رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
حامد عسکری شاعر و نویسنده
عرق از همه سروصورتم جاری بود. قلبم روی صد به بالا میزد. صدای موزیک بالا و پایین میرفت و سعی میکردم تکانهای نامنظمی را که در بدنم منتشر میکردم با ریتم موسیقی منتشر در حیاط نظم و فرم بدهم که یکی از بیرون ببیند حس کند کاری که میکنم، واقعا اسمش رقص است. دو سه تا آهنگ مثلا رقصیدم. دیگر رمق نداشتم.نشستم روی نیمکت و رقص بقیه را نگاه کردن. مسؤول آسایشگاه آمد کنارم تشکر کرد که میآیید دل اینها را شاد میکنید. گفتم ما مدیون اینهاییم. بعد گفت: یکی هست مدتی میشود که خیلی تو لک است. به هیچ صراطی مستقیم نمیشود. بدعنق شده اگر بتوانی برقصانی و بخندانیاش شاهکار کردی - گفتم کدامشان استونشانم داد - چهلوچندساله بالباس فرمی آبی آسمانی و کلاهی کاموایی و یک جفت دمپایی نارنجیرنگ. رفتم کنارش و سلام کردم، جواب داد. گفتم: چرا نمیای برقصیم. گفت: جونش نیست. گفتم اگر یک آهنگ با من برقصی جایزه هرچی بخوای برات میخرم. براق شد و محکم گفت: دوتا پاکت سیگار قبوله؟ گفتم نوکرت هم هستم بلند شدم. دستش را گرفتم و دستافشان وارد حلقه رقص شدیم. همه جیغ کشیدند و دورش حلقه. انصافا هم خوب میرقصید. گروه موزیک رفت. حلقه رقص پراکنده شد. با آقا مهدی رقاص قصهمان نشستیم به آبمیوه خوردن. از مرتضی دوتا پاکت سیگار گرفتم گذاشتم پر شالش. بعد انگار که بخواهد یکچیزی را مزهمزه کند و بگوید منمن کرد و گفت: گذرت بهنظام آباد میفته؟ گفتم شما دستور بدی می ریم ؟ گفت زحمت دارم. گفتم بگو، گفت میری نظام آباد کوچه طلوع یه در سبز رنگه، در بزن بگو با طاهره کاردارم بعد که اومد دم در سلام برسون بگو مهدی گفت عملیات طول کشیده ما پشت خاکریز زمینگیر شدیم. یه ذره صبر کنی میایم عروسی می شیم، ازدواج میکنیم. بغض بیخ حلقم را چسبیده بود اشک توی چشمهایم حلقه زد. از پاکت سیگار دو نخ سیگار درآورد و روشن کرد و گفت: بکش روی گریه می چسبه.
تیتر خبرها




