در خدمت و خیانت کتابخوانی
زینب هاشمزاده روزنامهنگار
احتمالا شما هم مثل من زیاد دیدهاید که بگویند:
«رمان خوندن رو باید از بین ساعت مطالعه حذف کرد» یا «رمان خوندن که کتابخوانی حساب نمیشه» و از این دست حرفها.
شاید شما ابتدا بهعنوان سادهترین راه نام چند نویسنده مشهور را بیاورید که لابد اینها هم کار بیخودی انجام دادهاند و رمان نوشتهاند یا مثلا حتما شما از فلان شخص معتبر و مشهور که رمان میخواند بیشتر میفهمید.
نه؛ من نمیخواهم در مورد استدلالهای بالا حرف بزنم، میخواهم در مورد کارآیی رمان و استفادههایی که در زمینههای مختلف میشود از آن داشت صحبت کنم.
ما وقتی کتابهای زندگینامه شهدا را میخوانیم، جدای از آشنایی با تاریخ جنگ، اطلاعاتی هم در مورد آن شهید داریم و با یک نوع سبک زندگی آشنا میشویم. حالا این سبک زندگی در مورد شخصی حقیقی است که دارد در این کتاب گفته میشود، ما میتوانیم در قالب رمان نکاتی در رابطه با سبک زندگی را دریافت کنیم که حتی شخصیت داستان حقیقی نیست، اما نقاطی که بیان شده قابل اتکا هستند. پس در قالب رمان میتوانیم اطلاعات خوبی در مورد کار، نوع زندگی مشاغل، فرهنگ و رسوم اقوام مختلف جامعه دریافت کنیم.
بُعد دیگر کاربرد درمان این است که وقایع تاریخی را در قالب یک داستان راحتتر میتوان به مخاطب منتقل کرد. حداقل در ابتداییترین زمینه که میشود اطلاع یافتن از چگونگی آن واقعه، بهخصوص برای سنین نوجوان، خیلی کاربردی و خوب است. با یک پیشزمینه ذهنی خوب و انتقال فضا و حس آن قضیه، بعدا خواننده میتواند با استفاده از کتابهای تاریخی مختصات دقیق زمانی و مکانی آن را بخواند و بهواسطه پیشزمینه ذهنیای که از طریق رمان کسب کرده است، راحتتر آن موضوع را
بهخاطر بسپارد.
اما باید به این نکته هم توجه کرد که مطلقا
رمانخوان بودن، آسیبهای بلندمدتی را برای ما خواهد داشت. مغز ما عادت میکند همه چیز را به فرم قصه و رمان دریافت کند تا بتواند آن را بفهمد و بهخاطر بسپارد و دیگر اینکه یک چیزی سرراست و با یک چارچوب زمانی و مکانی دقیق را بخوانیم، برای ما نامأنوس میشود.
اگر ما رمان را یک متن نرم فرض کنیم و کتابهای تخصصی را متن سخت، عادت کردن مطلق به متن نرم
کار شما را برای فهم متن سخت دشوار خواهد کرد. تعادل میان این دو را باید حفظ کرد.
شاید بگویید همه رمانها نکات ذکر شده را ندارد؛ اول اینکه بالاخره هر کتابی برای خود یک نکته و پیامی دارد و دوم اینکه ذهن و خیال خودتان را به قلم نویسنده بسپارید و در دنیایی که نوشته شده رها کنید. اجازه بدهید خیال و تخیلتان در فضای قصه و زندگی شخصیتهای داستان برای خودش چرخ بزند.
«انگار نمیدانستیم مرز میان ما و کتابها کجاست. کتابها آبوهوای ما بودند، محیطزیست ما بودند، پوشش و پوشاک ما بودند.
ما فقط کتابها را نمیخواندیم، ما به آنها تبدیل میشدیم.» (فقط روزهایی که مینویسم، نشر اطراف، صفحه ۹۵)
«رمان خوندن رو باید از بین ساعت مطالعه حذف کرد» یا «رمان خوندن که کتابخوانی حساب نمیشه» و از این دست حرفها.
شاید شما ابتدا بهعنوان سادهترین راه نام چند نویسنده مشهور را بیاورید که لابد اینها هم کار بیخودی انجام دادهاند و رمان نوشتهاند یا مثلا حتما شما از فلان شخص معتبر و مشهور که رمان میخواند بیشتر میفهمید.
نه؛ من نمیخواهم در مورد استدلالهای بالا حرف بزنم، میخواهم در مورد کارآیی رمان و استفادههایی که در زمینههای مختلف میشود از آن داشت صحبت کنم.
ما وقتی کتابهای زندگینامه شهدا را میخوانیم، جدای از آشنایی با تاریخ جنگ، اطلاعاتی هم در مورد آن شهید داریم و با یک نوع سبک زندگی آشنا میشویم. حالا این سبک زندگی در مورد شخصی حقیقی است که دارد در این کتاب گفته میشود، ما میتوانیم در قالب رمان نکاتی در رابطه با سبک زندگی را دریافت کنیم که حتی شخصیت داستان حقیقی نیست، اما نقاطی که بیان شده قابل اتکا هستند. پس در قالب رمان میتوانیم اطلاعات خوبی در مورد کار، نوع زندگی مشاغل، فرهنگ و رسوم اقوام مختلف جامعه دریافت کنیم.
بُعد دیگر کاربرد درمان این است که وقایع تاریخی را در قالب یک داستان راحتتر میتوان به مخاطب منتقل کرد. حداقل در ابتداییترین زمینه که میشود اطلاع یافتن از چگونگی آن واقعه، بهخصوص برای سنین نوجوان، خیلی کاربردی و خوب است. با یک پیشزمینه ذهنی خوب و انتقال فضا و حس آن قضیه، بعدا خواننده میتواند با استفاده از کتابهای تاریخی مختصات دقیق زمانی و مکانی آن را بخواند و بهواسطه پیشزمینه ذهنیای که از طریق رمان کسب کرده است، راحتتر آن موضوع را
بهخاطر بسپارد.
اما باید به این نکته هم توجه کرد که مطلقا
رمانخوان بودن، آسیبهای بلندمدتی را برای ما خواهد داشت. مغز ما عادت میکند همه چیز را به فرم قصه و رمان دریافت کند تا بتواند آن را بفهمد و بهخاطر بسپارد و دیگر اینکه یک چیزی سرراست و با یک چارچوب زمانی و مکانی دقیق را بخوانیم، برای ما نامأنوس میشود.
اگر ما رمان را یک متن نرم فرض کنیم و کتابهای تخصصی را متن سخت، عادت کردن مطلق به متن نرم
کار شما را برای فهم متن سخت دشوار خواهد کرد. تعادل میان این دو را باید حفظ کرد.
شاید بگویید همه رمانها نکات ذکر شده را ندارد؛ اول اینکه بالاخره هر کتابی برای خود یک نکته و پیامی دارد و دوم اینکه ذهن و خیال خودتان را به قلم نویسنده بسپارید و در دنیایی که نوشته شده رها کنید. اجازه بدهید خیال و تخیلتان در فضای قصه و زندگی شخصیتهای داستان برای خودش چرخ بزند.
«انگار نمیدانستیم مرز میان ما و کتابها کجاست. کتابها آبوهوای ما بودند، محیطزیست ما بودند، پوشش و پوشاک ما بودند.
ما فقط کتابها را نمیخواندیم، ما به آنها تبدیل میشدیم.» (فقط روزهایی که مینویسم، نشر اطراف، صفحه ۹۵)




