کنار  پنجره فولاد

کنار پنجره فولاد

محسن عرب‌ خالقی مداح- شاعر

روز اولی كه رسیدیم مشهد، دلش طاقت نیاورد. انگار بال ‌بال می‌زد برای زیارت. همه رفتند مسافرخانه‌ای برای استراحت و غبار سفر تکاندن. دستم راگرفت. نوری توی دلم جوانه زد. انگار که من تنها مرد و مددش بودم و تکیه‌گاهی امن برای گم نشدنش. خم کوچه‌ها را گذشتیم تا رسیدیم به خیابان اصلی. آن روزها نمی‌دانستم زیارت مخصوص یعنی چه و چرا مشهد این‌قدر شلوغ است. ما هم شدیم دوتا از هزاران قطره‌ای که به سمت اقیانوس می‌رفتند. لب‌هایش مدام تکان می‌خورد و مراقب بود دستش از دستم جدا نشود.
رسیدیم به صحنی كه توی دلم انقلاب به پا کرد. حال خوشی داشت. دل داده بودم به کوکوی کبوتران حرم و محو تماشای کاشی‌ها، گنبد، رواق‌ها و فواره‌ها بودم. آرام‌آرام رفتیم و رسیدیم به جایی که بعدها اسمش را یاد گرفتم؛ پنجره فولاد. كنار پنجره فولاد وقتی با گریه گفت یا امام رضا دلم ریخت . بعد دست کشید به شبکه های پنجره و کشید به سینه‌ام، به پلک‌هایم. بعد عقب‌عقب و با احترام رفتیم و کماکان لب‌هایش تکان می‌خورد. تشنه‌ام بود. با احتیاط عرض تشنگی کردم و و راه کج کردیم سمت سقاخانه اسماعیل طلا. آن موقع‌ها هنوز بساط کاسه‌های طلایی و زنجیر بود. یک کاسه که خلوت شد تویش آب گرداند و کاسه را پر از آب کرد و ریخت به حلقم. گواراترین آب دنیا بود انگار. چنان خنکایش به جگرم جلا بخشید که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. دور دهانم هنوز خیس بود که گفت سلام بده. گفتم به کی؟ و گفت: بگو سلام بر حسین و لعنت بر یزید. اسم حسین دل پنج سالگی‌ام را لرزاند. غمی نجیب قلبم را احاطه کرد. بعد گفت یک قولی به من بده. گفتم هرچه باشه چشم. گفت: هرجا جگرت خنک شد بگو فدای لب تشنه اباعبدا... و پلک‌هایش خیس شد. من همان‌جا، سال‌ها پیش، جایی مثل امروز دلم را گره زد به نامش. یادم نیست تا الان چندبار دلم خنک شده و چندبار یاحسین گفته‌ام. یادم نیست چندبار گریسته‌ام و گریانده‌ام؛ اما ایام زیارت خیلی یاد مادرم می‌افتم. این یادداشت تمام شد. لطفا اگر دوست داشتید برای شادی روحش صلوات بفرستید.