نگاهی به داستانی از رابین جوی لف كه درگیر جغرافیای جهان میشود
این آمریكایی میخواهد مغول باشد
زینب مرتضاییفرد روزنامهنگار
نمیدانم نویسنده كیست و چند سالش است. نمیدانم داستان را چه زمانی نوشته است، به یكی دو زبان دیگر هم جستوجو كرده و دنبالش گشتهام، اما به اطلاعات خاصی نرسیدهام. نویسنده تنها یك نام است و داستانی كه از او خواندهام اما یك جهان است. رابین جوی لف و داستانی به نام «نقشههایت را بسوزان» روایتگر داستانی است كه میتواند هر انسانی را از هر گوشه دنیا به سمت خود جلب كند. داستانی كه وقتی میخوانیاش برای لحظاتی دلت میخواهد بهرغم همه درگیریهایت برای ساعاتی هم كه شده مرزها و كشورها را فراموش كنی. دلت میخواهد حس كنی دنیا یك كشور بزرگ است، بیهیچ مرزی و سیاستی كه حصار بكشد میان آدمها.
در متن داستان چه خبر است؟
شخصیت اصلی داستان آلیس، یك مادر است، مادر «وس» پسربچهای نه ساله، همسر كانر است و البته از این نقش خود آنقدر ناراضی است كه در تمام طول داستان در كش و قوس پایان دادن به زندگی مشترك خود است. او معلم زبان انگلیسی هم هست و به خارجیهایی كه برای زندگی به آمریكا میروند انگلیسی درس میدهد. چالش اصلی داستان در كدام بخش است؟ این سؤالی است كه پاسخ دادن به آن تا حدی دشوار است، چرا كه چالشهای داستان بسیار در هم تنیده شدهاند و نمیتوان این مجموعه چالشهای به هم پیوسته را از یكدیگر جدا كرد. اگر بخواهیم این چالشها را در یك خط تعریف كنیم باید بگوییم كانر و آلیس رابطه خوبی با هم ندارند و به فكر جدایی هستند. حالا در این میان وس، پسرشان از روز جشن هالووین لباسهای عجیب و غریبش را از تنش درنمیآورد و میگوید یك چوپان مغول است، بهرغم مداراهای آلیس، كانر نمیتواند ماجرای خیالی پسرش كه همه جا با همین لباسها میچرخد را بپذیرد و مدام با او درگیر است. وس اما روز به روز ماجرا را جدیتر هم میكند و با دستمال كاغذی و نخ گوسفندی درست كرده كه همه جا دنبال خود میكشاندش. بعد هم میرود سراغ اینكه بخواهد به سبك مغولها روی تپهها بخوابد و بازیهایش را به همین شكل ادامه میدهد.
ماجرای جغرافیا و خوشبختی
آلیس در كلاس درس هم همیشه چالشهایی دارد، هر چند عاشق شاگردانش است، اما درگیر این هم هست كه آیا آمریكا آنها را خوشبخت میكند یا نه؟ و هر چند علنا پاسخی به این سؤال نمیدهد اما در لابه لای حرفهایش میتوان دید چه جوابی برای این مساله دارد.
یكی از شاگردان میانسالش مردی پاكستانی است به نام اسماعیل. یك نوشته خاص از این شاگرد صمیمیتی را میان آنها ایجاد میكند. آلیس یك روز موضوعی ساده برای انشا به شاگردانش میدهد: «توصیه من به مهاجران جدیدی كه به ایالات متحدهآمریكا میآیند.» و اسماعیل نوشته خاصی را در كلاس میخواند: «همه نقشههایت را بینداز دور. آنها را از كتابهایت پاره كن. از دلت پاره كن. وگرنه دلت را میشكنند. شك نداشته باش. همه كرههای جغرافی را از پشت بام پرت كن پایین تا چیزی غیر از تكههای پلاستیكی از آنها باقی نماند. همه اطلسها را بسوزان. به هر حال هم، از آنها سر در نمیآوری. ناراحت كنندهاند، مثل افسانههای قبیلهای دیگر. آن خطها دیگر معنایی ندارند و كوهی نمیسازند. به سرزمینی آمدهای كه هیچ كس به پشت سرش نگاه نمیكند. یادت باشد، به پشت سر نگاه نكن. از پنجره به بیرون نگاه نكن. مبادا سرت را برگردانی! ممكن است سرت گیج برود. ممكن است بیفتی زمین. همه نقشههایت را بینداز دور. آنها را بسوزان.»
همین عبارات اسماعیل كه در صفحههای ابتدایی داستان شكل گرفته، میشود محور تمام خرده روایتهایی كه قبلتر و از همان ابتدای داستان شروع شده و ما را در جغرافیا گیر انداختهاند. هم در زندگی واقعی و هم در صفحات واقعی داستان كه... .
نویسنده و آدمهایش
برای دانستن پایانی داستانی كه راویاش سخت با جغرافیا درگیر است و مانده با آرزوهای پسركی كه میخواهد مغول باشد، در حالی كه مغولهای بسیاری هم دوست دارند آمریكایی باشند، باید بروید سراغ كتاب مربوطه و بخوانیدش، اما شخصیتهای موجود در داستان هر كدام نماینده طیفی هستند كه ما در اطراف خود با آنها درگیریم. اسماعیل كه مهاجرت كرده و به قول خودش مثل بچههای كوچك مشغول یاد گرفتن زبان و از صفر شروع كردن است، وس كه میخواهد اهل كشور دیگری باشد و در شرایط دیگری زندگی كند، كانر كه خشمگین و بیحوصله است و آلیس كه در مرزهای مختلفی گیج و سیال غوطه میخورد. او از مرزهای خانه گرفته تا كلاس درس و عاطفه و مادر بودن گرفته تا مرزهای جغرافیایی و نقشهها، كره زمین را با هم قاطی میكند و نمیفهمد باید چه كند. نمیفهمد كدام مرز را به رسمیت بشناسد، پای كدام بایستد و گویی قرار است تا همیشه درگیر موضوع مرزها بماند.
اینها همگی آدمهایی هستند كه در جهان واقعی زندگی میكنند و شاید بتوانیم بخش یا بخشهایی از نظرات و ابعاد وجودی خودمان را هم در آنها پیدا كنیم. اما در پس تمام این بازیهای روان و جذاب تكنیكی و ساختاری، در پس روایت ساده و جذاب و البته ترجمه خوب مژده دقیقی یك موضوع مهم بسیار خودنمایی میكند. گویی تمام داستان قرار است به ما این نكته را یادآوری كند كه هیچ جای جهان امن نیست، هیچ جا خوشبختی تمام و كمالی كه ما انسانها به آن فكر میكنیم پیدا نمیشود و ما همه ما از بودن در هیچ شرایطی رضایت كامل نخواهیم داشت. همه میخواهند بهآمریكا مهاجرت كنند اما پسرك
9ساله آلیس میخواهد بیاید این طرف جهان و یك مغول دوآتشه باشد. كتاب «نقشههایت را بسوزان» مجموعه 15 داستان كوتاه است كه شامل داستانهای برگزیده جایزه ادبی ـ هنری در بین سالهای2002 تا 2008 است و نام كتاب هم برگرفته
از همین داستانی است كه دربارهاش حرف زدیم.
در متن داستان چه خبر است؟
شخصیت اصلی داستان آلیس، یك مادر است، مادر «وس» پسربچهای نه ساله، همسر كانر است و البته از این نقش خود آنقدر ناراضی است كه در تمام طول داستان در كش و قوس پایان دادن به زندگی مشترك خود است. او معلم زبان انگلیسی هم هست و به خارجیهایی كه برای زندگی به آمریكا میروند انگلیسی درس میدهد. چالش اصلی داستان در كدام بخش است؟ این سؤالی است كه پاسخ دادن به آن تا حدی دشوار است، چرا كه چالشهای داستان بسیار در هم تنیده شدهاند و نمیتوان این مجموعه چالشهای به هم پیوسته را از یكدیگر جدا كرد. اگر بخواهیم این چالشها را در یك خط تعریف كنیم باید بگوییم كانر و آلیس رابطه خوبی با هم ندارند و به فكر جدایی هستند. حالا در این میان وس، پسرشان از روز جشن هالووین لباسهای عجیب و غریبش را از تنش درنمیآورد و میگوید یك چوپان مغول است، بهرغم مداراهای آلیس، كانر نمیتواند ماجرای خیالی پسرش كه همه جا با همین لباسها میچرخد را بپذیرد و مدام با او درگیر است. وس اما روز به روز ماجرا را جدیتر هم میكند و با دستمال كاغذی و نخ گوسفندی درست كرده كه همه جا دنبال خود میكشاندش. بعد هم میرود سراغ اینكه بخواهد به سبك مغولها روی تپهها بخوابد و بازیهایش را به همین شكل ادامه میدهد.
ماجرای جغرافیا و خوشبختی
آلیس در كلاس درس هم همیشه چالشهایی دارد، هر چند عاشق شاگردانش است، اما درگیر این هم هست كه آیا آمریكا آنها را خوشبخت میكند یا نه؟ و هر چند علنا پاسخی به این سؤال نمیدهد اما در لابه لای حرفهایش میتوان دید چه جوابی برای این مساله دارد.
یكی از شاگردان میانسالش مردی پاكستانی است به نام اسماعیل. یك نوشته خاص از این شاگرد صمیمیتی را میان آنها ایجاد میكند. آلیس یك روز موضوعی ساده برای انشا به شاگردانش میدهد: «توصیه من به مهاجران جدیدی كه به ایالات متحدهآمریكا میآیند.» و اسماعیل نوشته خاصی را در كلاس میخواند: «همه نقشههایت را بینداز دور. آنها را از كتابهایت پاره كن. از دلت پاره كن. وگرنه دلت را میشكنند. شك نداشته باش. همه كرههای جغرافی را از پشت بام پرت كن پایین تا چیزی غیر از تكههای پلاستیكی از آنها باقی نماند. همه اطلسها را بسوزان. به هر حال هم، از آنها سر در نمیآوری. ناراحت كنندهاند، مثل افسانههای قبیلهای دیگر. آن خطها دیگر معنایی ندارند و كوهی نمیسازند. به سرزمینی آمدهای كه هیچ كس به پشت سرش نگاه نمیكند. یادت باشد، به پشت سر نگاه نكن. از پنجره به بیرون نگاه نكن. مبادا سرت را برگردانی! ممكن است سرت گیج برود. ممكن است بیفتی زمین. همه نقشههایت را بینداز دور. آنها را بسوزان.»
همین عبارات اسماعیل كه در صفحههای ابتدایی داستان شكل گرفته، میشود محور تمام خرده روایتهایی كه قبلتر و از همان ابتدای داستان شروع شده و ما را در جغرافیا گیر انداختهاند. هم در زندگی واقعی و هم در صفحات واقعی داستان كه... .
نویسنده و آدمهایش
برای دانستن پایانی داستانی كه راویاش سخت با جغرافیا درگیر است و مانده با آرزوهای پسركی كه میخواهد مغول باشد، در حالی كه مغولهای بسیاری هم دوست دارند آمریكایی باشند، باید بروید سراغ كتاب مربوطه و بخوانیدش، اما شخصیتهای موجود در داستان هر كدام نماینده طیفی هستند كه ما در اطراف خود با آنها درگیریم. اسماعیل كه مهاجرت كرده و به قول خودش مثل بچههای كوچك مشغول یاد گرفتن زبان و از صفر شروع كردن است، وس كه میخواهد اهل كشور دیگری باشد و در شرایط دیگری زندگی كند، كانر كه خشمگین و بیحوصله است و آلیس كه در مرزهای مختلفی گیج و سیال غوطه میخورد. او از مرزهای خانه گرفته تا كلاس درس و عاطفه و مادر بودن گرفته تا مرزهای جغرافیایی و نقشهها، كره زمین را با هم قاطی میكند و نمیفهمد باید چه كند. نمیفهمد كدام مرز را به رسمیت بشناسد، پای كدام بایستد و گویی قرار است تا همیشه درگیر موضوع مرزها بماند.
اینها همگی آدمهایی هستند كه در جهان واقعی زندگی میكنند و شاید بتوانیم بخش یا بخشهایی از نظرات و ابعاد وجودی خودمان را هم در آنها پیدا كنیم. اما در پس تمام این بازیهای روان و جذاب تكنیكی و ساختاری، در پس روایت ساده و جذاب و البته ترجمه خوب مژده دقیقی یك موضوع مهم بسیار خودنمایی میكند. گویی تمام داستان قرار است به ما این نكته را یادآوری كند كه هیچ جای جهان امن نیست، هیچ جا خوشبختی تمام و كمالی كه ما انسانها به آن فكر میكنیم پیدا نمیشود و ما همه ما از بودن در هیچ شرایطی رضایت كامل نخواهیم داشت. همه میخواهند بهآمریكا مهاجرت كنند اما پسرك
9ساله آلیس میخواهد بیاید این طرف جهان و یك مغول دوآتشه باشد. كتاب «نقشههایت را بسوزان» مجموعه 15 داستان كوتاه است كه شامل داستانهای برگزیده جایزه ادبی ـ هنری در بین سالهای2002 تا 2008 است و نام كتاب هم برگرفته
از همین داستانی است كه دربارهاش حرف زدیم.




