حكایت اشخاص جلب  در منطقه سردسیر

حكایت اشخاص جلب در منطقه سردسیر

 در یكی از مناطق سردسیر، شخصی زندگی می‌كرد كه مدعی بود سردش نمی‌شود و همواره با یك‌لا پیراهن در كوچه و خیابان می‌گشت و به دیگر شهروندان كه با كت و كاپشن و كلاه از سرما می‌لرزیدند، خنده می‌كرد. روزی شهروندان به وی گفتند: اگر راست می‌گویی بیا شرطی ببندیم. در سردترین شب سال تا صبح در مرتفع‌ترین نقطه شهر  با همین یك‌لا پیراهن سر‌كن. اگر طاقت آوردی هر روز ناهار مهمان یكی از مایی و اگر طاقت نیاوردی باید به همه ما ناهار بدهی. شخص پذیرفت و در سردترین شب سال به مرتفع‌ترین نقطه شهر رفت و تا صبح طاقت آورد. صبح روز بعد شهروندان جمع شدند و او را دیدند كه طاقت آورده است. یكی از شهروندان گفت: آتش روشن نكردی؟ شخص گفت: خیر. گفتند: هیچ آتشی نبود؟ شخص گفت: در كوچه روبه‌رویی پنجره‌ای بود كه پشت آن شمعی روشن بود. شهروندان گفتند:‌هااا، گرمای همان شمع تو را گرم كرده است، تو باختی.
شخص فهمید كه شهروندان دبه‌كرده‌اند. گفت: باشد. برویم تا به شما ناهار بدهم. سپس رستوران بزرگ شهر را قرق و شهروندان را به آن دعوت كرد. ساعتی گذشت اما خبری از غذا نشد. از شخص پرسیدند: پس كو؟ شخص گفت: پلو هنوز نپخته است. ساعتی دیگر گذشت اما باز خبری از غذا نشد. شهروندان دوباره پرسیدند: آقا كو پس این غذا؟ شخص گفت: آب هنوز جوش نیامده است. سپس شهروندان را به آشپزخانه رستوران برد و دیگ بزرگی را كه داخل آن آب بود و زیر آن شمعی روشن شده بود به آنها نشان داد و گفت: بفرما. شهروندان گفتند: وا. با یك‌دانه شمع می‌خواهی این دیگ آب را جوش بیاوری؟ شخص گفت: بلی. این همان شمعی است كه من دیشب تا صبح از راه دور با آن گرم شدم. خیلی شمع قوی‌ای است. در این لحظه شهروندان متوجه شدند كه شخص دبه متقابل كرده است و از آنجا كه دبه را خودشان آغاز كرده بودند، خاموش شدند و بدون آن‌كه چیزی بگویند یكی‌یكی از در رستوران بیرون رفتند. شخص نیز پس از رفتن شهروندان، بخاری جیبی‌اش را كه همواره خودش را با آن گرم نگه می‌داشت و دیشب هم آن را همراه برده بود از جیبش درآورد و به آن نگاه كرد و خنده‌ای حاكی از شیطنت بر لب آورد و دوباره آن را در جیبش گذاشت و پول قرق رستوران را حساب كرد و به سطح شهر بازگشت.