راز استغنای حكیم و شیشلیك مخصوص
حكیمی برای گشت و گذار و تفریح و تفرج و تأمل و تفكر به كوهستان رفت. پس از گشت و گذار و تفریح و تفرج و تأمل و تفكر، كنار چشمهای نشست تا دست و رویی بشوید و آبی بنوشد. وقتی خم شد تا دستش را از آب پر كند، درون چشمه سنگ زیبایی دید. آن را برداشت و در زیبایی آن تأمل و تفكر كرد و آن را در خورجینش گذاشت و قصد بازگشت كرد. در راه مسافری در راه مانده را دید كه گوشهای افتاده و از شدت گرسنگی در حال مرگ بود. كنار او نشست و آبی به صورتش زد و از داخل خورجینش لقمه نان و كوكوسبزیای را كه همراه داشت بیرون آورد تا به مرد گرسنه بدهد. در این لحظه چشم مرد گرسنه به سنگ داخل خورجین افتاد. نگاهی به حكیم كرد و بدون اعتنا به لقمه نان و كوكوسبزی گفت: میشود آن سنگ را به من بدهی؟ حكیم بیدرنگ سنگ را بیرون آورد و به مرد گرسنه داد. سپس گفت: ای مرد گرسنه، تو از گرسنگی در حال مرگی و یك لقمه نان و كوكوسبزی از هزار سنگ قیمتی هم برایت باارزشتر است. اولویتبندی، مهمترین چیز در زندگی هر بشر است.
مرد گرسنه گفت: نظر من نیز همین است. سپس از جا برخاست و با جان تازهای كه از دیدن سنگ گرفته بود، بهسمت شهر دوید و سنگ را كه یك یاقوت گرانبها بود فروخت و پولش را در بانك گذاشت و سپس به بهترین رستوران شهر رفت و یك پرس باقالیپلو با گردن و یك پرس جوجه بااستخوان با سه نوشابه سیاه سفارش داد و خورد و قوت گرفت و یك پرس شیشلیك مخصوص با برنج اضافه بیرونبر نیز گرفت و به نزد حكیم بازگشت.
حكیم گفت: ای مرد گرسنه... مرد گفت: سیر شدم. برای تو هم غذا گرفتم. سپس افزود: ای حكیم، تو با آنكه میدانستی آن سنگ چقدر باارزش است بهراحتی آن را به من دادی. سپس دفترچه و كارت حساب بانكی را به حكیم داد و گفت: این پول سنگ. مال توست. من در عوض چیز گرانبهاتری از تو میخواهم. تو چگونه اینگونه شدی؟ رازت را به من بگو. حكیم گفت: من خودم معدن الماس دارم. سپس دفترچه و كارت را به مرد سیر (مرد گرسنه سابق) داد و شیشلیك را خورد و به راه خود ادامه داد.
مرد گرسنه گفت: نظر من نیز همین است. سپس از جا برخاست و با جان تازهای كه از دیدن سنگ گرفته بود، بهسمت شهر دوید و سنگ را كه یك یاقوت گرانبها بود فروخت و پولش را در بانك گذاشت و سپس به بهترین رستوران شهر رفت و یك پرس باقالیپلو با گردن و یك پرس جوجه بااستخوان با سه نوشابه سیاه سفارش داد و خورد و قوت گرفت و یك پرس شیشلیك مخصوص با برنج اضافه بیرونبر نیز گرفت و به نزد حكیم بازگشت.
حكیم گفت: ای مرد گرسنه... مرد گفت: سیر شدم. برای تو هم غذا گرفتم. سپس افزود: ای حكیم، تو با آنكه میدانستی آن سنگ چقدر باارزش است بهراحتی آن را به من دادی. سپس دفترچه و كارت حساب بانكی را به حكیم داد و گفت: این پول سنگ. مال توست. من در عوض چیز گرانبهاتری از تو میخواهم. تو چگونه اینگونه شدی؟ رازت را به من بگو. حكیم گفت: من خودم معدن الماس دارم. سپس دفترچه و كارت را به مرد سیر (مرد گرسنه سابق) داد و شیشلیك را خورد و به راه خود ادامه داد.




