آن 7 نفر
من خیلی كم در زندگیام خجالت میكشم. خیلی كم احساس میكنم كم آوردهام و هیچ كاری از دستم برنمیآید، مثلا در مراسم عزاداری، تشییع جنازهها و ختمها وقتی خانواده متوفی با آن سوگ بزرگ دست و پنجه نرم میكنند، بلند بلند گریه میكنند، توی سر و صورت خودشان میزنند... من نمیدانم باید چه كار كنم. همانطور با دهان باز میایستم میان قبرستان و آدمها را نگاه میكنم. درست همین موقع است كه خجالت میكشم. از تسلیت كوچكی كه میآید روی لبم و میدانم تسلایی نیست. از غم آخرتان باشدی كه اساسا جمله بیمبنایی است. مگر میشود كسی دیگر غم نبیند؟ مگر اینكه خودش بمیرد! این طور وقتها دوست دارم كاری از دستم بربیاید و بتوانم از سوگ آن خانواده كم كنم. از فقدان پدری كه دیگر نیست، از سوزش قلبی كه در نبود فرزند جان میكاهد. ولی هیچ! هیچ از دستم برنمی آید، مگر نگاه كردن.
این روزها همهاش به سلمان، ابوذر و مقداد فكر میكنم. به آن شب كه زیر تابوت بیبی را گرفته بودند. به اینكه اشكهای بچهها را دیدهاند، بیتابی مولا را. به خجالتی كه توی صورت این
این روزها همهاش به سلمان، ابوذر و مقداد فكر میكنم. به آن شب كه زیر تابوت بیبی را گرفته بودند. به اینكه اشكهای بچهها را دیدهاند، بیتابی مولا را. به خجالتی كه توی صورت این




