روایت یک دوستی به عمق 305 صفحه
در رفت و آمد مداوم كتابها
آن روزها را كه در پاریس گذراندم، اگر نه تلخترین روزهای روزگارم بود، جزو تلخترین روزهای زندگیام بود. ثریا از روی دوچرخه به زمین افتاده و به كما رفته بود؛ داییاش از ایران آمده بود پاریس تا به مداوای او رسیدگی كند.
در تمام مدتی كه همراهِ دایی ثریا در پاریس بودم، بهجای آنكه از قدم زدن در این شهرِ همیشه ابری لذت ببرم، دلم و فكرم پیش ثریا بود. ثریای فرومانده در كما، با مادری چشمانتظار در جغرافیای سرزمینی دیگر، خاطرم را سخت مكدر كرده بود. با دایی ثریا در كافهها، با ایرانیهای مقیم پاریس دیدار میكردم، بارها پی جوابِ آزمایشهای ثریا به بیمارستان «وال دوگراس» رفتم به امید آنكه پرتوهای بهبودی را ببینم كه روی صورت او میتابد. اما، تا آخرین صفحهای كه من در پاریس بودم، ثریا خوب نشد. آن سفر، شاید تلخترین سفرِ این سالهای من بود؛ تلخترین سفرِ عمرم حتی.
نیمهشب دستگیرم كردند همین اواخر. پیشترها هم تجربه
زندان رفتن داشتم، اما این بار، در طول دوران حبس رقتانگیزم بارها مردم و بارها زنده شدم. بیم مرگ در آخرین بار حضورم در زندان در من اقامت كرده بود. همسلولِ من، زندانیای بود كه محكوم به اعدام شده بود. هر روز، صبح تا غروب، بارها طول سلول كوتاهِ انفرادی را میرفت و بازمیگشت و سیگار میكشید. شمارِ قدمهایش هشت قدم میشد؛ چهار قدم رفت، چهار قدم برگشت. در گرگ و میشِ صبح یك روزِ برفی، از روزنهای روی دیوار، حیاط زندان را دیدم كه همسلولی من ـ آقای روباشوف را- برای اعدام توسط جوخه آتش، به تیر میبندند. هنوز سپیده نزده بود كه صدای شلیك چند گلوله در سكوتِ صبحگاه حیاط برفی زندان طنین انداخت و همسلول 248 صفحهای من، روباشوف، اعدام شد. آنجا، توی آن زندان فروریختم و هرگز از نو بنا نشدم.
آزاد شده بودم، اما هیچ پولی نداشتم. مرد ولگردی آدرس رستورانی را در یكی از مناطق فقیرنشین شهر داد تا در آنجا، كار روزمزد كنم. پس چند صباحی را ظرفشوی رستورانی بودم كه حقوق روزمزد میگرفتم؛ تنها نه البته. مرد جوانی هم همراهم بود كه گاهی وقتها چیزكی مینوشت و دوست داشت دختر ناشری را به همسری انتخاب كند تا بتواند با خیال راحت كتابهایش را منتشر كند. در آن مدت، از روی ناچاری چند شب پناه بردم به گرمخانهای تا از سرما نمیرم. شما هیچوقت متوجه نخواهید شد وقتی سطح آیندهنگری یك انسان از تصمیمگیری برای افقهای دور زندگی، از برنامهریزی برای سالهای آینده زندگیاش به دغدغه تامین اولین وعده غذایی پیشِرو تنزل پیدا میكند، چه حقارتی را تحمل میكند. به هر حال، در 269 صفحه، بارها از گرسنگی به مرز تلف شدن رسیدم و بارها از فشارِ كارِ فرساینده در رستورانهای روزمزد، نزدیك بود مرگ از گرسنگی را
به یك وعده غذای گرم ترجیح دهم و دریغا كه هرگز كسی متوجه این فرومایگی نشد.
حالا روزها گذشته است از آن تجربیاتِ كتابخانهای؛ از افتادن در خمره «ثریا در اغما»ی اسماعیل فصیح، تا ماندن در بیم و هراس «ظلمت در نیمروز»ِ آرتور كوستلر، تا گرسنگی كشیدن در
«آس و پاسها»ی جورج اورول. امروز، تا اینجا كه این سطور را مینویسم، 305 صفحه با «فلورنتینو آریزا» خلوت كردهام و داستانِ عشقش به «فرمینا دازا» را از او شنیدهام. 305 صفحه با او شاد شدهام، غمگین شدهام، خندیدهام، گریستهام، امیدوار شدهام، ناامید شدهام. گرچه من با فلورنتینو آریزا تفاوتهای بسیاری دارم؛ او متعلق به دیار دیگری است؛ برآمده از زمان دیگری است، دنیای دیگری دارد و سرنوشتِ دیگری...؛ اما ما، من و او، ساعتها در «عشقِ سالهای وبا»ی ماركز با هم حرف زدهایم؛ به اندازه 305 صفحه خلوتِ مردانه با هم سخن گفتهایم. من به اندازه 305 صفحه با فلورنتینو آریزا دوست شدهام و احساس میكنم پیش از این، هرگز با كسی چنین دوست نبودهام. هرگز.
در تمام مدتی كه همراهِ دایی ثریا در پاریس بودم، بهجای آنكه از قدم زدن در این شهرِ همیشه ابری لذت ببرم، دلم و فكرم پیش ثریا بود. ثریای فرومانده در كما، با مادری چشمانتظار در جغرافیای سرزمینی دیگر، خاطرم را سخت مكدر كرده بود. با دایی ثریا در كافهها، با ایرانیهای مقیم پاریس دیدار میكردم، بارها پی جوابِ آزمایشهای ثریا به بیمارستان «وال دوگراس» رفتم به امید آنكه پرتوهای بهبودی را ببینم كه روی صورت او میتابد. اما، تا آخرین صفحهای كه من در پاریس بودم، ثریا خوب نشد. آن سفر، شاید تلخترین سفرِ این سالهای من بود؛ تلخترین سفرِ عمرم حتی.
نیمهشب دستگیرم كردند همین اواخر. پیشترها هم تجربه
زندان رفتن داشتم، اما این بار، در طول دوران حبس رقتانگیزم بارها مردم و بارها زنده شدم. بیم مرگ در آخرین بار حضورم در زندان در من اقامت كرده بود. همسلولِ من، زندانیای بود كه محكوم به اعدام شده بود. هر روز، صبح تا غروب، بارها طول سلول كوتاهِ انفرادی را میرفت و بازمیگشت و سیگار میكشید. شمارِ قدمهایش هشت قدم میشد؛ چهار قدم رفت، چهار قدم برگشت. در گرگ و میشِ صبح یك روزِ برفی، از روزنهای روی دیوار، حیاط زندان را دیدم كه همسلولی من ـ آقای روباشوف را- برای اعدام توسط جوخه آتش، به تیر میبندند. هنوز سپیده نزده بود كه صدای شلیك چند گلوله در سكوتِ صبحگاه حیاط برفی زندان طنین انداخت و همسلول 248 صفحهای من، روباشوف، اعدام شد. آنجا، توی آن زندان فروریختم و هرگز از نو بنا نشدم.
آزاد شده بودم، اما هیچ پولی نداشتم. مرد ولگردی آدرس رستورانی را در یكی از مناطق فقیرنشین شهر داد تا در آنجا، كار روزمزد كنم. پس چند صباحی را ظرفشوی رستورانی بودم كه حقوق روزمزد میگرفتم؛ تنها نه البته. مرد جوانی هم همراهم بود كه گاهی وقتها چیزكی مینوشت و دوست داشت دختر ناشری را به همسری انتخاب كند تا بتواند با خیال راحت كتابهایش را منتشر كند. در آن مدت، از روی ناچاری چند شب پناه بردم به گرمخانهای تا از سرما نمیرم. شما هیچوقت متوجه نخواهید شد وقتی سطح آیندهنگری یك انسان از تصمیمگیری برای افقهای دور زندگی، از برنامهریزی برای سالهای آینده زندگیاش به دغدغه تامین اولین وعده غذایی پیشِرو تنزل پیدا میكند، چه حقارتی را تحمل میكند. به هر حال، در 269 صفحه، بارها از گرسنگی به مرز تلف شدن رسیدم و بارها از فشارِ كارِ فرساینده در رستورانهای روزمزد، نزدیك بود مرگ از گرسنگی را
به یك وعده غذای گرم ترجیح دهم و دریغا كه هرگز كسی متوجه این فرومایگی نشد.
حالا روزها گذشته است از آن تجربیاتِ كتابخانهای؛ از افتادن در خمره «ثریا در اغما»ی اسماعیل فصیح، تا ماندن در بیم و هراس «ظلمت در نیمروز»ِ آرتور كوستلر، تا گرسنگی كشیدن در
«آس و پاسها»ی جورج اورول. امروز، تا اینجا كه این سطور را مینویسم، 305 صفحه با «فلورنتینو آریزا» خلوت كردهام و داستانِ عشقش به «فرمینا دازا» را از او شنیدهام. 305 صفحه با او شاد شدهام، غمگین شدهام، خندیدهام، گریستهام، امیدوار شدهام، ناامید شدهام. گرچه من با فلورنتینو آریزا تفاوتهای بسیاری دارم؛ او متعلق به دیار دیگری است؛ برآمده از زمان دیگری است، دنیای دیگری دارد و سرنوشتِ دیگری...؛ اما ما، من و او، ساعتها در «عشقِ سالهای وبا»ی ماركز با هم حرف زدهایم؛ به اندازه 305 صفحه خلوتِ مردانه با هم سخن گفتهایم. من به اندازه 305 صفحه با فلورنتینو آریزا دوست شدهام و احساس میكنم پیش از این، هرگز با كسی چنین دوست نبودهام. هرگز.




