نسخه Pdf

بخش برشته داستان آدم‌ها

روایت‌های یك مادر كتاب‌باز

بخش برشته داستان آدم‌ها

سمیه‌سادات حسینی نویسنده

هر سه كتاب را مثل گنجِ تازه از زیر خاك درآمده، با احتیاط از پشت كتاب‌های دیگر توی كتابخانه برداشتم و بردم پیش دخترك.
گفتم: «دنبال كتاب خوب بودی، اینم هست.»
گذاشتم روی میز و از اتاق رفتم بیرون. كمی كه گذشت، دخترك آمد سر وقتم: «شروع كردم كتابا رو.»
پرسیدم: «خب؟ چطوره؟» 
گفت: «مامان مطمئنی این كتابا خوبن؟»
گفتم: «معلومه! یه مجموعه سه‌جلدی از یكی از بهترین كتاب‌های كلاسیك برای نوجوانانه. تا كجا خوندی؟ خوشت نیومد؟»
گفت: «كلاسیك یعنی چی؟»
گفتم: «یعنی كتاب‌هایی كه جزو آثار همیشگی و موندگار هستن‌. یعنی خوندنشون همیشه جذابیت داره. قدیمی نمی‌شن.»
گفت: «آها! مشكل منم همینه. نگاه كن این كتاب جلدش قدیمیه. سال چاپش ۱۳۵۳‌ بوده. داستانشم قدیمیه.»
گفتم: «خوب منم نگفتم كتابش جدیده. گفتم كلاسیكه. یعنی ممكنه تازه نوشته و چاپ نشده باشه، اما اینقدر جالب و خوب نوشته شده كه همیشه برای خوندن خوبه. حالا مشكلش چیه؟»
كتاب‌ها را گذاشت روی میز: «خب آخه چه فایده داره داستان قدیمی بخونم؟ زمانی كه این داستان توش اتفاق افتاده، گذشته. آدمای اون داستان همه مردن. اصلا حال و هوای دنیا عوض‌شده. دیگه به چه درد من می‌خوره كه بدونم آدما قدیما توی دنیای قدیمی چه‌جوری زندگی می‌كردن و چه اتفاقایی براشون می‌افتاده؟»
برگشته بودیم سر موضوعی قدیمی. 
نه دخترك نه پسرك، تاریخ دوست نداشتند و حرفشان هم این بود كه گذشته، گذشته! و آنقدر روزگار و آدم‌ها و شرایط زندگی عوض شده كه دانستن آن كه در گذشته چه پیش آمده، به‌نظرشان بی‌معنا می‌نمود. 
از جهاتی حرفشان را می‌فهمیدم. این حرف را هم اولین بار پسرك بر زبان آورد، وقتی داشتم از ریشه دعواهای قوم یهود و داستان سرزمین فلسطین برایشان می‌گفتم. دعواهای كشدار تاریخی كه آدم‌های ذی‌نفع‌شان مدت‌ها پیش مرده بودند، اما بازماندگان یهود هنوز به بهانه آن ریشه‌ها، خون می‌ریختند یا اساطیر‌الاولینِ خود را دستاویز كرده بودند برای زیاده‌خواهی‌های جدید. 
حوصله‌شان سر رفته بود و نمی‌توانستند بفهمند، چرا آدم‌ها این‌طور بار گذشته را به دوش می‌كشند. پسرك هم شروع كرده بود كلی مثال از ادیان و فرهنگ‌ها و كشورهای دیگری آورده بود كه به نظرش هنوز گرفتار دعواهایی بودند كه فقط دلیل تاریخی داشت و نه علتی تازه و محكم. 
اما این وسط مرز باریكی هم بود از فایده تاریخ‌خوانی كه هنوز نتوانسته بودم تفهیم‌شان كنم. 
گفتم: «راست می‌گی. دنیا و شرایط زندگی آدم‌ها خیلی عوض شده. اما خود آدم‌ها از بعضی جهات خیلی عوض نشدن. هنوز بیشتر از همون چیزهایی عصبانی می‌شن كه آدم‌های قدیم عصبانی می‌شدن. از همون چیزهایی بیشتر خوشحال یا ناراحت می‌شن كه آدم‌های قدیمی می‌شدن. از همه مهم‌تر از همون چیزهایی گول می‌خورن و غفلت می‌كنن كه آدم‌های قدیمی براشون اتفاق می‌افتاد.»
اخمی یك‌طرفه روی یكی از ابروهایش افتاده بود و مشخص بود كه موافق نیست. 
گفتم: «خیلی خوب. اصلا قدیم و جدید رو ولش كن. داستان كلاسیك، یعنی داستانی كه همیشه جذابه. تو الان می‌تونی این تعریف رو امتحان كنی. این داستان برای من خیلی جذابه. هنوزم دوست دارم بارها بخونمش. تو هم برو بخون. ببین واقعا برات جذابه یا نه.»
صدایی شبیه پوزخند از زیر زبانش خارج كرد. گفت: «مامان! آخه سلیقه تو خوب نیست كه! تو از تاریخ‌ام خوشت میاد!»
طوری كه انگار گفته باشد تو از غذای سوخته‌ هم خوشت می‌آید!
و خب بی‌راه هم نبود! همیشه برشته‌ترین بخش غذاها را كه به‌نظر بقیه خانواده «سوخته» بود، من با علاقه می‌خوردم. 
حالا هم من به برشته‌ترین بخش داستان آدم‌ها از اول تا الان كه به‌نظر بقیه «تاریخ» بود، علاقه‌ای داشتم كه خیلی‌ها نداشتند. 
مطمئن نبودم كه حق با من باشد. شاید هم حق با آنها بود، اما از یك چیز مطمئن بودم. نوشته‌های ناخوشایند و ملال‌آور و كهنه‌ای مانند تاریخ را فقط قالب جذابی مثل یك داستان می‌تواند طوری به خورد مخاطب بدهد كه هم از فایده آن بهره‌مند شود، هم طعم ناگرفته‌اش، ذائقه‌اش را نیازارد. 
چیزی شبیه كاری كه خورشت قورمه‌سبزی با ته‌دیگ سوخته می‌كند!
ضمیمه ویژه نامه