قتل به خاطر «طوقی»
داخل پاسگاه در حال استراحت بودم كه از طریق بیسیم در جریان درگیری خونین قرار گرفتم. راهی محل حادثه شدم و در جریان این درگیری پسر جوانی به نام شهاب با قمه به قتل رسیده بود.
چند مرد جوان، شهاب را به بیمارستان انتقال داده بودند، ابتدا سراغ آنها رفتم و درخصوص علت درگیری پرس و جو كردم.
یكی از شاهدان گفت: ما دستهجمعی در پاتوق كبوتربازان جمع شده بودیم و هر كداممان سرگرم قیمتگذاری روی یكی از كبوترها بودیم كه بهروز سلاخ عصبی و قمه به دست وارد پاتوق شد.
جنایت در اوج عصبانیت
او ادامه داد: بهروز خیلی ناراحت بود و حتی جواب سلام ما را هم نداد. فقط با عصبانیت گفت: چه كسی طوقی مرا شكار كرده است؟ طوقی كبوتر جلد بهروز بود كه با هیچ چیزی عوضش نمیكرد. كبوتر خوشگلی بود، اما جلد خودش بود و خیلیها هم سعی كردند آن را به دست آورند اما بهروز راضی به فروش نشد. مرد جوان ادامه داد: به محض اینكه بهروز این حرف را زد، شهاب گفت: آسمان جای كبوترهاست! تو هم جلوی دیگران بیادبی نكن!
هنوز جمله شهاب تمام نشده بود كه بهروز قمه به دست به طرفش آمد و به او ضربه زد. نمیدانم شهاب كبوترش را برداشته بود یا نه، اما از رفتار بهروز معلوم بود كه فكر كرده دزد طوقی، شهاب است. همین كه قمه را در سینه شهاب فرو كرد، شهاب روی زمین افتاد و بهروز فرار كرد.
قصاص برای عامل جنایت
باتوجه به اظهارات شاهدان، هویت متهم این جنایت شناسایی شد. خانواده شهاب هم كه از ماجرا با خبر شده بودند خواهان قصاص قاتل پسرشان شدند و میگفتند چرا به خاطر یك كبوتر باید كسی دست به قتل بزند. بررسیهای ما برای دستگیری بهروز ادامه داشت تا اینكه متوجه شدیم بهروز با هویتی جعلی در یكی از استانهای جنوبی كشور زندگی جدیدی را آغاز كرده است.
با به دست آوردن ردی از متهم فراری، راهی شهر مورد نظر شدیم. بهروز كه هنوز عشق به كبوتربازی داشت روی پشتبام خانه دوستش در حال كبوتربازی بود كه او را قبل از اینكه فرصتی برای فرار داشته باشد، دستگیر كردیم.
بعد از دستگیری، زمانی كه با بهروز سلاخ روبـهرو شدم، او سرش را پایین انداخته بود. مرد جوان، آرام طوری كه بهسختی میشد صدایش را شنید، گفت: اشتباه كردم. شهاب بیگناه بود. بعدها فهمیدم طوقـی را عزیزچرتی شكـار كرده و من سر یك كبوتر دست به جنایت زده و بیگناهی را به قتل رساندم.
سكوت در دادگاه
بهروز كه - از جنایتی كه مرتكب شده بود - بسیار پشیمان بود در دادگاه كیفری محاكمه و حكم اعدام در ملأ عام برای او صادر شد و تنها حرفی كه زد سه جمله بود: من اعدام را قبول دارم. شهاب بیگناه كشته شد و مستحق مرگ هستم.
اعدام در ملأ عام
روز اجرای حكم فرا رسید و ماموران زندان، بهروز را به محوطه اجرای حكم انتقال دادند. در نگاه اول او را نشناختم، بهروز بهشدت شكسته و قدش كمی خمیدهتر شده بود.
جمعیت زیادی در چهار طرف چهارراه اصلی شهر جمع شده بودند. همین كه طناب دار را دید، شروع به گریه كرد، دلم برایش گرفت. به طرف بهروز رفتم و برای اینكه دلداری اش بدهم، به او گفتم: خدا بزرگ است. خدا را چه دیدی. شاید...!
بهروز منتظر ادامه حرفم نشد و به طرف سكوی اجرای حكم رفت. برایم عجیب بود كه یك قاتل اینطور اشك بریزد. بهروز زیر لب مدام تكرار میكرد یعنی من تا چند لحظه دیگر بیشتر زنده نیستم! خدایا كمك كن، مرا ببخشند.
بهروز زیر طناب دار جای گرفت و نماینده دادستان شروع به خواندن كیفرخواست متهم جوان كرد كه تا چند لحظه دیگر به خاطر عصبانیت و یك كبوتر، زندگی اش تمام میشد.
بخشش در آخرین لحظات
هنوز صحبتهای نماینده دادستان تمام نشده بود كه چند نفر از اهالی شهر فریاد زدند «مادر شهاب ببخش. بخشش برای انبیاست.» در میان این هیاهو خانواده مقتول جلوتر آمدند و طناب دار را به گردن بهروز انداختند. بهروز همانطور كه گریه میكرد، شروع به التماس كرد و گفت: «مرا ببخشید. تا ابد نوكری شما را میكنم. التماستان میكنم. شما را به خدا مرا ببخشید.»
صحنه دردناكی بود؛ جمعیت سكوت كرده بودند و تنها صدای التماسهای بهروز، كبوتر باز حرفهای شهر بود كه به گوش میرسید. حس تلخی بود و شاید در آن لحظه تمام افرادی كه آنجا حضور داشتند یك چیز را میخواستند و آن بخشش بود.
ناگهان مادر مقتول به طرف بهروز رفت و طناب را از دور گردنش بیرون آورد. زن میانسال گریه میكرد و فریاد میزد «به خاطر خدا و به خاطر اشكهای ندامتی كه بهروز ریخت او را بخشیدیم.» بهروز دستهایش را رو به آسمان گرفت بود و از خدا تشكر كرد و مردم از خانواده شهاب تشكر میكردند.
حس عجیبی بود، هرگز تصورش را نمیكردم دلم بخواهد مردی كه برای دستگیریاش این همه تلاش كرده و ماهها صرف پیدا كردن ردی از او كرده بودم، بخشیده شود.
داخل پاسگاه در حال استراحت بودم كه از طریق بیسیم در جریان درگیری خونین قرار گرفتم. راهی محل حادثه شدم و در جریان این درگیری پسر جوانی به نام شهاب با قمه به قتل رسیده بود.
چند مرد جوان، شهاب را به بیمارستان انتقال داده بودند، ابتدا سراغ آنها رفتم و درخصوص علت درگیری پرس و جو كردم.
یكی از شاهدان گفت: ما دستهجمعی در پاتوق كبوتربازان جمع شده بودیم و هر كداممان سرگرم قیمتگذاری روی یكی از كبوترها بودیم كه بهروز سلاخ عصبی و قمه به دست وارد پاتوق شد.
جنایت در اوج عصبانیت
او ادامه داد: بهروز خیلی ناراحت بود و حتی جواب سلام ما را هم نداد. فقط با عصبانیت گفت: چه كسی طوقی مرا شكار كرده است؟ طوقی كبوتر جلد بهروز بود كه با هیچ چیزی عوضش نمیكرد. كبوتر خوشگلی بود، اما جلد خودش بود و خیلیها هم سعی كردند آن را به دست آورند اما بهروز راضی به فروش نشد. مرد جوان ادامه داد: به محض اینكه بهروز این حرف را زد، شهاب گفت: آسمان جای كبوترهاست! تو هم جلوی دیگران بیادبی نكن!
هنوز جمله شهاب تمام نشده بود كه بهروز قمه به دست به طرفش آمد و به او ضربه زد. نمیدانم شهاب كبوترش را برداشته بود یا نه، اما از رفتار بهروز معلوم بود كه فكر كرده دزد طوقی، شهاب است. همین كه قمه را در سینه شهاب فرو كرد، شهاب روی زمین افتاد و بهروز فرار كرد.
قصاص برای عامل جنایت
باتوجه به اظهارات شاهدان، هویت متهم این جنایت شناسایی شد. خانواده شهاب هم كه از ماجرا با خبر شده بودند خواهان قصاص قاتل پسرشان شدند و میگفتند چرا به خاطر یك كبوتر باید كسی دست به قتل بزند. بررسیهای ما برای دستگیری بهروز ادامه داشت تا اینكه متوجه شدیم بهروز با هویتی جعلی در یكی از استانهای جنوبی كشور زندگی جدیدی را آغاز كرده است.
با به دست آوردن ردی از متهم فراری، راهی شهر مورد نظر شدیم. بهروز كه هنوز عشق به كبوتربازی داشت روی پشتبام خانه دوستش در حال كبوتربازی بود كه او را قبل از اینكه فرصتی برای فرار داشته باشد، دستگیر كردیم.
بعد از دستگیری، زمانی كه با بهروز سلاخ روبـهرو شدم، او سرش را پایین انداخته بود. مرد جوان، آرام طوری كه بهسختی میشد صدایش را شنید، گفت: اشتباه كردم. شهاب بیگناه بود. بعدها فهمیدم طوقـی را عزیزچرتی شكـار كرده و من سر یك كبوتر دست به جنایت زده و بیگناهی را به قتل رساندم.
سكوت در دادگاه
بهروز كه - از جنایتی كه مرتكب شده بود - بسیار پشیمان بود در دادگاه كیفری محاكمه و حكم اعدام در ملأ عام برای او صادر شد و تنها حرفی كه زد سه جمله بود: من اعدام را قبول دارم. شهاب بیگناه كشته شد و مستحق مرگ هستم.
اعدام در ملأ عام
روز اجرای حكم فرا رسید و ماموران زندان، بهروز را به محوطه اجرای حكم انتقال دادند. در نگاه اول او را نشناختم، بهروز بهشدت شكسته و قدش كمی خمیدهتر شده بود.
جمعیت زیادی در چهار طرف چهارراه اصلی شهر جمع شده بودند. همین كه طناب دار را دید، شروع به گریه كرد، دلم برایش گرفت. به طرف بهروز رفتم و برای اینكه دلداری اش بدهم، به او گفتم: خدا بزرگ است. خدا را چه دیدی. شاید...!
بهروز منتظر ادامه حرفم نشد و به طرف سكوی اجرای حكم رفت. برایم عجیب بود كه یك قاتل اینطور اشك بریزد. بهروز زیر لب مدام تكرار میكرد یعنی من تا چند لحظه دیگر بیشتر زنده نیستم! خدایا كمك كن، مرا ببخشند.
بهروز زیر طناب دار جای گرفت و نماینده دادستان شروع به خواندن كیفرخواست متهم جوان كرد كه تا چند لحظه دیگر به خاطر عصبانیت و یك كبوتر، زندگی اش تمام میشد.
بخشش در آخرین لحظات
هنوز صحبتهای نماینده دادستان تمام نشده بود كه چند نفر از اهالی شهر فریاد زدند «مادر شهاب ببخش. بخشش برای انبیاست.» در میان این هیاهو خانواده مقتول جلوتر آمدند و طناب دار را به گردن بهروز انداختند. بهروز همانطور كه گریه میكرد، شروع به التماس كرد و گفت: «مرا ببخشید. تا ابد نوكری شما را میكنم. التماستان میكنم. شما را به خدا مرا ببخشید.»
صحنه دردناكی بود؛ جمعیت سكوت كرده بودند و تنها صدای التماسهای بهروز، كبوتر باز حرفهای شهر بود كه به گوش میرسید. حس تلخی بود و شاید در آن لحظه تمام افرادی كه آنجا حضور داشتند یك چیز را میخواستند و آن بخشش بود.
ناگهان مادر مقتول به طرف بهروز رفت و طناب را از دور گردنش بیرون آورد. زن میانسال گریه میكرد و فریاد میزد «به خاطر خدا و به خاطر اشكهای ندامتی كه بهروز ریخت او را بخشیدیم.» بهروز دستهایش را رو به آسمان گرفت بود و از خدا تشكر كرد و مردم از خانواده شهاب تشكر میكردند.
حس عجیبی بود، هرگز تصورش را نمیكردم دلم بخواهد مردی كه برای دستگیریاش این همه تلاش كرده و ماهها صرف پیدا كردن ردی از او كرده بودم، بخشیده شود.
چند مرد جوان، شهاب را به بیمارستان انتقال داده بودند، ابتدا سراغ آنها رفتم و درخصوص علت درگیری پرس و جو كردم.
یكی از شاهدان گفت: ما دستهجمعی در پاتوق كبوتربازان جمع شده بودیم و هر كداممان سرگرم قیمتگذاری روی یكی از كبوترها بودیم كه بهروز سلاخ عصبی و قمه به دست وارد پاتوق شد.
جنایت در اوج عصبانیت
او ادامه داد: بهروز خیلی ناراحت بود و حتی جواب سلام ما را هم نداد. فقط با عصبانیت گفت: چه كسی طوقی مرا شكار كرده است؟ طوقی كبوتر جلد بهروز بود كه با هیچ چیزی عوضش نمیكرد. كبوتر خوشگلی بود، اما جلد خودش بود و خیلیها هم سعی كردند آن را به دست آورند اما بهروز راضی به فروش نشد. مرد جوان ادامه داد: به محض اینكه بهروز این حرف را زد، شهاب گفت: آسمان جای كبوترهاست! تو هم جلوی دیگران بیادبی نكن!
هنوز جمله شهاب تمام نشده بود كه بهروز قمه به دست به طرفش آمد و به او ضربه زد. نمیدانم شهاب كبوترش را برداشته بود یا نه، اما از رفتار بهروز معلوم بود كه فكر كرده دزد طوقی، شهاب است. همین كه قمه را در سینه شهاب فرو كرد، شهاب روی زمین افتاد و بهروز فرار كرد.
قصاص برای عامل جنایت
باتوجه به اظهارات شاهدان، هویت متهم این جنایت شناسایی شد. خانواده شهاب هم كه از ماجرا با خبر شده بودند خواهان قصاص قاتل پسرشان شدند و میگفتند چرا به خاطر یك كبوتر باید كسی دست به قتل بزند. بررسیهای ما برای دستگیری بهروز ادامه داشت تا اینكه متوجه شدیم بهروز با هویتی جعلی در یكی از استانهای جنوبی كشور زندگی جدیدی را آغاز كرده است.
با به دست آوردن ردی از متهم فراری، راهی شهر مورد نظر شدیم. بهروز كه هنوز عشق به كبوتربازی داشت روی پشتبام خانه دوستش در حال كبوتربازی بود كه او را قبل از اینكه فرصتی برای فرار داشته باشد، دستگیر كردیم.
بعد از دستگیری، زمانی كه با بهروز سلاخ روبـهرو شدم، او سرش را پایین انداخته بود. مرد جوان، آرام طوری كه بهسختی میشد صدایش را شنید، گفت: اشتباه كردم. شهاب بیگناه بود. بعدها فهمیدم طوقـی را عزیزچرتی شكـار كرده و من سر یك كبوتر دست به جنایت زده و بیگناهی را به قتل رساندم.
سكوت در دادگاه
بهروز كه - از جنایتی كه مرتكب شده بود - بسیار پشیمان بود در دادگاه كیفری محاكمه و حكم اعدام در ملأ عام برای او صادر شد و تنها حرفی كه زد سه جمله بود: من اعدام را قبول دارم. شهاب بیگناه كشته شد و مستحق مرگ هستم.
اعدام در ملأ عام
روز اجرای حكم فرا رسید و ماموران زندان، بهروز را به محوطه اجرای حكم انتقال دادند. در نگاه اول او را نشناختم، بهروز بهشدت شكسته و قدش كمی خمیدهتر شده بود.
جمعیت زیادی در چهار طرف چهارراه اصلی شهر جمع شده بودند. همین كه طناب دار را دید، شروع به گریه كرد، دلم برایش گرفت. به طرف بهروز رفتم و برای اینكه دلداری اش بدهم، به او گفتم: خدا بزرگ است. خدا را چه دیدی. شاید...!
بهروز منتظر ادامه حرفم نشد و به طرف سكوی اجرای حكم رفت. برایم عجیب بود كه یك قاتل اینطور اشك بریزد. بهروز زیر لب مدام تكرار میكرد یعنی من تا چند لحظه دیگر بیشتر زنده نیستم! خدایا كمك كن، مرا ببخشند.
بهروز زیر طناب دار جای گرفت و نماینده دادستان شروع به خواندن كیفرخواست متهم جوان كرد كه تا چند لحظه دیگر به خاطر عصبانیت و یك كبوتر، زندگی اش تمام میشد.
بخشش در آخرین لحظات
هنوز صحبتهای نماینده دادستان تمام نشده بود كه چند نفر از اهالی شهر فریاد زدند «مادر شهاب ببخش. بخشش برای انبیاست.» در میان این هیاهو خانواده مقتول جلوتر آمدند و طناب دار را به گردن بهروز انداختند. بهروز همانطور كه گریه میكرد، شروع به التماس كرد و گفت: «مرا ببخشید. تا ابد نوكری شما را میكنم. التماستان میكنم. شما را به خدا مرا ببخشید.»
صحنه دردناكی بود؛ جمعیت سكوت كرده بودند و تنها صدای التماسهای بهروز، كبوتر باز حرفهای شهر بود كه به گوش میرسید. حس تلخی بود و شاید در آن لحظه تمام افرادی كه آنجا حضور داشتند یك چیز را میخواستند و آن بخشش بود.
ناگهان مادر مقتول به طرف بهروز رفت و طناب را از دور گردنش بیرون آورد. زن میانسال گریه میكرد و فریاد میزد «به خاطر خدا و به خاطر اشكهای ندامتی كه بهروز ریخت او را بخشیدیم.» بهروز دستهایش را رو به آسمان گرفت بود و از خدا تشكر كرد و مردم از خانواده شهاب تشكر میكردند.
حس عجیبی بود، هرگز تصورش را نمیكردم دلم بخواهد مردی كه برای دستگیریاش این همه تلاش كرده و ماهها صرف پیدا كردن ردی از او كرده بودم، بخشیده شود.
داخل پاسگاه در حال استراحت بودم كه از طریق بیسیم در جریان درگیری خونین قرار گرفتم. راهی محل حادثه شدم و در جریان این درگیری پسر جوانی به نام شهاب با قمه به قتل رسیده بود.
چند مرد جوان، شهاب را به بیمارستان انتقال داده بودند، ابتدا سراغ آنها رفتم و درخصوص علت درگیری پرس و جو كردم.
یكی از شاهدان گفت: ما دستهجمعی در پاتوق كبوتربازان جمع شده بودیم و هر كداممان سرگرم قیمتگذاری روی یكی از كبوترها بودیم كه بهروز سلاخ عصبی و قمه به دست وارد پاتوق شد.
جنایت در اوج عصبانیت
او ادامه داد: بهروز خیلی ناراحت بود و حتی جواب سلام ما را هم نداد. فقط با عصبانیت گفت: چه كسی طوقی مرا شكار كرده است؟ طوقی كبوتر جلد بهروز بود كه با هیچ چیزی عوضش نمیكرد. كبوتر خوشگلی بود، اما جلد خودش بود و خیلیها هم سعی كردند آن را به دست آورند اما بهروز راضی به فروش نشد. مرد جوان ادامه داد: به محض اینكه بهروز این حرف را زد، شهاب گفت: آسمان جای كبوترهاست! تو هم جلوی دیگران بیادبی نكن!
هنوز جمله شهاب تمام نشده بود كه بهروز قمه به دست به طرفش آمد و به او ضربه زد. نمیدانم شهاب كبوترش را برداشته بود یا نه، اما از رفتار بهروز معلوم بود كه فكر كرده دزد طوقی، شهاب است. همین كه قمه را در سینه شهاب فرو كرد، شهاب روی زمین افتاد و بهروز فرار كرد.
قصاص برای عامل جنایت
باتوجه به اظهارات شاهدان، هویت متهم این جنایت شناسایی شد. خانواده شهاب هم كه از ماجرا با خبر شده بودند خواهان قصاص قاتل پسرشان شدند و میگفتند چرا به خاطر یك كبوتر باید كسی دست به قتل بزند. بررسیهای ما برای دستگیری بهروز ادامه داشت تا اینكه متوجه شدیم بهروز با هویتی جعلی در یكی از استانهای جنوبی كشور زندگی جدیدی را آغاز كرده است.
با به دست آوردن ردی از متهم فراری، راهی شهر مورد نظر شدیم. بهروز كه هنوز عشق به كبوتربازی داشت روی پشتبام خانه دوستش در حال كبوتربازی بود كه او را قبل از اینكه فرصتی برای فرار داشته باشد، دستگیر كردیم.
بعد از دستگیری، زمانی كه با بهروز سلاخ روبـهرو شدم، او سرش را پایین انداخته بود. مرد جوان، آرام طوری كه بهسختی میشد صدایش را شنید، گفت: اشتباه كردم. شهاب بیگناه بود. بعدها فهمیدم طوقـی را عزیزچرتی شكـار كرده و من سر یك كبوتر دست به جنایت زده و بیگناهی را به قتل رساندم.
سكوت در دادگاه
بهروز كه - از جنایتی كه مرتكب شده بود - بسیار پشیمان بود در دادگاه كیفری محاكمه و حكم اعدام در ملأ عام برای او صادر شد و تنها حرفی كه زد سه جمله بود: من اعدام را قبول دارم. شهاب بیگناه كشته شد و مستحق مرگ هستم.
اعدام در ملأ عام
روز اجرای حكم فرا رسید و ماموران زندان، بهروز را به محوطه اجرای حكم انتقال دادند. در نگاه اول او را نشناختم، بهروز بهشدت شكسته و قدش كمی خمیدهتر شده بود.
جمعیت زیادی در چهار طرف چهارراه اصلی شهر جمع شده بودند. همین كه طناب دار را دید، شروع به گریه كرد، دلم برایش گرفت. به طرف بهروز رفتم و برای اینكه دلداری اش بدهم، به او گفتم: خدا بزرگ است. خدا را چه دیدی. شاید...!
بهروز منتظر ادامه حرفم نشد و به طرف سكوی اجرای حكم رفت. برایم عجیب بود كه یك قاتل اینطور اشك بریزد. بهروز زیر لب مدام تكرار میكرد یعنی من تا چند لحظه دیگر بیشتر زنده نیستم! خدایا كمك كن، مرا ببخشند.
بهروز زیر طناب دار جای گرفت و نماینده دادستان شروع به خواندن كیفرخواست متهم جوان كرد كه تا چند لحظه دیگر به خاطر عصبانیت و یك كبوتر، زندگی اش تمام میشد.
بخشش در آخرین لحظات
هنوز صحبتهای نماینده دادستان تمام نشده بود كه چند نفر از اهالی شهر فریاد زدند «مادر شهاب ببخش. بخشش برای انبیاست.» در میان این هیاهو خانواده مقتول جلوتر آمدند و طناب دار را به گردن بهروز انداختند. بهروز همانطور كه گریه میكرد، شروع به التماس كرد و گفت: «مرا ببخشید. تا ابد نوكری شما را میكنم. التماستان میكنم. شما را به خدا مرا ببخشید.»
صحنه دردناكی بود؛ جمعیت سكوت كرده بودند و تنها صدای التماسهای بهروز، كبوتر باز حرفهای شهر بود كه به گوش میرسید. حس تلخی بود و شاید در آن لحظه تمام افرادی كه آنجا حضور داشتند یك چیز را میخواستند و آن بخشش بود.
ناگهان مادر مقتول به طرف بهروز رفت و طناب را از دور گردنش بیرون آورد. زن میانسال گریه میكرد و فریاد میزد «به خاطر خدا و به خاطر اشكهای ندامتی كه بهروز ریخت او را بخشیدیم.» بهروز دستهایش را رو به آسمان گرفت بود و از خدا تشكر كرد و مردم از خانواده شهاب تشكر میكردند.
حس عجیبی بود، هرگز تصورش را نمیكردم دلم بخواهد مردی كه برای دستگیریاش این همه تلاش كرده و ماهها صرف پیدا كردن ردی از او كرده بودم، بخشیده شود.




