در سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران و به یاد او، سراغ همه یادمانهایش در سراسر ایران رفتیم
یاد چمران در همه ایران
آن روز رفت مزار شهدا، نشست کنار قبور دوستان شهیدش و فکر و زمزمه کرد و اشک ریخت. بعد کاغذ و قلمی از جیبش در آورد و نوشت:«خدایا خوش دارم هدیهای تقدیم تو کنم؛اما چیزی جز جان ندارم...میخواهم هنگامیکه چشم از جهان فرو میبندم هیچ چیز نداشته باشم،میخواهم قربانی تو شوم و بسوزم تا راه تو را روشن کنم... .» صبح 31 خرداد1360 در کشوقوس حصر و آزادی پیاپی دهلاویه، وقتی پس از شهادت ایرج رستمی، فرمانده دهلاویه خود را همراه فرمانده جدید به خاکریزی در نزدیکترین نقطه به دشمن بعثی رساند، وقتی آتش گلولهها روی سر او و اندک یاران نزدیکش باریدن گرفت، درست آن زمان که داغی تركش خمپاره دشمن پشت سرش نشست و سوزاند و خون و خاک، سروصورت و لباسهایش را آغشته کرد و روحش به رقص درآمد و به آسمانها پرکشید، دعایش همه جوره مستجاب شده بود. شهید چمران هیچ نداشت و پاک و خالص و عاری و خالی از همه چیز، همانگونه که پیش از این سر مزار دوستان شهیدش از خدا خواسته بود؛ دست خالی، بی ثروت و سرمایه دنیا، رها و آزاد از دلبستگیها آسمانی شد و به دیدار یار شتافت. حالا اما ردپای او، نشانه های او، تمام یادگارهایش از دوران کودکی تا شهادت در گوشهگوشه این سرزمین پراکنده است؛ از خانه پدری که حالا خانه موزه ای در دل پایتخت شده تا مزارش در بهشتزهرای تهران و دستنوشتهها و یادگارهایی از او در موزه و مهمتر از همه محل عروج خونین و عاشقانهاش از این خاک؛یعنی دهلاویه... اصلا انگار خدا خواسته این بنده مخلصش که به خاطر او پشت پا به همه دنیا و دارایی و دلبستگی هایش زد، حالا همه جا باشد؛ هم خودش و هم یاد و نام و یادگارهایش.
ما 38 سال پس از آن پرواز دلبرانه به دهلاویه رفتیم؛ پابه پای او در دهلاویه قدم زدیم و با نفسهای در هوا ماندهاش نفس کشیدیم، با دعاها و مناجاتهای عرفانی اش زمزمه کردیم و با گریههای عاشقانهاش، گریه.
چمران آن روزها میگفت دنیا را سه طلاقه کرده و از اینکه دنیای علم و مادیات را رها کرده و به دنیای درد و محرومیت قدم گذاشته، متاسف نیست و با آغوش باز به استقبال شهادت میرود. حالا دهلاویهاش شده معیادگاه عاشقان و محرومان و دشمنان ظلم و ستم. شده میعادگاه خداپرستانی از سراسر جهان؛ از لبنان و عراق و هند و پاکستان و افغانستان و اروپا و همان آمریکایی که شهید چمران از آنجا گریخت. دهلاویه حالا شده میعادگاه جوانان و زنان و مردان پیر و سالخورده ایرانی. اصلا دهلاویه دیگر خلوت نمیشود. همیشه عدهای هستند که بیایند و بنشینند گوشهای و به یاد مصطفی چمران اشک بریزند و از خدا بخواهند پاکی و خلوص او را نصیبشان کند. اینها را عبدالعلی عبیاوی، مدیریت یادمان شهید چمران به ما میگوید که از مرداد 72 زمانی که فوندانسیون یادمان ریخته شد متولی آن شده؛ یادمانی که میگوید وقتی کلیدش را تحویل او دادند اسکلتی بیشتر نبود و در تمام سالهای پیش با همکاری و حمایت محلیها و همرزمان شهید، بیابانهای اطرافش را ساماندهی کرده و یادمان را گسترش داده و تجهیز کرده تا حالا به یکی از بزرگترین و پررفت و آمدترین یادمانهای شهدا در سراسر کشور و منطقه تبدیل شود. حالا یادمان از آن بنای ساده سفید سنگی تنها به یک مجموعه بزرگ با کتابخانه مجهز به هزاران جلد کتاب، نمازخانه بزرگ، نمایشگاه بزرگ از کوچ تا عروج شامل عکس و تصاویر و آثار شهید چمران و پخش فیلم مستند شهید چمران تبدیل شدهاست.
راهنمای دکتر چمران بودیم
عبیاوی، اهل روستای طگطاگه دشت آزادگان در نزدیکی دهلاویه است. کشاورززاده است و خودش همچنان به سیاق پدر و اجدادش کشاورزی میکند و شالیکاری و دامداری و پرورش ماهی دارد. شاید همین هم باعث شده یک روز از کنار یادمان دهلاویه دور نشود و پذیرای مهمانان دکتر از مناطق دور و نزدیک داخل و خارج از کشور باشد.
راوی دهلاویه لابهلای معرفی یادمان دکتر چمران، از خاطرات خودش با آن شهید هم برایمان میگوید: « من متولد 47 هستم و اوایل جنگ کلاس چهارم دبستان بودم. دکتر چمران را نمیشناختیم، چندین بار با لباس محلی آمد دهلاویه و از ما بچهها خواست جلو راه بیفتیم توی کانالها برای شناسایی و همه جای منطقه را نشانش دهیم. بعد که شهید شد فهمیدیم دکتر چمران بود که ما شبها توی کانالها همراهیاش میکردیم.»
خارجیهای دهلاویهدوست
اولین گروهها برای بازدید به سرپرستی حاج حسین یکتا به دهلاویه آمدند:« یک گروه را میآورد دهلاویه برایشان صحبت میکرد و میرفتند. کم کم گروههایی از خانواده شهدا و دانشجویان آمدند و بعد هم که کاروان راهیان نور راهاندازی شد، تا به امروزکه از مهرماه تا پایان فروردین و اردیبهشت کاروانهای بسیار راهی دهلاویه و یادمان شهید میشوند.»
تابستانها و در اوج گرمای خوزستان هم دهلاویه خالی نیست و پذیرای علاقهمندان خارجی چمران است. هرسال گروههای زیادی از حزب ا... لبنان، علاقهمندانی از عراق و پاکستان و هند و کشورهای اروپایی و آمریکایی میآیند دهلاویه و متاثر و منقلب شده برمیگردندند. اینها را هم عبیاوی میگوید و ادامه میدهد: «بعضی از آنها را برای اقامت میبرم خانهام، مخصوصا بچههای حزب ا... که وقتی از راه میرسند خودشان میگویند برویم خانه حاجی. حتی یکبار پسرم مصطفی را برای قدردانی از من یک سفر بردند لبنان. من با تمام وجود از آنها در خانهام پذیرایی میکنم. با محصولات کشاورزی و باغی و دامیو شیلاتی خودم. وقتی میآیند اطلاعات کمی از دکتر دارند و وقتی میروند دست پر و با روحی بی قرار و عاشق به کشورهایشان برمیگردند تا اگر چمران نشوند، دست کم تمرین کنند شبیه او شوند در عشق و جانبازی و دفاع از محرومان و پشت کردن به دنیای ستمگران.»
این یادمانهای کوچک بـــــــــــزرگ
دستنوشتهها
دکتر چمران اهل قلم و کاغذ بود، اهل نوشتن. برای همین بیشترحرفهاواحساساتش(حتی وقتی مخاطبش نزدیکترین افراد خانواده بودند) را هم روی کاغذ میآورد. حالا بهجز دستنوشتهها و خاطراتی که به صورت کتاب چاپ و منتشر شده اند، از او دو دستنوشته هم به یادگار مانده؛ یکی خطاب به مادرش و دیگری دستنوشتهای نیایش گونه برای شهدا.
حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم
دکتر چمران دستنوشته خود را خطاب به مادرش سال 57 و زمانی که پس از سالها دوری از وطن به خانه برگشت،نوشت:«وقتی میخواستم از ایران بروم تو به فرودگاه آمدی و در گوش من چنین گفتی که ای مصطفی! من تو را با شیره جانم بزرگ کردم و حالا که داری از ایران میروی هیچچیزی از تو نمیخواهم، فقط یک سفارش دارم که خدا را فراموش نکنی.ای مادر بعد از ۲۲ سال به وطن بازمیگردم و به تو اطمینان میدهم که حتی برای یک لحظه هم خدا را فراموش
نکردهام.»
می خواهم خودم را برای تو قربانی کنم
شهید چمران دستنوشته دیگری را در بهشت زهرا (س) بر سر مزار شهدا نوشته که نیایش گونه است و درواقع در آن استراتژی و خط خود را مشخص میکند:«خدایا به شکرانه این پیروزی بزرگ (انقلاب اسلامی) خوش دارم که هدیهای تقدیم تو کنم؛ اما چیزی جز جان ندارم، میخواهم همه چیز خود را بدهم، میخواهم خود را قربانی کنم، جانم که چیزی نیست. خدایا من آمدهام، با همه وجودم، با قلبم و روحم، آمدهام که خود را قربانی راه تو کنم، من چیزی از تو نمیخواهم و هنگامیکه چشم از جهان فرو میبندم میخواهم که هیچ چیز نداشته باشم، میخواهم فقط برای خدا باشم، میخواهم از هر شائبه خودخواهی و خودبینی به دور باشم، میخواهم بسوزم تا راه را روشن کنم.»
مزاری با نقش پرچم ایران
بهشت زهرای تهران هم بوی عطر شهید چمران را می دهد، اصلا تن خستهاش آنجا آرمیده؛در قطعه24. میان فرماندهان دوران دفاع مقدس. آنجا که رفتید دنبال یک سنگ مزار ساده، اما متفاوت بگردید که نقش پرچم جمهوری اسلامی ایران رویش نشسته است. روح دکتر چمران 31 خرداد 1360در دهلاویه به معراج رفت و جسمش سه روز پس از شهادت به تهران و بهشت زهرا(س) رسید و آرام گرفت.
کلاشینکف خونین دکتر در سعدآباد
وقتی دکتر چمران به شهادت رسید، تنها نبود و یک سلاح کلاشینکف خونین هم در آغوشش آرمیده بود. تفنگی سرخ و خونین و آمیخته با خاکهای گرم دهلاویه. این کلاشینکف حالا در موزه نظامی سعدآباد است. شهید چمران روزی سر مزار شهدا از خدای خودش خواست دست خالی و بدون هیچ مال و منالی از این دنیا به دیدار او برود. همین هم شد. لباس چریکیای که دکتر زمان شهادت به تن داشت، به گفته بردارش مهدی چمران همان زمان تکه تکه و به نیت تبرک و تیمم میان دوستانش تقسیم شد. جیبهایش بهعلاوه وسایل باقیمانده در آنها البته به خود مهدی چمران می رسد.
فقط 35 هزارتومان پول نقد
دکتر چمران چند هزار جلد کتاب هم در لبنان داشت که حالا در کتابخانه بنیاد شهید چمران نگهداری می شود. کل دارایی او (بهجز کتابها و دستنوشتهها و یادگارهای معنویاش)،یک دست کت و شلوار در ساختمان نخستوزیری بود که همسر لبنانیاش، غاده جابر آن را به کارکنان نخستوزیری بخشید. مهدی چمران می گوید: کل پول نقد شهید چمران زمان شهادت ۳۵ هزار تومان در بانک ملی، شعبه پاستور، واحد مجلس شورای اسلامی بود که آن پول هم حقوق نمایندگیاش بود. او نماینده مردم تهران بود و حقوق نمایندهها آن زمان 7000 تومان بود، اما چون چند ماهی در جبهه بود، حقوقش را نگرفته بود. مهدی چمران هم هیچگاه به آن پول دست نزد و آن را از حساب بانک خارج نکرد،شاید برای اینکه عبرتی شود برای آیندگان، بهویژه نمایندگان مجلس.
خانه پدری و محل پرورش شهید مصطفی چمران در محله سرپولک به خانهموزه تبدیل شدهاست
پلاک ۷
آدم دلش میخواهد بداند آن روح بزرگ و بیقرار، آن دل شیدایی و آن جسم فراری از آسایش و آرامش دنیا، در چطور سرایی شکلگرفته، کجا رشدکرده و بالندهشده، اصلا اولین گریه و خندهاش، افتادن و برخاستنها و قدمهایش یا اولین کلمات و جملاتی که روی زبان شیرین کودکانهاش نشسته، توی چه حالوهوا و چطور خانهای بوده. سروصدای بازیهای کودکانه و دورهمیهای دوران نوجوانیاش کجا پاگرفته و رد پای دفتر و کتاب و جزوهگرفتن و دادن به همکلاسیهایش در چه محلهای بهجامانده... آدم دلش میخواهد اینها را بداند و دانستناش البته حالا دیگر کار چندان سختی نیست؛ یعنی از سال 87 که خانه پدری شهید چمران (خانه حسن چمران ساوجی که پیش از تولد مصطفی، از روستای چمران ساوه به تهران مهاجرت کردهبود) بازسازی و تبدیل به موزه شد. همان خانه 250متری قجریای که توی کوچه پسکوچههای قدیمی محله سرپولک، توی خیابان 15خرداد است و برای رسیدن به در چوبیاش باید وارد کوچه کمال بشیری شوید و سراغ پلاک 7 را بگیرید.
محله، از همان محلههای قدیمی شلوغ و باصفایی که هنوز ظهرها بانگ اذان مسجد و عطر نان تازهپخت، بین زمین و آسمان به هم میرسند و جاری میشوند توی کوچه و میرسند به مشام و آدم را سرمست میکنند. و اما خانه؛ همان خانه که در و دیوارش حالا بوی مصطفی را میدهد و گوشهگوشهاش رد پا و آثار او نشسته، آن خانه هم تماشایی است؛ از آن خانههاست که قدمزدن روی آجرفرشهای حیاط کوچک و نشستن کنار حوض چهارگوشهاش جان آدم را تازه میکند.
اینکه مصطفی توی آن محله و این خانه، مصطفی چمران شد؛ خدا میداند! آنچه ما میدانیم اینکه او از یکسالگی تا زمانی که مدرک مهندسی الکترومکانیکش از دانشکده فنی دانشگاه تهران را بگیرد زیر آسمان همان محله و سقف همان خانه نفس کشید. همانجا به مدرسه انتصاریه نزدیک پامنار رفت و بعد هم دبیرستان دارالفنون و البرز. حتی سالها پس از آنکه از آمریکا به ایران برگشت؛ یعنی سال 57 باز هم به آن خانه رفتوآمد داشت تا 31خرداد سال 60 که روحش از خاک دهلاویه به آسمان پر کشید. خانواده پدری مصطفی اما تا سال 85 در آن خانه ساکن بودند و در این سال شهرداری خانه را از آنها خرید و پس از بازسازی به موزهای برای آثار و وسایل شخصی شهید چمران
تبدیل کرد.




