مرد شجاع درنهایت در کدام مکان خوابید؟
امید مهدینژاد طنزنویس
در روزگاران قدیم در نواحی یوگسلاوی سابق، مرد شجاعی زندگی میکرد که تقریبا از هیچچیز نمیترسید و هرگاه کسی میخواست فعالیت شجاعانهای انجام دهد از او کمک میخواست و یکی از کارهای او این بود که هروقت شخصی شبهنگام دار فانی را وداع میگفت تا صبح در کنار جسد او میماند تا آنکه تنها نماند و صبحهنگام وی را به خاک بسپارند.
روزی تنی چند از بدخواهان وی که مدعی بودند او چندان هم شجاع نیست، تصمیم گرفتند شجاعتش را آزمایش کنند. از همینرو شبهنگام یکی از آنها خود را به مردن زد و سایرین از وی خواستند تا صبح در کنار جسد وی بماند.
مرد شجاع قبول کرد و کتاب و تبلت خود را همراه یک فلاکس چای برداشت و به مکان جسد رفت.
پس از آنکه سایرین وی را با جسد قلابی ترک کردند، وی شروع به مطالعه کرد و وقتی پاسی از شب گذشت به زیر آواز زد و شروع به زمزمه یک غزل عرفانی کرد. در این هنگام جسد قلابی در تابوت را کنار زد و سرش را بیرون آورد و گفت: ای مرد شجاع، آواز خواندن در نیمهشب کار درستی نیست، چرا که ممکن است مردم صدای آواز را بشنوند و بدخواب شوند، بهخصوص آنکه مرده باشند.
مرد شجاع نیز بدون آنکه ترسی به خود راه دهد، کتاب خود را بر زمین گذاشت و گفت: خوب است آدم وقتی میمیرد واقعا بمیرد. چون در غیر اینصورت ممکن است اطرافیان او را بهطور واقعی بکشند. وی سپس با چوبی که همراه داشت محکم به کله
جسد قلابی کوبید.
جسد قلابی وقتی دید مرد شجاع واقعا دارد او را میکشد، دوستانش را صدا زد و آنها نیز به داخل اتاق آمدند و پس از عذرخواهی از مرد شجاع و اعتراف به شجاعت او دوستشان را برداشتند و بردند.
مرد شجاع نیز آخرین جرعه فلاکس تهی را نوشید و از آنجاکه ساعت از ۹ گذشته بود و به خاطر قانون منع تردد شبانه نمیتوانست به خانه برود در همان مکان خاموش شد و خوابید.
روزی تنی چند از بدخواهان وی که مدعی بودند او چندان هم شجاع نیست، تصمیم گرفتند شجاعتش را آزمایش کنند. از همینرو شبهنگام یکی از آنها خود را به مردن زد و سایرین از وی خواستند تا صبح در کنار جسد وی بماند.
مرد شجاع قبول کرد و کتاب و تبلت خود را همراه یک فلاکس چای برداشت و به مکان جسد رفت.
پس از آنکه سایرین وی را با جسد قلابی ترک کردند، وی شروع به مطالعه کرد و وقتی پاسی از شب گذشت به زیر آواز زد و شروع به زمزمه یک غزل عرفانی کرد. در این هنگام جسد قلابی در تابوت را کنار زد و سرش را بیرون آورد و گفت: ای مرد شجاع، آواز خواندن در نیمهشب کار درستی نیست، چرا که ممکن است مردم صدای آواز را بشنوند و بدخواب شوند، بهخصوص آنکه مرده باشند.
مرد شجاع نیز بدون آنکه ترسی به خود راه دهد، کتاب خود را بر زمین گذاشت و گفت: خوب است آدم وقتی میمیرد واقعا بمیرد. چون در غیر اینصورت ممکن است اطرافیان او را بهطور واقعی بکشند. وی سپس با چوبی که همراه داشت محکم به کله
جسد قلابی کوبید.
جسد قلابی وقتی دید مرد شجاع واقعا دارد او را میکشد، دوستانش را صدا زد و آنها نیز به داخل اتاق آمدند و پس از عذرخواهی از مرد شجاع و اعتراف به شجاعت او دوستشان را برداشتند و بردند.
مرد شجاع نیز آخرین جرعه فلاکس تهی را نوشید و از آنجاکه ساعت از ۹ گذشته بود و به خاطر قانون منع تردد شبانه نمیتوانست به خانه برود در همان مکان خاموش شد و خوابید.
تیتر خبرها




