داستان حزن‌انگیز كوسه و اختاپوس

داستان حزن‌انگیز كوسه و اختاپوس

 كوسه‌ای به اختاپوسی رسید. پس از سلام و احوالپرسی و چه حال چه خبر، به او گفت: ای اختاپوس، من كوسه‌ای تنها هستم و هیچ دوستی ندارم. اختاپوس گفت: من نیز اختاپوسی تنها هستم و هیچ دوستی ندارم. كوسه گفت: بیا تا با هم دوست شویم و یكدیگر را از تنهایی بیرون بیاوریم. اختاپوس گفت: با كمال میل حاضرم. كوسه گفت: فقط یك شرط دارد. اختاپوس گفت: چه شرطی؟ كوسه گفت: من خیلی گرسنه‌ام. كشتی‌های ماهیگیری چینی دریا را جاروب كرده‌اند و هیچ‌چیز برای خوردن ما نگذاشته‌اند. از آنجا كه شخص گرسنه دین و ایمان ندارد و دوستی نیز سرش نمی‌شود، یكی از بازوهایت را به من بده تا بخورم، و وقتی سیر شدم با هم دوستی كنیم.  اختاپوس نگاهی به بازوهایش كرد و دید واقعا خیلی بازو دارد. با خود گفت حالا یكی كمتر اتفاقی نمی‌افتد. پس رو به كوسه كرد و گفت: بفرما بخور. كوسه یكی از بازوهای اختاپوس را خورد و سیر شد و آنگاه به دوستی با یكدیگر پرداختند. فردای آن‌روز كوسه بار دیگر به اختاپوس گفت: دوست من، من باز گرسنه شده‌ام و این ممكن است دوستی‌مان را تحت‌الشعاع خود قرار دهد. امكان دارد یكی دیگر از بازوهای خود را نیز به من بدهی؟ اختاپوس بار دیگر به بازوهای خود نگاه كرد و دید هنوز زیادند. پس بار دیگر گفت: بفرما و كوسه یكی دیگر از بازوهای اختاپوس را خورد. به این ترتیب كوسه هر روز یك بازوی اختاپوس را می‌خورد و سیر می‌شد و دوستی آنها ادامه پیدا می‌كرد. تا آن‌كه در روز نهم، كوسه به اختاپوس كه دیگر هیچ بازویی نداشت گفت: دوست من، من گرسنه‌ام. اختاپوس گفت: منم و همین یك‌كله. می‌خوری؟ كوسه گفت: اگر بخورم تمام می‌شوی و من دوباره تنها می‌شوم. اختاپوس گفت: كریمان جان فدای دوست كردند. بخور سیر شی رفیق. كوسه بخش باقی‌مانده اختاپوس را هم خورد و سیر شد، اما طولی نكشید كه عمیقا احساس تنهایی كرد.با خود گفت تنهایی خیلی عذاب‌آور است. باید دوستی پیدا كنم. پس تصمیم گرفت برود و یك دوست دیگر پیدا كند. در این لحظه یك كشتی ماهیگیری چینی كه از بقیه بزرگ‌تر بود كوسه را به‌همراه سایر جانداران به درون مخزن خود هورت كشید. كوسه، در آخرین لحظات حضورش در دریا نگاهی به گستره وسیع آب انداخت و جمله‌ای گفت كه در صدای مهیب موتور كشتی شنیده نشد، اما اگر شنیده می‌شد قطعا پایان‌بندی خوب و مناسبی برای قصه كوسه و اختاپوس رقم می‌خورد.