یادداشتهای سفیر آلمان از تجربه زندگی در روزهای جنگ جهانی اول در ایران
دفترچه خاطرات آقای سفیر
سفیران را میتوان به نوعی جهانگردان نیمهحرفهای دانست. آدمهایی كه نه از روی علاقه شخصی یا برای استراحت، بلكه برای انجام یك ماموریت ملی باید راهی سفرهای مختلف شوند. ویلهلم لیتن كه در روزهای میان سال 1914 تا 1915 و در بحبوحه جنگ جهانی اول بلافاصله پس از ازدواج با همسرش در تهران به عنوان كنسول آلمانها به تبریز منتقل میشود هم یكی از همین افراد است. كسی كه خاطراتش از دوره حضور در ایران و البته چگونگی خروج فرارگونهاش از ایران تحت اشغال كشورهای بیگانه را در قالب كتاب «ماه عسل ایرانی» منتشر كرده است. ماه عسل ایرانی بیشتر از آن كه سفرنامه باشد در شكل ظاهری شبیه یك دفترچه خاطرات است، اما گره خوردن آن به سفرهای متعدد راوی كتاب و البته ذكر خاطرات برخی آلمانیهای دیگر از سفرهایی كه در داخل ایران در دوره جنگ جهانی اول داشتند از آن اثری در حال و هوای سفرنامه ساخته است. نكته مهم در ارتباط با ماه عسل ایرانی آن است كه از منظر تشریح شرایط سیاسی و اجتماعی ایران در دوره جنگ جهانی اول آن هم از دید یك خارجی؛ حاوی نكات جالب توجهی است. گزارش رویدادهای سیاسی تبریز و بازیهای سیاسی اشغالگران روس و ترك در آذربایجان و بهخصوص تبریز و همچنین رفتارهای موذیانه آمریكاییها به عنوان دولت در ظاهر بیطرف در دوره جنگ جهانی اول و البته تفكر تمامیتخواهانه آلمانیها تنها بخشی از نكات مهمی است كه خواننده ماه عسل ایرانی میتواند با خواندن این اثر به آنها پی ببرد.
یك معامله خطرناك!
لیتن آدم صریحی است و اتفاقا این صراحت را از آنجا بیشتر نمایان میكند كه در زمان نگارش این كتاب میدانسته كه دیگر هیچوقت قصد بازگشت به ایران را ندارد؛ برای همین خیلی شفافتر به نقد چیزهایی پرداخته كه از نظرش اشتباه بوده است. او در رابطه با یكی از تجربیاتش از فضای جامعه ایرانی در دوره حضورش مینویسد: «درگیریهای محمدعلی شاه با نمایندگان مجلس و مردم سبب بروز اغتشاشهایی در سراسر كشور شد. چون توده مردم تا آن زمان نه تصوری از قانون اساسی داشتند و نه اصلاً میدانستند در كشورهای دیگر هم مجلسی وجود دارد. برای نمونه هنگامی كه من در سال ۱۹۰۴ از طرف دولت آلمان مأموریت یافتم برای خریداری مقری تابستانی برای سفارت آلمان در تهران با یكی از صاحبمنصبان ایران مذاكره كنم، برای جلب نظر موافق این مرد كه فروشنده ملك بود، برای قید این مطلب در قولنامه كه خریداری ملك بسته به تصویب مجلس آلمان خواهد بود، با مشكلاتی روبهرو شدم. این مقام به هیچ ترتیب نمیخواست بپذیرد كه وقتی قیصر آلمان ملكی را خریداری میكند، باید از كسی اجازه بخواهد و به این خاطر این معامله را معاملهای خطرناك میدانست. بعد هنگامی كه مجلس آلمان در سال ۱۹۰۴ بودجه لازم را برای خرید مقر تابستانی سفارت تصویب نكرد، فروشنده ایرانی با خوشحالی و استهزا به من گفت: «من كه از همان اول گفتم كه ریگی به كفش شماست!» و وقتی كه سال بعد ـ پس از تصویب بودجه لازم از طرف مجلس آلمان ـ قصد انجام معامله را با این مرد داشتم، به سختی توانستم او را راضی كنم و معامله را به سرانجام برسانم.»
روایتی از فرار گروهی از آلمانیها از تبریز در زمان جنگ جهانی اول
از ترس روسها!
راوی ماه عسل ایرانی سعی كرده تا هم از زبان خود و هم با نقل خاطراتی از سایر آلمانیهای مقیم تبریز، از سختیهای وارده بر آنها به واسطه اشغال آذربایجان توسط روسها در دوره جنگ جهانی اول بنویسد. در بخشی از این كتاب كه مربوط به خاطرات فرار گروهی از آلمانیها از تبریز از ترس گیر افتادن به دست نیروهای روس است، از قول یك خانم آلمانی میخوانیم: «متاسفانه هوا اغلب نامساعد بود. به طوری كه چشماندازهای كوهستانی بسیار زیبا را فقط پوشیده در مه میدیدیم؛ مخصوصا چشمانداز پیش از سومین منزل بینهایت زیبا بود: چشمانداز قرهچمن. دِه روی صخرهها قرار داشت اما مردم این دِه روی چندان خوشی به ما نشان ندادند. مدتی طول كشید تا همه ما منزل كردیم. من مجبور بودم تقریباً یك ساعت خسته و یخزده و گرسنه منتظر درشكهمان باشم تا بالاخره آقای ج آمد و اطلاع داد كه او یك منزل پیدا كرده است. درشكه از راهی سربالا به ده میرفت و بالاخره من توانستم با بدنی كوفته به شبپناهمان بروم. لازم بود در جوابهایی كه به میزبانمان میدادیم خیلی جانب احتیاط را بگیریم. خیلی راحت امكان داشت یكی از كسانی كه ما را سوالپیچ میكند، جاسوس باشد و ما را به روسها لو بدهد...»
ماشین آلمانی كه یك پسربچه ایرانی آن را راه انداخت
پسر بچه ایرانی، ناجی كنسول آلمان!
لیتن، نویسنده ماه عسل ایرانی گاهی برای سرزدن به مایملك آلمانها در ایران هم مجبور بوده تا سری به بخشهای مختلف محل خدمتش بزند؛ او در ارتباط با تجربه یكی از بازدیدهایش مینویسد: «به كارخانه فرش ایران رفتم. در آنجا دستور دادم اتومبیل شركت را نشانم بدهند و قطعاتی از موتور را كه در زمان حضور روسها در اینجا مخفی كرده بودند، بیرون بیاورند. متاسفانه كسی نبود كه بتواند رانندگی اتومبیل را بهعهده بگیرد. خود من هم از هنر راندن اتومبیل سررشته نداشتم. اما یك پسربچه ایرانی به من گفت كه او اغلب موقع تمیز كردن اتومبیل آنجا بوده و با آن آشنایی پیدا كرده است و در خودش میبیند كه قسمتهای برداشتهشده را سرجایش بگذارد و اتومبیل را براند. همینطور هم شد و حلمیبیگ [یكی از همراهان راوی كتاب] و من خود را به خدا سپرده و سوار اتومبیل شدیم. پسر بچه چیزهایی را چرخاند و هندل زد و همه اهرمها را به حركت درآورد و ماشین كمی عقبعقب رفت و بالاخره راه افتاد. بدون توقف راه 50 كیلومتری را پشت سرگذاشتیم و پس از آن كه پسربچه به ما قول داد كه كمی پیش از مواضع روسها قادر به نگهداشتن اتومبیل خواهد بود، آهسته به راهمان ادامه دادیم.»




