سال تحویل در زندان
برای آنها نوروز با خرید شب عید و دید و بازدید و برنامهریزی برای سیزده بدر مفهوم ندارد. نوروز هم مثل روزهای دیگر برایشان راهروی زندان است و قدم زدن در حیاط و هواخوری و برگشتن به بند زندان؛ خیلی خوب میتواند حال هوای تقویم را برای كسانی كه در بند هستند عوض كند. به همین بهانه پای درددل چند زندانی مینشینیم و از حس و حال آنها در ایام نوروز میشنویم.
جای خالی سمنو
رضا 28 سال دارد و نوروز 99 ششمین نوروزی خواهد بود كه او در زندان بهسر میبرد. اتهامش قتل است. قتل دوست صمیمیاش كه با هم از دیارشان، روستایی حوالی سمرقند؛ كوچ كرده و برای كار به ایران آمده بودند. سفارشهای دوستان و اقوام قبل از سفر، رضا را زیادی محتاط و ترسو كرده بود. میترسید كسی پیدا شود و سرش را كلاه بگذارد و پولهایش را بدزدد. همین ترس باعث شد به دوست و همراه خودش هم مظنون شود و یك روز وقتی سر طلبی كه از او داشت، با هم درگیر شدند؛ با چاقو او را از پای درآورد. حالا پروندهاش در شعبه پنجم دادگاه كیفری رسیدگی میشود و به خاطر نیامدن
اولیای دم به دادگاه، پرونده در حالت تعلیق قرار گرفته است.
چند بهار را در زندان گذراندهای؟
زمستان 94 بود كه زندانی شدم. نوروز 99، ششمین نوروزی است كه در زندان خواهم گذراند.
از لحظه تحویل سال در زندان بگو.
اگر تحویل سال نیمهشب یا صبح زود باشد، اكثر زندانیان خواب هستند. بعضیها هم بیدار میشوند و
دعا میخوانند. اما اگر وسط روز باشد، پای تلویزیون جمع میشویم و برنامه لحظه تحویل سال را میبینیم. اما در آن لحظه معمولا كسی دل و دماغ ندارد. خیلی هستند كه حتی دلشان نمیخواهد در كنار بقیه پای تلویزیون باشند. در راهرو قدم میزنند یا روی تختشان مینشینند و
به فكر فرومیروند.
تو چه كار میكنی؟
من سعی میكنم كنار بقیه باشم تا حواسم پرت شود.
حواست از چه چیزی پرت شود؟
از غم و غصه و دلتنگی. هر سال یاد سمنوپزان شب عید میافتم. دلم میخواست برگردم كنار خانوادهام. زنعموهایم شب عید كه میشد، سمنو میپختند. دلم برای آن روزها تنگ میشود.
بعد از سال تحویل چه میكنی؟
فقط یك برادر در ایران دارم. بعد از تحویل سال با او تماس میگیرم. كمی با او و پسرانش حرف میزنم تا دلم باز شود.
به ملاقاتت هم میآید؟
گاهی وقتها میآید. اما خانهشان از زندان دور است و باید هزینه زیادی برای رفت و آمد كند. برای همین دیر به دیر میآید.
دلم میخواهد به مادرم عیدی بدهم
برای تهیه بساط عروسیاش نقشه عجیب غریبی كشیده بود. جوان افغان همسرش را به جای خواهر خود جا زده بود و او را به دوست خود فروخته بود. دوستش وقتی فهمید فریب خورده و ازدواجی در كار نیست با هم درگیر شدند و در یك آتشسوزی خونین، دوست فریبخورده جان خود را از دست داد. حالا نوروز 99 پنجمین نوروزی است كه او در زندان خواهد بود.
نزدیك بهاری دیگر است. چه حس و حالی داری؟
حس نگرانی دارم. نگران مادرم هستم كه پیر و مریض و تنهاست. چشم امید او تنها به من بود كه من هم حالا اینجا گرفتار شدهام.
وقتی آزاد بودی برای او در نوروز چه كارهایی میكردی؟
بچه بودم كه به ایران آمدیم. از همان زمان دیگر به افغانستان برنگشتیم. اما خواهر و برادرهایم بعد از ازدواج هركدام سوی زندگی خودشان رفتند. خانهشان از ما
دور است. پدرم هم چند سال قبل به رحمت خدا رفت و برای همین نزدیك عید كه میشد مادرم برای خرید و خانهتكانی هیچكسی را بهجز من نداشت. حالا نزدیك عید كه میشود، باید به همسایهها رو بیندازد تا كمكش كنند. میدانم كه تنگدستی و فقر اذیتش میكند.
لحظه تحویل سال زندان چطور است؟
یك دوست صمیمی دارم كه اغلب كنار او هستم. لحظه سال تحویل كه من در فكر مادرم هستم، او هم در فكر بچههایش است. میگوید حالا كسی نیست شب عید بچههایم را خوشحال كند و برایشان خرید كند. دلم میخواست كنار مادرم باشم و به او عیدی بدهم. دوستم هم میگوید كاش میتوانستم با عیدی بچههایم را خوشحال كنم. همین حرفها را به هم میزنیم. درددل میكنیم و همدیگر را دلداری میدهیم. سعی میكنیم ظاهری هم كه شده شادی كنیم. یكی از همبندیهایمان هست كه صدای خوبی دارد.
سال گذشته او برایمان شعر میخواند و ما كنار جمع میماندیم تا بزنیم به بیخیالی. كار دیگری از دستمان برنمیآید.
در ایام عید مادرت به ملاقاتت میآید؟
در این سالها فقط دو بار به دیدن من آمده. رفت و آمد به زندان برایش سخت است. بعضی وقتها من با او تماس میگیرم و با هم حرف میزنیم. اما در ایام عید با او تماس نمیگیرم. میدانم تنها و غمگین است. همین اعصابم را به هم میریزد.
سفره چهار سین!
این دومین بار است كه حمید به اتهام قتل به زندان میافتد. بار اول 16 ساله بود و به اتهام قتل دوستش به كانون رفت و حالا 22 سال دارد و به اتهام قتل برادر دوستش زندانی شده است. از آزادیاش بعد از قتل اول تا زندانی شدن به اتهام دومین قتل یك ماه هم طول نكشید. باز هم نزاع و باز هم خونی كه گریبانش را گرفت و پروندهاش به شعبه دهم دادگاه كیفری یك استان تهران رسید و حالا او در آستانه هفتمین نوروزی است كه باید باز هم در زندان بگذراند.
بهار زندان چه فرقی با بهار زمان آزاد بودن دارد؟
زندان همه چیزش با زمان آزادی فرق دارد. من اول جوانی سالهای زیادی در زندان گذراندهام. برای همین گاهی احساس میكنم خاطرات زمانی كه آزاد بودم، در حال
پاك شدن از ذهنم است.
لحظه تحویل سال زندان چه حس و حالی دارد؟
دلگیر است. بعضیها كه سن و سالشان بیشتر است، سعی میكنند جوانترها را با شوخی و خنده از لاك خودشان بیرون بكشند. بعضی وقتها هم نزدیك تحویل سال، در نمازخانه مراسم دعا داریم. اما باز هم لحظه دلگیری است.
چه چیزی باعث میشود آن لحظه برای تو دلگیر باشد؟
به این فكر میكنم كه اگر آزاد بودم، میتوانستم كنار خانوادهام باشم و دید و بازدید عید بروم. قبل از زندانی شدن، بعد از سالتحویل به خانه خاله مادرم میرفتیم. چون مادربزرگهایم
فوت كردهاند و خاله مادرم بزرگ فامیل بود. پیرزن با صفایی بود. بچه كه بودیم به عشق اینكه موقع عیددیدنی با گلابپاش كف دستمان گلاب بریزد و به ما نقل تعارف كند به خانهاش میرفتیم. آخر سر هم یك 500 تومانی نو به ما عیدی میداد كه خیلی خوشحال میشدیم. دو سال قبل بود كه او به رحمت خدا رفت. نزدیك تحویل سال یادش میافتم و برایش فاتحه میخوانم.
زندانیها برای عیدشان برنامه متفاوتی دارند؟
تنها كار متفاوت ما این است كه سعی میكنیم هفتسینی بچینیم كه معمولا هر هفت تا سین آن جور نمیشود و بعضی وقتها فقط چهار تا سین پیدا میكنیم. بعد از سالتحویل با خانوادههایمان تماس میگیریم و در ایام عید هم ملاقاتهای هفتگیمان سرجایشان هستند.
در زندان به هم عیدی هم میدهید؟
تا به حال پیش نیامده عیدی بدهیم. اما بعضی وقتها اگر خانوادههایمان برایمان پول بیشتری به عنوان عیدی بفرستند، خوراكی میخریم و با هم میخوریم. بعضی وقتها هم بچههایی را كه با هم قهر هستند به بهانه اینكه عید شده با هم آشتی میدهیم.
رضا 28 سال دارد و نوروز 99 ششمین نوروزی خواهد بود كه او در زندان بهسر میبرد. اتهامش قتل است. قتل دوست صمیمیاش كه با هم از دیارشان، روستایی حوالی سمرقند؛ كوچ كرده و برای كار به ایران آمده بودند. سفارشهای دوستان و اقوام قبل از سفر، رضا را زیادی محتاط و ترسو كرده بود. میترسید كسی پیدا شود و سرش را كلاه بگذارد و پولهایش را بدزدد. همین ترس باعث شد به دوست و همراه خودش هم مظنون شود و یك روز وقتی سر طلبی كه از او داشت، با هم درگیر شدند؛ با چاقو او را از پای درآورد. حالا پروندهاش در شعبه پنجم دادگاه كیفری رسیدگی میشود و به خاطر نیامدن
اولیای دم به دادگاه، پرونده در حالت تعلیق قرار گرفته است.
چند بهار را در زندان گذراندهای؟
زمستان 94 بود كه زندانی شدم. نوروز 99، ششمین نوروزی است كه در زندان خواهم گذراند.
از لحظه تحویل سال در زندان بگو.
اگر تحویل سال نیمهشب یا صبح زود باشد، اكثر زندانیان خواب هستند. بعضیها هم بیدار میشوند و
دعا میخوانند. اما اگر وسط روز باشد، پای تلویزیون جمع میشویم و برنامه لحظه تحویل سال را میبینیم. اما در آن لحظه معمولا كسی دل و دماغ ندارد. خیلی هستند كه حتی دلشان نمیخواهد در كنار بقیه پای تلویزیون باشند. در راهرو قدم میزنند یا روی تختشان مینشینند و
به فكر فرومیروند.
تو چه كار میكنی؟
من سعی میكنم كنار بقیه باشم تا حواسم پرت شود.
حواست از چه چیزی پرت شود؟
از غم و غصه و دلتنگی. هر سال یاد سمنوپزان شب عید میافتم. دلم میخواست برگردم كنار خانوادهام. زنعموهایم شب عید كه میشد، سمنو میپختند. دلم برای آن روزها تنگ میشود.
بعد از سال تحویل چه میكنی؟
فقط یك برادر در ایران دارم. بعد از تحویل سال با او تماس میگیرم. كمی با او و پسرانش حرف میزنم تا دلم باز شود.
به ملاقاتت هم میآید؟
گاهی وقتها میآید. اما خانهشان از زندان دور است و باید هزینه زیادی برای رفت و آمد كند. برای همین دیر به دیر میآید.
دلم میخواهد به مادرم عیدی بدهم
برای تهیه بساط عروسیاش نقشه عجیب غریبی كشیده بود. جوان افغان همسرش را به جای خواهر خود جا زده بود و او را به دوست خود فروخته بود. دوستش وقتی فهمید فریب خورده و ازدواجی در كار نیست با هم درگیر شدند و در یك آتشسوزی خونین، دوست فریبخورده جان خود را از دست داد. حالا نوروز 99 پنجمین نوروزی است كه او در زندان خواهد بود.
نزدیك بهاری دیگر است. چه حس و حالی داری؟
حس نگرانی دارم. نگران مادرم هستم كه پیر و مریض و تنهاست. چشم امید او تنها به من بود كه من هم حالا اینجا گرفتار شدهام.
وقتی آزاد بودی برای او در نوروز چه كارهایی میكردی؟
بچه بودم كه به ایران آمدیم. از همان زمان دیگر به افغانستان برنگشتیم. اما خواهر و برادرهایم بعد از ازدواج هركدام سوی زندگی خودشان رفتند. خانهشان از ما
دور است. پدرم هم چند سال قبل به رحمت خدا رفت و برای همین نزدیك عید كه میشد مادرم برای خرید و خانهتكانی هیچكسی را بهجز من نداشت. حالا نزدیك عید كه میشود، باید به همسایهها رو بیندازد تا كمكش كنند. میدانم كه تنگدستی و فقر اذیتش میكند.
لحظه تحویل سال زندان چطور است؟
یك دوست صمیمی دارم كه اغلب كنار او هستم. لحظه سال تحویل كه من در فكر مادرم هستم، او هم در فكر بچههایش است. میگوید حالا كسی نیست شب عید بچههایم را خوشحال كند و برایشان خرید كند. دلم میخواست كنار مادرم باشم و به او عیدی بدهم. دوستم هم میگوید كاش میتوانستم با عیدی بچههایم را خوشحال كنم. همین حرفها را به هم میزنیم. درددل میكنیم و همدیگر را دلداری میدهیم. سعی میكنیم ظاهری هم كه شده شادی كنیم. یكی از همبندیهایمان هست كه صدای خوبی دارد.
سال گذشته او برایمان شعر میخواند و ما كنار جمع میماندیم تا بزنیم به بیخیالی. كار دیگری از دستمان برنمیآید.
در ایام عید مادرت به ملاقاتت میآید؟
در این سالها فقط دو بار به دیدن من آمده. رفت و آمد به زندان برایش سخت است. بعضی وقتها من با او تماس میگیرم و با هم حرف میزنیم. اما در ایام عید با او تماس نمیگیرم. میدانم تنها و غمگین است. همین اعصابم را به هم میریزد.
سفره چهار سین!
این دومین بار است كه حمید به اتهام قتل به زندان میافتد. بار اول 16 ساله بود و به اتهام قتل دوستش به كانون رفت و حالا 22 سال دارد و به اتهام قتل برادر دوستش زندانی شده است. از آزادیاش بعد از قتل اول تا زندانی شدن به اتهام دومین قتل یك ماه هم طول نكشید. باز هم نزاع و باز هم خونی كه گریبانش را گرفت و پروندهاش به شعبه دهم دادگاه كیفری یك استان تهران رسید و حالا او در آستانه هفتمین نوروزی است كه باید باز هم در زندان بگذراند.
بهار زندان چه فرقی با بهار زمان آزاد بودن دارد؟
زندان همه چیزش با زمان آزادی فرق دارد. من اول جوانی سالهای زیادی در زندان گذراندهام. برای همین گاهی احساس میكنم خاطرات زمانی كه آزاد بودم، در حال
پاك شدن از ذهنم است.
لحظه تحویل سال زندان چه حس و حالی دارد؟
دلگیر است. بعضیها كه سن و سالشان بیشتر است، سعی میكنند جوانترها را با شوخی و خنده از لاك خودشان بیرون بكشند. بعضی وقتها هم نزدیك تحویل سال، در نمازخانه مراسم دعا داریم. اما باز هم لحظه دلگیری است.
چه چیزی باعث میشود آن لحظه برای تو دلگیر باشد؟
به این فكر میكنم كه اگر آزاد بودم، میتوانستم كنار خانوادهام باشم و دید و بازدید عید بروم. قبل از زندانی شدن، بعد از سالتحویل به خانه خاله مادرم میرفتیم. چون مادربزرگهایم
فوت كردهاند و خاله مادرم بزرگ فامیل بود. پیرزن با صفایی بود. بچه كه بودیم به عشق اینكه موقع عیددیدنی با گلابپاش كف دستمان گلاب بریزد و به ما نقل تعارف كند به خانهاش میرفتیم. آخر سر هم یك 500 تومانی نو به ما عیدی میداد كه خیلی خوشحال میشدیم. دو سال قبل بود كه او به رحمت خدا رفت. نزدیك تحویل سال یادش میافتم و برایش فاتحه میخوانم.
زندانیها برای عیدشان برنامه متفاوتی دارند؟
تنها كار متفاوت ما این است كه سعی میكنیم هفتسینی بچینیم كه معمولا هر هفت تا سین آن جور نمیشود و بعضی وقتها فقط چهار تا سین پیدا میكنیم. بعد از سالتحویل با خانوادههایمان تماس میگیریم و در ایام عید هم ملاقاتهای هفتگیمان سرجایشان هستند.
در زندان به هم عیدی هم میدهید؟
تا به حال پیش نیامده عیدی بدهیم. اما بعضی وقتها اگر خانوادههایمان برایمان پول بیشتری به عنوان عیدی بفرستند، خوراكی میخریم و با هم میخوریم. بعضی وقتها هم بچههایی را كه با هم قهر هستند به بهانه اینكه عید شده با هم آشتی میدهیم.




