بخش اول از داستان دریاچه هانگزو
200هزار یوآن برای بازگرداندن جنازه
خودم را كشیدم كنار پنجره و بازش كردم. هوای نمناك به صورتم برخورد كرد. باران تند میبارید و ضربههای مدام و ناهماهنگ آن، اضطرابم را بیشتر میكرد.
نصرت، دیشب كه از راه رسیدیم اطاقی در آخرین طبقه هتل و رو به خیابان درخواست كرد. مشتری ثابت بود و حرفش خریدار داشت. با كارت طلایی، تخفیف ویژه هم شامل حالمان شد. بابت دوازده شب اقامت، هزینه 9 شب را پرداخت كردیم! نصرت سالها بود كه برای تجارت، به چین رفت و آمد میكرد. تا حدودی به زبان آنها مسلط بود و قرار بود تا برای برگرداندن جنازه مسعود همكاری كند.
روبهروی پنجره، پارك بزرگ و سرسبزی تا دور دستها ادامه داشت. آن سوی خیابان، روی بیلبوردی بزرگ، زنی نیمه عریان با چشمانی كوچك، رستورانهای زنجیرهای مك دونالد را تبلیغ كرده بود.
نصرت روی تخت دراز كشیده بود. دستش را زیر سرش گذاشته بود و زل زده بود به سقف. پشت سر هم سیگار میكشید و دود غلیظ آن را به بالا فوت میكرد.
«بخشكی شانس! لب دریاام بریم، آفتابه از ضروریات میشه!»
دوباره نگاهم را به خیابان دوختم. بیشتر مردم از دوچرخه و موتور سیكلتهای شارژی استفاده میكردند. وقتی باران میبارید، بارانی بلندی تن شان می كردند كه بیشتر، شبیه به ارواحی آرام و بیآزار میشدند. نور صاعقه، در دوردست خودنمایی كرد و لحظهای بعد، همه جا لرزید. با این كه آب باران در خیابان سرازیر شده بود، ولی رفت و آمد همچنان ادامه داشت. بدون این كه برگردم گفتم:
«كاشكی توالت هاشون شلنگ داشت!»
نصرت نیمخیز شد و خندید.
«روز اول گفتم؛ دنبالش نگرد!»
انگشت اشاره اش را به سمت حمام گرفت و ادامه داد:
«هر بار موال، یه حمام!»
راست میگفت. تو فرودگاه گفته بود؛ كه تا وقتی برگردیم از توالتِ ایرانی خبری نیست!
از جلوی پنجره كنار رفتم. یكی از كانالهای تلویزیون چین، برای چندمین بار یك فیلم آمریكایی را با زیرنویس پخش میكرد.
نصرت از جا بلند شد. جلوی آیینه ایستاد و دستی به موهای كمپشتش كشید.
«نگران نباش. بیا بریم اول صبحانه رو بزنیم!»
دمپاییهای یكبار مصرف هتل را به پا كرد و ادامه داد:
«اینجا رو خط استواست.»
و به طرف در اطاق راه افتاد.
«منتظر نباش! حالا حالاها بند نمیآد!»
پنجره را بستم و دنبالش راه افتادم:
« واقعا اینا همه چی میخورن؟»
قبل از این كه در را ببندم، برگشت و با تعجب نگاهم كرد و به طرف آسانسور راه افتاد.
« امشب میبرمت بازار شب، خودت ببین. امیدوارم از غذا نیفتی!»
یازده ساعت پرواز كلافهام كرده بود. از گیت كه رد شدیم، یكراننده چینی كوتاه قد، با پلاكاردی كه اسم نصرت را روی آن نوشته بود به استقبالمان آمد. از شانگهای تا ایوو چهار ساعت سفر زمینی داشتیم. با وجود چهار ساعت و نیم اختلاف ساعت و زمانی كه برای تشریفات قبل و بعد از پرواز صرف كردیم، یك روز كامل طول كشید تا به مقصد برسیم.
هنوز از یوسف خبری نبود. یوسف چینی بود، ولی به فارسی مسلط بود. چند سال پیش تو دانشگاه تهران، با هم ادبیات خوانده بودیم.
نصرت میگفت:
«این جا تا دلت بخواد یوسف! وقتی مسلمون میشن، اسم شونو عوض میكنن! علاقه خاصی به این اسم دارن، میگن یعنی زیبا.»
آسانسور تكان ملایمی خورد و طبقه سوم ایستاد. در كه باز شد صدای برخورد توپهای بیلیارد به گوش رسید. نصرت ذوق كرد. به جای رستوران، به طرف سالن ورزش حركت كرد. چوب بیلیارد را برداشت. خندید و با شیطنت گفت:
«فقط یه دست، قبول؟»
به طرف میز رفتیم. با دقت نشانه گیری كرد و محكم ضربه زد. صدای برخورد توپ سفید با توپهای رنگی، تو سالن پیچید. با همون ضربه اول دو تا از توپها را وارد حفره كرد. چشمهایش را به نشانه موفقیت گرد كرد. لبخند زد و نوك چوب را نگاه كرد.
«میدونی اینا چرا پیر نمیشن»
ساكت نگاهش كردم. منتظر جواب نشد. یكی از چشمهایش را بست. دوباره ضربه زد و مسیر حركت توپ را دنبال كرد.
«واسه این كه فكر و خیال ندارن!»
اشارهای به میز كناری كرد. دو نفر چینی با سروصدا مشغول بودند. ضربه بعدی را هم زد.
«نگاشون كن! انگار تازه میخوان تشریف ببرن تو بیست سالگی! كنتورشون نمیاندازه!»
توپها را دوباره كاشت و ادامه داد:
«حالا تو یه ریز غصه بزن تو رگ! یه كله فكر و خیال! پس فردا هم عین این رفیقت چی؟ سكته! یكی دیگهام باید بیفته دنبال كارات. دنبال نعش كشی!»
ته چوب را به زمین تكیه داد. حرف مسعود كه پیش آمد، تو دام همان فكر و خیالی كه میگفت گرفتار شدیم! خیره نگاهم كرد.
«واقعا حیف صد میلیون نیست؟ از زن و بچه اش بزنی كه چی؛ میخوای حق رفاقت به جا بیاری؟ میخوای چند كیلومتر اون ورتر خاكش كنی؟»
آهی كشید و ادامه داد:
«آینده بچهاش، با دور ریختن این پول قلمبه تباه میشه! آخه چه فرقی میكنه؟ همه جا خاك خداست! تو رخصت بده، همه واجباتش با من! خودم میشورمش!»
بی اختیار یاد خانم اش افتادم و حال خرابی كه داشت. و نوزادی كه قرار بود به زودی به دنیا بیاید.
نصرت چوب را سر جایش گذاشت.
« اونا داغ دیده آن! نباید رو حرفاشون حساب كرد. چند ماه كه بگذره، تازه میفهمن چكار كردن!»
خمیازهای كشید و پرسید:
«حالا چرا سر از این جا درآورد؟»
دنبالش بهطرف رستوران راه افتادم.
«ده روز پیش بهش ماموریت دادن. زنش پا به ماه بود. ولی مجبور شد. هیچكس نمیتونست از عهدهاش بربیاد. مسؤول قرارداد بود.»
نصرت از زیر میز بشقاب و قاشق برداشت.
«مریض بود؟»
به دور میز چرخیدم:
«نه بابا؛ سالم و سرحال! خدابیامرز فقط سی و سه سالش بود!»
با بشقاب پر نشست پشت میز. نگاهی به بشقاب خلوت من انداخت و خندید:
« اگه همین جور ادامه بدی، از غمباد كه نمیری، حتماً از گرسنگی سقط میشی!»
با نوك چنگال، غذاهای بد قیافه چینی را زیر و رو كردم و گفتم:
«زودتر كارو به یه جا برسون نصرت. یه لشكر اونور منتظرن!»
هنوز سر میز بودیم كه سرو كله یوسف پیدا شد. از آسانسور كه پیاده شد، صدایش را شنیدیم كه با تلفن حرف میزد! روبوسی كرد و بدون تعارف سر میز نشست. برگه مهر شده سفارت را به همراه گواهی فوت روی میز گذاشت و بشقاب خود را پر كرد.
نصرت برگهها را جلوی خودش كشید. به روی نوشتهها دقیق شد. ولی به نظر نمیآمد كه چیزی دستگیرش شده باشد.
یوسف با چوبهای معروف چینی مشغول خوردن شد.
«دیروز سفارت بودم. از شركتهای هواپیمایی هم قیمت گرفتم. نامردا، تا وقتی با زنده طرف حسابن خوش خدمتی میكنن! اما خدا نكنه جنازه رو دست كسی مونده باشه!»
با سرو صدا، رشتههای بلند ماكارونی را هورت كشید و ادامه داد:
«دویست هزار یوان میگیرن تا جنازه رو برگردونن!»
نگاه نگرانم را به نصرت دوختم.
«یعنی چقدر؟»
نصرت لیوان شیر را سر كشید.
«همون كه گفتم! صد میلیون پول بیزبون!»
از پشت میز بلند شد. دوباره بشقابش را پر كرد. و ادامه داد:
«البته دو سه سال پیش، یكسوم این مبلغام نمیشد!»
یوسف لیوان آب پرتقال را سر كشید.
«این راهِ قانونیه؛ اگه اصرار دارید كه حتماً برش گردونید!»
نگاهی به او و بعد به نصرت كردم و منتظر ماندم.
ادامه دارد ....
نصرت، دیشب كه از راه رسیدیم اطاقی در آخرین طبقه هتل و رو به خیابان درخواست كرد. مشتری ثابت بود و حرفش خریدار داشت. با كارت طلایی، تخفیف ویژه هم شامل حالمان شد. بابت دوازده شب اقامت، هزینه 9 شب را پرداخت كردیم! نصرت سالها بود كه برای تجارت، به چین رفت و آمد میكرد. تا حدودی به زبان آنها مسلط بود و قرار بود تا برای برگرداندن جنازه مسعود همكاری كند.
روبهروی پنجره، پارك بزرگ و سرسبزی تا دور دستها ادامه داشت. آن سوی خیابان، روی بیلبوردی بزرگ، زنی نیمه عریان با چشمانی كوچك، رستورانهای زنجیرهای مك دونالد را تبلیغ كرده بود.
نصرت روی تخت دراز كشیده بود. دستش را زیر سرش گذاشته بود و زل زده بود به سقف. پشت سر هم سیگار میكشید و دود غلیظ آن را به بالا فوت میكرد.
«بخشكی شانس! لب دریاام بریم، آفتابه از ضروریات میشه!»
دوباره نگاهم را به خیابان دوختم. بیشتر مردم از دوچرخه و موتور سیكلتهای شارژی استفاده میكردند. وقتی باران میبارید، بارانی بلندی تن شان می كردند كه بیشتر، شبیه به ارواحی آرام و بیآزار میشدند. نور صاعقه، در دوردست خودنمایی كرد و لحظهای بعد، همه جا لرزید. با این كه آب باران در خیابان سرازیر شده بود، ولی رفت و آمد همچنان ادامه داشت. بدون این كه برگردم گفتم:
«كاشكی توالت هاشون شلنگ داشت!»
نصرت نیمخیز شد و خندید.
«روز اول گفتم؛ دنبالش نگرد!»
انگشت اشاره اش را به سمت حمام گرفت و ادامه داد:
«هر بار موال، یه حمام!»
راست میگفت. تو فرودگاه گفته بود؛ كه تا وقتی برگردیم از توالتِ ایرانی خبری نیست!
از جلوی پنجره كنار رفتم. یكی از كانالهای تلویزیون چین، برای چندمین بار یك فیلم آمریكایی را با زیرنویس پخش میكرد.
نصرت از جا بلند شد. جلوی آیینه ایستاد و دستی به موهای كمپشتش كشید.
«نگران نباش. بیا بریم اول صبحانه رو بزنیم!»
دمپاییهای یكبار مصرف هتل را به پا كرد و ادامه داد:
«اینجا رو خط استواست.»
و به طرف در اطاق راه افتاد.
«منتظر نباش! حالا حالاها بند نمیآد!»
پنجره را بستم و دنبالش راه افتادم:
« واقعا اینا همه چی میخورن؟»
قبل از این كه در را ببندم، برگشت و با تعجب نگاهم كرد و به طرف آسانسور راه افتاد.
« امشب میبرمت بازار شب، خودت ببین. امیدوارم از غذا نیفتی!»
یازده ساعت پرواز كلافهام كرده بود. از گیت كه رد شدیم، یكراننده چینی كوتاه قد، با پلاكاردی كه اسم نصرت را روی آن نوشته بود به استقبالمان آمد. از شانگهای تا ایوو چهار ساعت سفر زمینی داشتیم. با وجود چهار ساعت و نیم اختلاف ساعت و زمانی كه برای تشریفات قبل و بعد از پرواز صرف كردیم، یك روز كامل طول كشید تا به مقصد برسیم.
هنوز از یوسف خبری نبود. یوسف چینی بود، ولی به فارسی مسلط بود. چند سال پیش تو دانشگاه تهران، با هم ادبیات خوانده بودیم.
نصرت میگفت:
«این جا تا دلت بخواد یوسف! وقتی مسلمون میشن، اسم شونو عوض میكنن! علاقه خاصی به این اسم دارن، میگن یعنی زیبا.»
آسانسور تكان ملایمی خورد و طبقه سوم ایستاد. در كه باز شد صدای برخورد توپهای بیلیارد به گوش رسید. نصرت ذوق كرد. به جای رستوران، به طرف سالن ورزش حركت كرد. چوب بیلیارد را برداشت. خندید و با شیطنت گفت:
«فقط یه دست، قبول؟»
به طرف میز رفتیم. با دقت نشانه گیری كرد و محكم ضربه زد. صدای برخورد توپ سفید با توپهای رنگی، تو سالن پیچید. با همون ضربه اول دو تا از توپها را وارد حفره كرد. چشمهایش را به نشانه موفقیت گرد كرد. لبخند زد و نوك چوب را نگاه كرد.
«میدونی اینا چرا پیر نمیشن»
ساكت نگاهش كردم. منتظر جواب نشد. یكی از چشمهایش را بست. دوباره ضربه زد و مسیر حركت توپ را دنبال كرد.
«واسه این كه فكر و خیال ندارن!»
اشارهای به میز كناری كرد. دو نفر چینی با سروصدا مشغول بودند. ضربه بعدی را هم زد.
«نگاشون كن! انگار تازه میخوان تشریف ببرن تو بیست سالگی! كنتورشون نمیاندازه!»
توپها را دوباره كاشت و ادامه داد:
«حالا تو یه ریز غصه بزن تو رگ! یه كله فكر و خیال! پس فردا هم عین این رفیقت چی؟ سكته! یكی دیگهام باید بیفته دنبال كارات. دنبال نعش كشی!»
ته چوب را به زمین تكیه داد. حرف مسعود كه پیش آمد، تو دام همان فكر و خیالی كه میگفت گرفتار شدیم! خیره نگاهم كرد.
«واقعا حیف صد میلیون نیست؟ از زن و بچه اش بزنی كه چی؛ میخوای حق رفاقت به جا بیاری؟ میخوای چند كیلومتر اون ورتر خاكش كنی؟»
آهی كشید و ادامه داد:
«آینده بچهاش، با دور ریختن این پول قلمبه تباه میشه! آخه چه فرقی میكنه؟ همه جا خاك خداست! تو رخصت بده، همه واجباتش با من! خودم میشورمش!»
بی اختیار یاد خانم اش افتادم و حال خرابی كه داشت. و نوزادی كه قرار بود به زودی به دنیا بیاید.
نصرت چوب را سر جایش گذاشت.
« اونا داغ دیده آن! نباید رو حرفاشون حساب كرد. چند ماه كه بگذره، تازه میفهمن چكار كردن!»
خمیازهای كشید و پرسید:
«حالا چرا سر از این جا درآورد؟»
دنبالش بهطرف رستوران راه افتادم.
«ده روز پیش بهش ماموریت دادن. زنش پا به ماه بود. ولی مجبور شد. هیچكس نمیتونست از عهدهاش بربیاد. مسؤول قرارداد بود.»
نصرت از زیر میز بشقاب و قاشق برداشت.
«مریض بود؟»
به دور میز چرخیدم:
«نه بابا؛ سالم و سرحال! خدابیامرز فقط سی و سه سالش بود!»
با بشقاب پر نشست پشت میز. نگاهی به بشقاب خلوت من انداخت و خندید:
« اگه همین جور ادامه بدی، از غمباد كه نمیری، حتماً از گرسنگی سقط میشی!»
با نوك چنگال، غذاهای بد قیافه چینی را زیر و رو كردم و گفتم:
«زودتر كارو به یه جا برسون نصرت. یه لشكر اونور منتظرن!»
هنوز سر میز بودیم كه سرو كله یوسف پیدا شد. از آسانسور كه پیاده شد، صدایش را شنیدیم كه با تلفن حرف میزد! روبوسی كرد و بدون تعارف سر میز نشست. برگه مهر شده سفارت را به همراه گواهی فوت روی میز گذاشت و بشقاب خود را پر كرد.
نصرت برگهها را جلوی خودش كشید. به روی نوشتهها دقیق شد. ولی به نظر نمیآمد كه چیزی دستگیرش شده باشد.
یوسف با چوبهای معروف چینی مشغول خوردن شد.
«دیروز سفارت بودم. از شركتهای هواپیمایی هم قیمت گرفتم. نامردا، تا وقتی با زنده طرف حسابن خوش خدمتی میكنن! اما خدا نكنه جنازه رو دست كسی مونده باشه!»
با سرو صدا، رشتههای بلند ماكارونی را هورت كشید و ادامه داد:
«دویست هزار یوان میگیرن تا جنازه رو برگردونن!»
نگاه نگرانم را به نصرت دوختم.
«یعنی چقدر؟»
نصرت لیوان شیر را سر كشید.
«همون كه گفتم! صد میلیون پول بیزبون!»
از پشت میز بلند شد. دوباره بشقابش را پر كرد. و ادامه داد:
«البته دو سه سال پیش، یكسوم این مبلغام نمیشد!»
یوسف لیوان آب پرتقال را سر كشید.
«این راهِ قانونیه؛ اگه اصرار دارید كه حتماً برش گردونید!»
نگاهی به او و بعد به نصرت كردم و منتظر ماندم.
ادامه دارد ....




