوش بر خاك حسین افتاد. عطیه آب برگرفت و روی جابر ریخت و چون هوشیار شد، سه بار گفت: یا حسین. آنگاه خاموش شد.
پس گفت: دوست، دوست را پاسخ نمیگوید؟
پس گفت: چهسان پاسخ گویی، كه خونت بر شانهات ریختند و سر از تنت برگرفتند. من گواهم كه تو فرزند خاتم پیغامبران و فرزند مهتر مؤمنانی، فرزند آنكه عهد تقوا نگاه داشت و خالص هدایت بود و پنجمینی از همنشینان كسای پیامبر، فرزند سرور پیشوایانی و فرزند فاطمه مهتر زنان. خوش زیستی و خوش درگذشتی،
جز اینكه دلهای مؤمنان در فراق تو خوش نیست، گرچه هرچه در تو رسید، نیك بود و خیر. سلام خدا بر تو باد و رضوانش. و گواهم كه به همان راه رفتی، كه یحیی بن زكریا رفت، برادرت.
پس جابر به گرداگرد خود نگریست و گفت: و سلام بر شما، ای روحهایی كه گرد حسین گرفتید و در عقبش بار افكندید. من گواهم كه شما نماز برپای داشتید و زكات دادید و به معروف امر كردید و از منكر نهی و با ملحدان جهاد آورید و خدای را پرستیدید تا دیدید آنچه دیدید. سوگند به آنكه محمد(ص) را برانگیخت به حق، در آنچه بدان درآمدید شریكیم با شما. عطیه گفت: ای جابر، این چگونه باشد، كه ما نه كوه و درهای پیمودیم و نه شمشیری زدیم، و اینان سر از تنشان برگرفتند و اولادشان یتیم شدند و زنانشان اسیر. جابر گفت: ای عطیه، شنیدم كه حبیبم، رسول خدا گفت: آنكه دوست بدارد قومی را با ایشان برانگیخته خواهد شد و با ایشان معاشر خواهد بود و آنكه كار قومی را دوست بدارد، شریك كار ایشان خواهد بود و سوگند به آنكه محمد را برانگیخت به حق، در دل من و یارانم، همان است كه حسین و یارانش بر آن رفتهاند.




