نسخه Pdf

معجزه در کوهستان

معجزه در کوهستان

وحید شكری

قرار بود حسین و پدرش به كوه بروند و حال و هوایی عوض كنند تا روز بعد با روحیه قوی‌تری به محل كار خود برگردند، اما به خواب‌شان هم نمی‌دیدند با افتادن از كوه و سقوط به دره‌ای عمیق تا یك قدمی مرگ پیش بروند.
به گزارش خبرنگار جام‌جم، عقربه‌ها، ساعت حدود 30/4 عصر هفتم مرداد را نشان می‌داد. آن روز نه پدر حال و حوصله درست و حسابی داشت و نه پسر. كمی با هم گپ زدند و قرار شد برای تفریح جایی بروند.
 از میان گزینه‌هایی كه برای تفریح كردن پیشنهاد دادند، قرار شد به كوه‌های تنگ سلمان روستای اكبر آباد 
شهر ششده بروند تا كمی ورزش كنند و اگر توانستند گیاهان محلی جمع‌آوری كنند.
نجات‌مان معجزه بود
حسین 21 ساله و پدرش مقداری آب و لوازم مورد نیازشان را برداشتند و به سمت كوه حركت كردند. خیلی راحت از كوه بالا رفتند و تا آن زمان مشكلی برایشان ایجاد نشد، اما در زمان برگشت، اتفاقی افتاد كه زنده ماندن‌شان را  فقط به یك معجزه گره زد. حسین می‌گوید: «موقع برگشت پدرم از من جلوتر حركت می‌كرد و من عقب‌تر بودم. اما ناگهان فریادی شنیدم: باباجان به فریادم برس! پدرم سقوط کرده بود.  تا رفتم به او كمك كنم، دچار استرس شدیدی شدم.
 پای خودم هم لغزید و من هم سقوط كردم. دست پدرم شكسته و فرق سرش هم شكافته بود. خودم هم سرم به زمین اصابت كرد و بدنم به‌شدت
 كوفته شد. پدرم بیهوش بود، اما من هنوز هوشیار بودم و می‌توانستم كاری كنم. هم با دایی‌ام و هم اورژانس 115 تماس گرفتم و ماجرا را توضیح دادم. 
یك ساعت و نیم بعد اورژانس از راه رسید. بخشی از راه را با ماشین آمدند و 200 متر باقیمانده را چون مسیر صعب‌العبور بود با پای پیاده آمدند و پدرم را روی برانكارد به پایین برده و به بیمارستان فسا منتقل كردند.»
حسین هنوز هم باورش نمی‌شود از این حادثه مرگبار نجات پیدا كرده باشد. «همیشه می‌گویند اگر خدا بخواهد سنگ را كنار شیشه نگه می‌دارد و هیچ آسیبی به آن وارد نمی‌شود. »
در مورد نجات خودش و پدرش این اعتقاد را دارد كه اگر خواست خدا و معجزه او نبود، من و پدرم زنده نمی‌ماندیم.
زندگی دوباره
محمد غمخوار همراه همكار خود مجید اكبرپور، دو نفر از تكنیسین‌های اورژانس پایگاه دوگان هستند كه برای نجات حسین و پدرش اعزام شدند. غمخوار می‌گوید: «ساعت حدود 20 دقیقه به 7 شب بود كه ماموریت به ما اعلام شد و سپس به سمت محل حادثه حركت كردیم. شرایط طوری بود كه گفتیم باید هلال‌احمر وارد عمل شود، اما چون هوا در حال تاریك شدن بود و مصدوم نیز حالش خوب نبود، به همكارم گفتم شما اینجا بمان
 من به محل می‌روم. لوازم مورد نیاز مانند كلار و بك بورد و كیف را برداشتم. 
به محل كه رسیدم، مصدوم را معاینه كردم. در حد ناله كردن هوشیار بود. استخوان دست چپش خرد شده و از قسمت مچ برگشته بود. 
فرق سرش شكسته بود و صورتش هم پارگی داشت. بعد از پیدا كردن مكان همواری، گردنش را فیكس كردم و زیرش بك بورد گذاشتم. به محلی‌ها گفتم صخره‌ها وضعیت بدی دارد، اگر نمی‌توانید او را به پایین منتقل كنید، صبر كنید نیروهای هلال احمر بیایند. گفتند نه، می‌توانیم كمك كنیم.
 مصدوم را محكم فیكس كردم و سپس حركت كردیم. شرایط به‌گونه‌ای بود كه وقتی داشتیم به سمت پایین حركت می‌كردیم، بك بورد گاهی به حالت افقی در می‌آمد. 
همان موقع كه پایین رسیدیم، بچه های هلال احمر هم از راه رسیدند. در همین حین متوجه شدم بنده خدایی كه به ما كمك می‌داد، در حال لرزیدن است.  تازه آنجا متوجه شدیم او پسرش است كه به پایین پرت شده بود. پسر را تحویل اورژانس ششده دادیم و پدر را هم به بیمارستان ولی عصر(ع) فسا منتقل كردیم. 
اگر تماس نمی‌گرفتند و خونریزی همین‌طور ادامه داشت، دچار شوك می‌شد و ممكن بود مصدوم جانش را از
 دست بدهد. 
ضمیمه ویژه نامه
تیتر خبرها