تجربه
غذای روح، روزه ندارد
هدی برهانی / آموزگار
یكی دو هفته قبل بود كه خانم حسینی ــ كه چند سالی است از مدرسه ما جدا شده و به یكی از مدارس محروم رفته ــ بعد از مدتها به من پیام داد. میگفت در حال تدارك بسته ارزاق ماه رمضان برای خانوادهها هستند. از من میخواست تا دعوتنامه همیاریشان را در گروهها به اشتراك بگذارم. كار سختی نبود، فوروارد كردن یك پیام در چند گروه مختلف، بعدش هم كسی كمك میكرد یا نمیكرد به من مربوط نمیشد. اما گفتوگوی هرچند كوتاه من و خانم حسینی راجع به شرایط بد اقتصادی خانوادهها، تجهیزات فرسوده مدرسه، كمبود امكانات و نبودن كتاب داستان در كتابخانه مدرسه من را به فكر فرو برده بود. میگفت تابهحال چندباری فراخوان تجهیز كتابخانه دادهاند، اما تقریبا هیچ كتاب بهدرد بخوری به دستشان نرسیده و درواقع بیشتر ارسالیها كتابهای كمك آموزشی از رده خارج بودهاند.
این مساله تمام فكر و ذكر من را پر كرده بود. كار به جایی رسید كه تصمیم گرفتم یك كار به درد بخور انجام بدهم. پیام همیاری را در گروهها گذاشتم و به جای اینكه خیالم راحت شود رسالتم را انجام دادهام، دست به قلم شدم و با نوشتن یك داستان كوتاه درباره بچههای مدرسه خانم حسینی، فراخوان كوچكی برای تهیه كتاب راه انداختم. قصه از این قرار بود كه با خودم فكر كردم چطور است علاوه بر برنج و رب و سویا، توی بستهها یك كتاب داستان كودك و نوجوان بگذاریم! یك سرگرمی خوب برای روزها و شبهای ماه رمضان.
پیام فراخوان را برای دوستها و همكارهای نزدیكم میفرستادم و از آنها دعوت میكردم كه با هدیه كردن حتی هزار تومان به این ایده كمك كنند. بعد تلفن را برداشتم و شروع كردم به
زنگ زدن به فامیل. اول از همه با شیرین خانم كه خیلی پولدار و دست به خیر بود صحبت كردم و بعد یكی یكی با همه تماس گرفتم. حسابم پرشده بود از مهربانی دوست و آشنا. آنقدر پول به كارتم آمد كه گفتم الآن از طرف بانك زنگ میزنند و میگویند خانم یك اشتباهی شده!
باورم نمیشد كتاب گذاشتن در بسته ارزاق اینقدر طرفدار داشته باشد. لیستی از كتابهای خوبی كه سراغ داشتم نوشتم و با یكی از دوستان كتابفروشم تماس گرفتم. كتابها ظرف دو روز به دستم رسید. فردای همان روز با كارتنكتابها پشت در خانه خانم حسینی بودم. حسابی ذوق داشتم. با هم به مدرسه رفتیم و بعد از تمام شدن كار بستهبندی مواد غذایی، شروع كردیم به گذاشتن كتابها. حسینی هم انگار بیشتر از من ذوقزده شده بود، این را از خندهای كه از صورتش جدا نمیشد میفهمیدم. در هر بسته دو جلد كتاب جا خوش كرد، یكی برای خودشان و یكی هم قرار بود بعد از خواندن به مدرسه برگردد و در كتابخانه جا بگیرد.
راستی شما توی بستههای ارزاقتان كتاب نمیگذارید؟ غذای روح روزه نداردها!
این مساله تمام فكر و ذكر من را پر كرده بود. كار به جایی رسید كه تصمیم گرفتم یك كار به درد بخور انجام بدهم. پیام همیاری را در گروهها گذاشتم و به جای اینكه خیالم راحت شود رسالتم را انجام دادهام، دست به قلم شدم و با نوشتن یك داستان كوتاه درباره بچههای مدرسه خانم حسینی، فراخوان كوچكی برای تهیه كتاب راه انداختم. قصه از این قرار بود كه با خودم فكر كردم چطور است علاوه بر برنج و رب و سویا، توی بستهها یك كتاب داستان كودك و نوجوان بگذاریم! یك سرگرمی خوب برای روزها و شبهای ماه رمضان.
پیام فراخوان را برای دوستها و همكارهای نزدیكم میفرستادم و از آنها دعوت میكردم كه با هدیه كردن حتی هزار تومان به این ایده كمك كنند. بعد تلفن را برداشتم و شروع كردم به
زنگ زدن به فامیل. اول از همه با شیرین خانم كه خیلی پولدار و دست به خیر بود صحبت كردم و بعد یكی یكی با همه تماس گرفتم. حسابم پرشده بود از مهربانی دوست و آشنا. آنقدر پول به كارتم آمد كه گفتم الآن از طرف بانك زنگ میزنند و میگویند خانم یك اشتباهی شده!
باورم نمیشد كتاب گذاشتن در بسته ارزاق اینقدر طرفدار داشته باشد. لیستی از كتابهای خوبی كه سراغ داشتم نوشتم و با یكی از دوستان كتابفروشم تماس گرفتم. كتابها ظرف دو روز به دستم رسید. فردای همان روز با كارتنكتابها پشت در خانه خانم حسینی بودم. حسابی ذوق داشتم. با هم به مدرسه رفتیم و بعد از تمام شدن كار بستهبندی مواد غذایی، شروع كردیم به گذاشتن كتابها. حسینی هم انگار بیشتر از من ذوقزده شده بود، این را از خندهای كه از صورتش جدا نمیشد میفهمیدم. در هر بسته دو جلد كتاب جا خوش كرد، یكی برای خودشان و یكی هم قرار بود بعد از خواندن به مدرسه برگردد و در كتابخانه جا بگیرد.
راستی شما توی بستههای ارزاقتان كتاب نمیگذارید؟ غذای روح روزه نداردها!




