قاتل مرموز
امیر علی حقیقت طلب تپش
در هفت شماره قبلی خوانده اید: مرد ناشناسی در تماس با سرگرد مصطفی از قتل دختری در جاده حاشیهای شهر خبر داد. بعد از این تماس، كارآگاه راهی محل شد و با جسد دختری رو به رو گردید كه در تحقیقات بعدی مشخص شد دختر دانشجویی به نام سهیلا است. مقتول قبل از قتل مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود. در ادامه كیف سهیلا پیدا شد كه قاتل در دفترچه یادداشت دختر جوان از پدر و مادر او عذرخواهی و ادعا کرده بود که مجبور به این قتل شده است. تحقیقات برای دستگیری قاتل ادامه داشت تا اینكه او در تماس با كارآگاه راز دومین جنایتش را فاش كرد .این بار بعد از قتل جسد قربانی را پشت تپهای رها كرده بود. با بررسی محل كشف جسد، مشخص شد این زن هم قربانی نیت شیطانی شده و قاتل او را هم مثل اولین قربانی خفه كرده است. قاتل در این جنایت برای كامل شدن پازلش، اسكناسی را داخل دهان قربانی قرار داده بود. تحقیقات نشان داد، قاتل در پوشش مسافربر قربانیها را سوار میكند. تحقیقات ادامه داشت كه قاتل در تماس با سرگرد راز سومین جنایت را فاش كرد. این بار هم زن جوانی قربانی شده بود. ماموران در حال بررسی صحنه بودند كه رئیس اداره بررسی صحنه جرم، كارآگاه را صدا زد و خواست به كنار جسد بیاید.
سرگرد خود را به بالای جسد رساند، رئیس اداره به لباسهای مقتول اشاره كرد و گفت: به احتمال زیاد مقتول در یك دامداری كار میكند. از بوی لباسهایش میتوان این را فهمید. رد خفگی هم مثل همیشه است و نوار چسب روی دهانش بعد از مرگ، چسبیده شده است.
سومین قتل، كارآگاه را بهشدت عصبی كرده و تمركزش را گرفته بود. حس میكرد قاتل توانسته شكستش دهد. به ماشین تكیه داده بود و نگاهش به پیكر بیجان دختر جوان خیره مانده بود. با صدای زنگ تلفنش به خود آمد. دادستان بود.
-سلام آقای دادستان...
سرگرد خبر سومین قتل درست است.
-متاسفانه درست است. الان به صحنه رسیدیم.
چرا خبر ندادید؟
-این بار اشاره به قتل نكرد و اول خواستم مطمئن شوم بعد با شما تماس بگیرم.
باز هم یك زن قربانی شده؟
-بله. به دهان مقتول چسب نواری زده. هنوز نمیدانم این سرنخها چه نكتهای را میخواهد به ما بگوید.
دادستان در حالی كه عصبانی بود، از سرگرد خواست بعد از بررسی صحنه، به دفترش بیاید.
تلفن را كه قطع كرد، رئیس اداره بررسی صحنه جرم از كنار جاده او را صدا زد و خواست به آنجا بیاید. به رد لاستیك روی حاشیه جاده اشاره كرد و گفت: این سرنخ خوبی است. به احتمال زیاد خودروی قاتل پژو 405 یا پرشیا بوده كه لاستیكهای آن صاف و مستهلك است.
جسد به پزشكی قانونی منتقل و كارآگاه راهی دادستانی شد. وقتی به دفتر دادستان رسید، با زن میانسالی روبهرو شد كه نگران پشت در نشسته بود. بعد از هماهنگی وارد شد. عصبانیت در چهره دادستان موج میزد. با همان حالت خطاب به كارآگاه گفت: اگر میبینید كمبود نیرو و امكانات دارید بگویید از مركز استان درخواست نیرو كنم. یك قاتل راحت در شهر میچرخد و زنان را میكشد و ما هم دست روی دست گذاشتهایم. تا كی باید منتظر تماسهای او باشیم.
- چند روز است به خانه نرفته و همه وقتم را برای شناسایی قاتل گذاشتم. امروز وقتی با جسد زن جوان روبهرو شدم، تمام وجودم شكست را قبول كرد. همه توانمان را برای شناسایی قاتل گذاشتهایم، اما او خیلی حرفهایتر از آن است كه ما تصورش را میكردیم. حالا هم اگر شما صلاح میدانید، دستور دهید از مركز نیرو بیاید. ولی بدانید ما دست روی دست نگذاشتهایم و با
هر قتل تكهای از وجود من میمیرد.
حرفهای سرگرد كمی دادستان را آرام كرد. «زنی كه پشت در است را دیدی؟»
- بله
+ چند دقیقه قبل به دفترم آمد و ادعا میكند دخترش ناپدید شده و تلفنش را جواب نمیدهد. فكر میكنم دخترش سومین قربانی باشد. خواستم منتظر باشد تا به اینجا بیایی و موضوع را بررسی كنی.
بعد به رئیس دفترش گفت، زن جوان را به داخل اتاق دعوت كند. زن كه بیتاب و مضطرب بود، رو به دادستان گفت: دخترم پیدا شد؟
سرگرد از او خواست روی صندلی بنشیند.
«ایستاده آرامترم. به اندازه كافی بیرون روی صندلی نشستم. فقط بگویید دخترم پیدا شده است.»
عكسی از دخترتان دارید؟
بله. یك عكس در گوشی تلفنم دارم.
میتوانم آن را ببینم.
زن از داخل كیفش گوشی تلفنش را بیرون آورد و چند دقیقه بعد عكسی از دختر جوان را كه روی صفحه تلفنش جا خوش كرده بود، نشان داد .
سرگرد عكس را كه دید، انگار آوار روی سرش خراب شده است. سومین قربانی دختر این زن بود.
دخترتان چه زمانی از خانه خارج شد؟
صبح ساعت هشت مثل همیشه راهی محل كارش شد اما همكارانش گفتند به آنجا نرفته.
در گاوداری كار میكند؟
نه. چطور؟
كجا كار میكند؟
شركت پست.
سرگرد مكثی كرد و ادامه داد: متاسفانه دخترتان امروز به قتل رسیده ...
حرفش تمام نشده بود كه زن میانسال نقش زمین شد. چند دقیقه بعد با حضور امدادگران، زن میانسال به بیمارستان منتقل شد.
كارآگاه در گوشه اتاق قدم میزد و پرونده را در ذهنش مرور میكرد. ناگهان نكتهای در ذهنش جرقه زد. «فكر كنم سرنخی خوبی از قاتل پیدا كردم. اجازه بدهید جلسهای فوری با روسای كلانتری شهر در دفتر شما تشكیل دهیم.»
ادامه دارد




