حكایت مار و خارپشت و سیم خاردار

حكایت مار و خارپشت و سیم خاردار

امید مهدی‌نژاد طنزنویس

 در یكی از نواحی جنگلی، ماری غیرسمی در لانه‌اش كه عبارت از سوراخی در زیر یك درخت كهنسال بود به‌تنهایی زندگی می‌كرد. روزی خارپشت اندوهگینی كه از آن ناحیه عبور می‌كرد، به لانه مار رسید و او را دید كه در خانه‌اش نشسته و به رتق و فتق امور می‌پردازد. پس از سلام و احوالپرسی گفت: ای مار، دوستان من مرا به جرم داشتن این خارها از خود دور كرده‌اند و من اینك تنها و بی‌خانمانم. اكنون كه تو نیز تنهایی، آیا میل داری با هم همخانه شویم و همدیگر را از تنهایی دربیاوریم و در تأمین مخارج زندگی با هم شریك گردیم؟ مار گفت: بدم نمی‌آید، اما لانه من كوچك است و شاید برای دو نفر جا نداشته باشد. خارپشت گفت: مهربان‌تر می‌نشینیم، خدا بزرگ است. مار قبول كرد و خارپشت را به لانه‌اش راه داد. خارپشت پس از آن‌كه وارد لانه مار شد، گفت: می‌دانی اگر من و تو با هم ازدواج كنیم، بچه‌مان چی می‌شود؟ مار گفت: سیم خاردار. خارپشت گفت: از كجا می‌دانستی؟ مار گفت: در مجله خوانده بودم. پس از ساعتی مار احساس كرد بر اثر تنگی جا، خارهای خارپشت در تنش فرومی‌رود، اما از آنجا كه جزو سخت‌پوستان بود دردش نمی‌آمد. تا این‌كه ناگهان یكی از خارهای خارپشت در چشم مار فرو رفت. مار رو به خارپشت كرد و گفت: ای خارپشت، اكنون می‌فهمم كه چرا دوستانت تو را طرد كرده‌اند. چرا اینقدر وول می‌خوری؟ خب این خارهایت را جمع كن، چشمم را كور كرد. خارپشت گفت: دوست من، این مشكل توست، اگر ناراحتی برو و برای خود لانه‌ای پیدا كن.
مار گفت: اما اینجا لانه من است. خارپشت گفت: اینجا لانه ما دو تاست و هردو به یك اندازه در آن سهم داریم. مار گفت: عجب. وی سپس افزود: آن بالا را نگاه كن. خارپشت به بالا نگاه كرد. در این لحظه مار از سمت شكم خارپشت كه خار نداشت به وی حمله كرد و او را خورد. سپس عكسی از یكی از خارهای خارپشت گرفت و در صفحه‌اش در اینستاگرام پست كرد و جمله زیر را به عنوان كپشن در زیر آن عكس درج كرد:
«عادت‌ها نخست مهمان خانه ما می‌شوند اما در ادامه خود را صاحبخانه می‌پندارند و خارهایشان را در چشم ما فرومی‌كنند. در اولین فرصت ترتیب آنها را بدهید.»