نسخه Pdf

پس از دستگیری

پس از دستگیری

فاطمه شیخ‌علیزاده / تپش

  آنچه گذشت: برای اعضای خانواده اعیان پیرزنی که او را مامان‌ناز صدا می‌زنند،یکی پس از دیگری اتفاقات عجیب و غریبی می‌افتد.اول مامان‌ناز و دخترش به نام فروغ ناپدید شدند و بعد نوه مامان ناز به نام مزدک به طرز فجیعی به قتل رسید.پسران مامان‌ناز با هم سر پول اختلاف دارند و یکی از آنها چند سال قبل به خارج از کشور مهاجرت کرده است.در این میان ریحانه دختر فروغ بیشتر از هر کسی دلش می‌خواهد گره از راز گم شدن مادر و مادربزرگش باز کند و پدرش هومن هر روز با سماجت برای پیگیری پرونده قضایی به کلانتری و دادسرا می‌رود.
بازپرس پرونده ،هومن را به دادسرا احضار و باز هم یک مشت سوال و جواب کرده بود.
و حالا ادامه داستان...

بازپرس از هومن پرسید: به‌جز مادر همسرتان چه کسی در آن خانه باغ زندگی می‌کرد؟
هومن گفت: یک خدمتکار پیزوری درب‌و‌داغون دارن که اسمش بهرخه.یه اتاق سرایداری نم کشیده هم ته حیاط داره.
بازپرس از پشت میزش بلند شد و سمت رخت‌آویزی رفت که کنار اتاقش بود و همان‌طور که داشت کتش را می‌پوشید، گفت:یک خدمتکار پیزوری برای خانه باغ به آن بزرگی کافی بود؟
هومن سرش را تکان داد و گفت:دست به دلم نذارید.
بعد نیم نگاهی به در انداخت و صدایش را پایین آورد و دستش را انگار که می‌خواهد آماده شود اذان بگوید کنار گوشش گرفت و گفت:این خانواده جونشون به پول بنده.به پول.دلشون نمی‌اومد دوزار پول خرج کنن و حقوق سرایدار بدن.
بعد چند بار زد روی زانویش و باز نفس عمیق کشید.
بازپرس دست به سینه کنار میزش ایستاده بود.هومن پوزخندی زد و گفت:اگر کفایت می‌کرد این بساط راه نمی‌افتاد.یه زن کر گذاشتن توی باغ و دلشون خوش بود سرایدار دارن.
بازپرس گفت:کر؟
هومن گفت:بله جناب،کر ! شوهر این زنه خانه‌زاد مامان‌ناز بود.اسم شوهره حشمت بود.هم سن و سال نصیر بود.خود مامان‌ناز اسمش رو گذاشته بود حشمت.پدربزرگ حشمت پیشکار پدر مامان‌ناز بود.بعد که مامان‌ناز با آقا‌جان ازدواج می‌کنه،پدر مامان‌ناز،پدر حشمت رو می‌فرسته که نوکری دخترش رو کنه.مامان‌ناز از اون پیرزنای افاد‌ه‌ای بود.اصلا خود آقاجان رو هم آدم حساب نمی‌کرد.صدقه سر ثروت پدری مامان‌ناز بوده آقاجان این وضع و اوضاع رو به هم زد.
هومن نفس عمیقی کشید و گفت:چی بگم جناب.این هم چیزاییه که توی این سالا از فروغ شنیدم.چند سال قبل که حشمت سرطان گرفت و مرد،زبونم مو درآورد از بس به اون پیرزن یکدنده گفتم یه سرایدار درست حسابی بیار.اما به خرجش نمی‌رفت و می‌گفت من به این خانواده اعتماد دارم.یه غریبه میاد یه بلایی سرم می‌یاره.اما بحث سر پول بود.وگرنه بلا که آخر سرمان آمد.
بازپرس به هومن گفت باید با هم برای بازدید خانه مامان‌ناز به آنجا بروند.
به آنجا که رسیدند بهرخ راه افتاده بود دنبالشان و در هر اتاقی را که می‌خواستند باز می‌کرد و می‌ایستاد دم در.بعد هم سریع در را قفل می‌کرد.
بازپرس همه‌جا را با دقت بررسی کرد و یک چیزهایی هم به مامور همراهش می‌گفت که بنویسد.
هومن گفت یک گلخانه متروک هم ته باغ دارند.شیشه‌های گلخانه یکی در میان شکسته بود و یک زنجیر بی‌جان به درش بسته بودند که به راحتی باز می‌شد.
بازپرس وارد گلخانه شد و همان دم در لشکر سوسک‌ها را دید که دنبال هم رژه می‌رفتند.هومن کمی عقب‌تر ایستاد.بازپرس داشت حرکت سوسک‌ها را نگاه می‌کرد.چند ثانیه‌ای خیره ماند و بعد به سمت در باغ رفت.همان موقع بود که گوشی موبایل هومن زنگ‌خورد. ریحانه بود.
«بلند شو بیا بابا. دایی نصیر بی‌خبر از راه رسیده و یک‌راست هم میاد خونه ما. »
ریحانه داشت تند تند پشت تلفن برای پدرش صحبت می‌کرد.هومن هم به دخترش می‌گفت که نگران نباشد و خودش را زود می‌رساند.ریحانه خرده فرمایش می‌داد و آخر سر هومن گفت:«توی این اوضاع قاراش میش که وقت مهمون بازی و این تعارفا نیست.الکی دستپاچه نباش دختر.»
روزبه رفته بود فرودگاه و ریحانه وسایلش را جمع کرد و از خانه پدرش به خانه خودش رفت.در آسانسور رو به واحد انتهای آپارتمان باز شد و ریحانه با قدم بلند خودش را به در واحد خودشان رساند.کلید را در قفل چرخاند و داخل آپارتمان رفت و در را بست.داشت با عجله لباس‌های روزبه را از روی دسته‌های مبل جمع می‌کرد.یکدفعه چشمش افتاد روی میز وسط هال.تپش قلب گرفته بود و آب دهانش خشک شده بود.لباس‌ها از دستش ریخت روی زمین و به سختی پایش را می‌کشید روی زمین که به میز نزدیک شود.سرش را کمی جلو برد.نفس‌نفس می‌زد و از ترس چشم‌هایش اشک‌آلود شد.مثل کسی که در بیابان گم شده باشد به دور و برش نگاه می‌کرد.دو زانو نشست کنار میز.انگشت لرزانش را کشید روی نوشته روی شیشه میز که معلوم بود با نوک انگشت نوشته شده بود.با خونی که حالا خشک شده بود نوشته بودند:دوست داری بری پیش فروغ؟
ریحانه پلک زد و اشک مثل سیل از چشم‌هایش جاری شد.
یکدفعه صدای شکسته شدن شیشه پنجره آشپزخانه مثل بمب در خانه ترکید.ریحانه مثل فنر از جایش پرید. وسط هال خانه ایستاد و دو دستش را روی دهان و بینی‌اش گذاشته بود و تند تند نفس می‌کشید و اشک می‌ریخت.
یکدفعه دید یک نفر مثل شبح از آشپزخانه بیرون آمد.روی سرش ملحفه سفیدی سر تا پایش را پوشانده بود.
صدای جیغ‌های پی‌در‌پی ریحانه خانه را پر کرده بود.شبح داشت با همان خونسردی سمتش می‌آمد.ریحانه عقب‌عقب می‌رفت.قد شبح از ریحانه کوتاه‌تر بود.یکدفعه موهای ریحانه را که باکش بسته بود از پشت سرش گرفت و تا دختر به خودش بجنبد سرش را کوباند به دیوار.چشم‌های ریحانه سیاهی می‌رفت.
شبح سر او را عقب نگه‌داشت و چند لحظه صبر کرد و بعد چندین بار پیشانی‌اش را به دیوار کوبید.رد خونی که از سر ریحانه جاری شده بود روی دیوار کشیده شد. 
ضمیمه ویژه نامه
تیتر خبرها