پیشخوان

پیشخوان

نام کتاب: جادوی گوبتا
نویسنده: محمد حنیف
ناشر:  توس
رمان جادوی گوبتا نوشته محمد حنیف، اثری است در گونه رئالیسم جادویی. نویسنده در این رمان روزگار معاصر و شخصیت‌های قرن بیست‌ویکم را با عصر قصه‌های هزارویک‌شب و قهرمان‌های آن درهم‌آمیخته و با درهم‌آمیختن شیوه‌های قصه‌پردازیِ راویان دیروز و روایت‌شناسانِ مطرح امروز داستانی خواندنی و جذاب پدید آورده‌است.
   داستان جادوی گوبتا این‌گونه آغاز می‌شود: گوبتا خارق‌العاده‌ترین کسی است که در عمرم دیده‌ام. آدمی با نیروهای شگفت و استثنایی. این را وقتی فهمیدم که با نیروی نگاهش کشیده شدم به انتهای تالار و نشستم لبه تخت و سرم پر از بوی دود پیپش شد. خوب که نگاه کردم، دیدم هر سه نفرمان را حرکت‌داده، کشانده به انتهای تالار و نشانده‌ لبه تخت و سرمان را پر از طعم توتونِ پیپش کرده‌است. در من نیروی تازه‌ای نیز دمیده بود، نیرویی که می‌دانستم دائمی نیست اما همان‌قدرش را هم هیچ‌گاه تجربه نکرده‌بودم؛ نیروی دانایی و پیشگویی، حس وقوف. با کمک آن نیرو بود که احساس کردم گویی هزار بار به تالار هتل سنتی فرزانه کاشان قدم گذاشته‌ام و همیشه آمده‌ام و روی همان تخت، کنار حوض و فواره آب نشسته‌ام. همه چیز برایم آشنا بود: درهای گره‌چینی‌شده، ارسی‌ها با شیشه‌های هفت‌رنگ، گچ‌بری‌های ظریف، میز‌ و صندلی‌های چوبی و تخت‌های مفروش. حتی اشعار گچ‌بری شده دو ضلع تالار را به یاد می‌آوردم.
دخترخانمی برایمان سه فنجان قهوه داغ آورد. بخاری که از فنجان‌ها برمی‌خاست، بوی آشنای قهوه فرانسوی را به ذهنم آورد و اولین جرعه، تلخی مطبوع و خاطره‌انگیزش را در خاطرم زنده کرد. فنجان خالی را که روی نعلبکی لاجوردی‌رنگ گذاشتم، صدای مرد هندی در چق‌چقِ برخورد فنجان و نعلبکی‌ پیچید: «ببخشید که خاطرات خوبی را برایت زنده نکردم.»
   در جادوی گوبتا روایت بی‌طرفانه جادو، غلو و در کنار هم قرار دادن امور ناهمگون، خواننده را به شهرهای پنهان در آن سوی قصه‌ها می‌برد و با نشان‌دادن واکنش آدم‌های امروزی، در تقابل با موقعیت‌هایی از دنیاهای کهن و خیالی، لذتی درونی فراهم می‌آورد. همان‌گونه که اشاره شد، واقعه این رمان از آنجا وارد ماجرای اصلی‌اش می‌شود که راوی با دوستانش به یکی از هتل‌های سنتی کاشان رفته‌اند و در آنجاست که با مردی هندی با نام گوبتا آشنا می‌شوند، گوبتا آنان را با خود به یکی از قصه‌های هزارویک‌شب می‌برد و شخصیت‌های امروزی، این‌گونه درگیر ماجراهای دنیای افسانه‌ای می‌شوند: «پس صباغ با دلاک گفت: ای همسایه، با یکدیگر پیمان بندیم که هرکدام از ما کار خود کند و هردو صرف کنیم و هرچه بماند در صندوقی بگذاریم. چون به اسکندریه بازگردیم اندوخته را بالسویه قسمت کنیم. دلاک گفت: آری چنین کنیم. آنگاه هر دو بار سفر بستند و در بحر مالح به کشتی بنشستند...
 حال، همان‌طور که چشم‌ها را بسته‌اید، چشم ضمیرتان را بگشایید و گوشِ دل به من بسپارید... دارم صدای شکافتن آب را می‌شنوم. خوب گوش کنید. شما نیز صدای آب را می‌شنوید؟ دماغه کشتی دارد دل دریا را می‌شکافد و پیش می‌رود. فقط صداااااای شکافتن آآآآآآب است... حالا می‌توانید چشم‌هایتان را باز کنید...»
 وقتی چشمم را باز کردم، توی یک کشتی قدیمی بودم. روی عرشه. هوا گرگ‌ومیش بود. در افق، در ملتقای دریا و آسمان، نرم‌نرمک لکه‌های رنگین صبح پیدا می‌شد. کنارم ترابی و صدر ایستاده بودند و آن‌طرف‌تر خسته‌بند و همسرش به عرشه تکیه داده‌بودند. اقبال هم نشسته بود. در چهره هیچ‌کدام نشانی از تعجب نبود. ظاهراً در میان آنها تنها من بودم که از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاورم. رو به صدر کردم و گفتم: «می‌بینی؟»
محمد حنیف، نویسنده این اثر، پیشتر آثار دیگری نیز در گونه رئالیسم جادویی پدید آورده‌است؛ اغلب آثار این نویسنده و پژوهشگر ادبی جوایز متعددی را به خود اختصاص داده‌اند. حنیف علاوه‌بر این‌که چند دوره از سوی وزارت علوم به عنوان پژوهشگر برتر کشوری انتخاب و تجلیل شده،
رمان‌هایش نیز چندین جایزه کشوری را برایش به ارمغان آورده‌اند.