نسخه Pdf

می‌ترسم همسرم مرا به قتل برساند

درخواست طلاق از ترس جان

می‌ترسم همسرم مرا به قتل برساند

سیما فراهانی

بیماری روحی زن جوان و پنهانكاری‌اش، پای او را به دادگاه خانواده تهران باز كرد. شوهر این زن پس از این‌كه متوجه بیماری روحی همسرش شد، از ترس جانش تصمیم گرفت به زندگی مشتركش برای همیشه پایان دهد.
او وقتی در مقابل قاضی دادگاه خانواده قرار گرفت، صحبت‌های عجیبی را مطرح كرد و گفت: تقریبا شش ماه است كه با سودابه ازدواج كرده‌ام. او دختر یكی از دوستان مادرم بود و در یك مهمانی با هم آشنا شدیم. وقتی با سودابه آشنا شدم، فهمیدم دختر خوبی است و تصمیم گرفتم با او ازدواج كنم. ما نزدیك به ده ماه نامزد بودیم و بعد از آن هم زندگی مشتركمان شروع شد. در مدت نامزدی هر از گاهی سودابه عصبی می‌شد و رفتار عجیب و غریبی از خودش نشان می‌داد. تصور می‌كردم به خاطر استرس ازدواج و تدارك جشن عروسی است. برای همین پیگیر ماجرا نشدم، اما بعد از زندگی مشتركمان به‌تازگی متوجه شده‌ام سودابه بیماری روحی و روانی دارد و مدتی هم دارو مصرف می‌كرده است. اما درباره این مساله، حرفی به من نزده بود. وقتی متوجه این پنهانكاری شدم، خیلی شوكه شدم.
 هرچه بود باید از همان ابتدای آشنایی این مساله را مطرح می‌كرد. از وقتی متوجه بیماری سودابه شده‌ام به رفتارهایش دقت بیشتری كردم. او زیادی پرخاشگر است و به خاطر بیماری‌اش از او می‌ترسم. از وقتی فهمیده‌ام بیماری روحی دارد، دیگر نمی‌توانم به او اعتماد كنم. هم به خاطر پنهانكاری‌اش و هم به خاطر بیماری‌اش؛ خیلی فكر كردم اما افكار ترسناكی به ذهنم می‌رسد. هرچه سعی می‌كنم نمی‌توانم خودم را قانع كنم. دیگر نمی‌توانم در كنار سودابه زندگی كنم. شب‌ها دیر به خانه می‌روم و بعد از هر جر و بحثی می‌ترسم حتی مرا بكشد. این افكار مرا راحت نمی‌گذارد. نمی‌توانم آسایش داشته باشم. الان چند وقتی است كه فكرم مشغول شده و در نهایت تصمیم گرفتم برای همیشه از همسرم جدا شوم.
در ادامه همسر این مرد به قاضی گفت: آقای قاضی من مدتی دچار افسردگی شدم و نزد روانپزشك رفتم. 
مدتی دارو مصرف كردم و بعد با نظر پزشك داروها قطع شد. برای همین دلیلی ندیدم كه این مساله را به محسن بگویم، اما او از وقتی كه به طور اتفاقی متوجه این ماجرا شد، شروع به تحقیر من كرد؛ انگار كه من دیوانه‌ام؛ هر بار به هر دلیلی عصبانی می‌شوم، آن را به بیماری‌ام ربط می‌دهد. انگار كه من حق ندارم عصبی شوم.
 محسن از وقتی متوجه بیماری‌ام شده، دیگر مثل سابق نیست و هر بار به بهانه‌ای دعوا به راه می‌اندازد. عصبی‌ام می‌كند و وقتی پرخاش می‌كنم به من می‌گوید تو بیماری؛ در صورتی كه هر كس می‌تواند در هر شرایطی عصبانی و پرخاشگر شود. من خیلی وقت است كه دیگر دارو مصرف نمی‌كنم. ولی محسن این مساله را نمی‌فهمد. به نظرم به دنبال بهانه می‌گردد تا از من جدا شود. من هم دیگر طاقت رفتارها و بی‌احترامی‌هایش را ندارم و تصمیم دارم برای همیشه از او جدا شوم. در پایان نیز قاضی از این زوج خواست پیش از اجرای تصمیم شان با یك مشاوره تخصصی مشورت كرده و اگر مشكل شان حل نشد، برای طلاق اقدام كنند.