نَقد

نَقد


مسعود آب‌پرور، كارگردان سریال هوش سیاه در بخشی از گفت‌وگویش با ایلنا گفت:
وقتی مجرم‌های آثار نمایشی، شكل یكپارچه پیدا می‌كنند، به طور طبیعی مشخص بوده دلیل آن ابلاغی است كه از بیرون انجام می‌شود. یعنی مجموعه‌ای به عنوان ناظر به این امر توجه داشته و در واقع تكلیف می‌كنند این اتفاق‌ها باید به شكل كلیشه‌ای بیفتد.
شما در كارها شاهدید مجرم‌ها شكل هم هستند و خیلی مبتنی
بر واقعیت نیستند. ضمن این‌كه در گونه جنایی و پلیسی هم همچون گونه‌های دیگر سینما و تلویزیون تنها بخشی از آنها مبتنی بر واقعیت، پرونده یا افراد واقعی است. گاهی ممكن بوده آثاری ببینید كه خیلی مبتنی بر واقعیت نباشند و به نوعی ساخته ذهن سازندگان و بنا
بر اهداف دیگر آنها تولید شده باشد.
در سریال هوش سیاه به نظرمان آمد كه ما باید به اندازه‌ای جذاب جلو برویم كه همه جوان‌ها با شخصیت كامران رفیق شوند و آخر داستان به صورتی تعدیل صورت گیرد كه كاتارسیس در مخاطب هم رخ دهد.
ولی هیچ‌وقت این سریال به پایان نرسید. چراكه ما دو فصل این مجموعه را ساختیم، در حالی كه پیش‌بینی روی صد قسمت بود.
سیما فیلم تاكید كرده بود حتما باید این شخصیت به اسرائیل منتهی شود و باید اسرائیلی باشد. ما مجال خواستیم این شخصیت را در قسمت‌ها و فصل‌های بعدی رشد بدهیم و بعد این موضوع را نشان دهیم، اما نشد و این سریال متوقف شد.
تا چند سال قبل، پلیس در برابر وجود یك پلیس خلافكار یا كسی كه خارج از چارچوب و قاعده كاری خود عمل می‌كند، به‌شدت مقاومت می‌كرد و از این ماجرا وحشت داشت، اما اكنون این وسعت دید پدید آمده كه یك پلیس خلافكار هم می‌تواند در بین پلیس‌های درستكار ما باشد.
شاید در تمرینات بعدی كه در تاریخ دیگری جلو می‌رویم، این موارد بیشتر شود و كم‌كم پلیس پیش از این‌كه پلیس باشد، انسانی فرض شود كه می‌تواند مرتكب اشتباه شود. مثل یك روحانی كه می‌تواند درگیر و گرفتار مسائل دنیوی شود، یك پلیس، نویسنده، روشنفكر و یك آدم مذهبی هم می‌توانند به این صورت باشند و در برابر وسوسه قرار گیرند و ما شاهد مبارزه او با این وسوسه باشیم.
چنین تجربیاتی در آن طرف دنیا كه صاحب سینما هستند، پشت سر گذاشته شده اما ما باید قبول كنیم به اندازه آنها تجربه نداریم و اصولا چرخ را از اول اختراع می‌كنیم. به طور دائم تجربه‌ها را مجدد از سر می‌گذرانیم و هركسی هم كه در هر پستی سر كار می‌آید، از تجربیات گذشتگان استفاده نمی‌كند.
یكی از دلایلی كه اصولا ما پیشرفت نمی‌كنیم این است كه خودمان را همچنان مركز و محور جهان می‌بینیم و اصلا نمی‌توانیم تصور كنیم كسانی قبلا ممكن است بهتر فكر كرده و تجربیاتی به دست آورده باشند.
 تنها كافی است مقداری زحمت بكشند و تجربیات آنها را بررسی كنند و در واقع ادامه راه آنها را بروند كه مسیر جلو رود و دوباره دور خودمان نچرخیم.