نسخه Pdf

مصائب قانونمداری!

مصائب قانونمداری!

چند بار لایی كشید و توی هر لایی كشیدن، آینه ماشینی را پراند. یكی دو بار هم ماشینش مالید به ماشین‌هایی كه آهسته می‌رفتند. نایستاد. گازش را گرفت و رفت و دور شد. دو سه تا از ماشین‌هایی كه آسیب دیده بودند، دنبالش كردند. خیابان ترافیك داشت. چند صد متری در جویبار متراكم ماشین‌ها، در تاریكی شب زمستانی پارسال، تعقیبش كردند. وقتی فهمید چند تا ماشین افتاده‌اند دنبالش، گازش را گرفت. همانطوری با سرعت راند و همانطور، با ماشین‌های بیشتری تصادف كرد. اما باز هم نایستاد. آنقدر رفت تا بالاخره توی آن ترافیك كوبید به یكی از ماشین‌هایی كه از فرعی بیرون می‌آمد. آنقدر محكم كوبید كه دیگر ماشینش نتوانست حركت كند. تا ماشین‌هایی كه پشت سرش بودند به او برسند، از ماشین پیاده شد و دوید توی پیاده‌رو و پیچید توی یكی از فرعی‌ها و ناپدید شد. تمام شد؛ انگار اصلا از اول شروع نشده بود. ماشین‌ها رسیدند و دیدند راننده فرار كرده است. هركدام از آنها كه خودروهاشان آسیب دیده بود، به‌جای آن‌كه از او شكایت كنند، از توی ماشین جوان فراری چیزی به غنیمت برداشتند. یكی زاپاس ماشین را برداشت؛ دیگری جعبه‌ ابزارش را، آن یكی پنل ضبط را باز كرد. یكی دیگر كاپوت را كشید و باتری ماشین را كشید بیرون و گذاشت توی صندوق عقب ماشینش. راننده جوان فراری، توی راه به ماشین من هم زده بود. من اما نمی‌خواستم از توی ماشین او ـ كه تازه اصلا معلوم نبود ماشین اوست؛ شاید دزدی بود ـ‌ چیزی به غنیمت بردارم؛ به‌جای آن كارها، به پلیس زنگ زدم. پلیس آمد، واقعه را صورتجلسه كرد. من منتظر شدم تا قانون به من كمك كند.

رضا خواست كابینت‌های آشپزخانه‌ش را عوض كند. پس توی بازار كابینت‌سازها چرخی زد و یك نجار پیدا كرد. نجار آدرس خانه او را گرفت. عصر یك روز پاییزی آمد و كابینت‌ها را اندازه زد؛ طرح‌های مختلف را به او نشان داد و از او بیعانه خواست. بیعانه را كه گرفت، رفت. رفت كه سه روز دیگر بیاید و كارش را شروع كند. سه‌روز دیگر، زنگ زد و گفت نمی‌تواند بیاید، چون عمویش كه در شهرستان زندگی می‌كرده، فوت شده و او باید به شهرستان برود تا در مراسم تشییع او حاضر باشد. دقیقا بعد از دو هفته از روزی كه نجار، پول بیعانه ساخت كابینت‌های رضا را گرفت، یك روز صبح وسایلش را آورد تا از فردا كار را شروع كند. نجار چند تخته نئوپان را به سختی از پله‌ها بالا آورد، به‌جای چند تخته ام‌دی‌اف مرغوبی كه رضا از توی كاتالوگ طرح‌های نجار انتخاب كرده بود. نجار عذر می‌خواهد كه اشتباه كرده. نئوپان‌ها را برمی‌گرداند و باز چند روز دیگر كار به تعویق می‌افتد. بعد از تماس‌های مكرر رضا كه «بیعانه‌ام را برگردان تا كار را بدهم كس دیگری انجام دهد» مرد با همان ورق‌های ام‌دی‌اف كه طرح انتخاب‌شده رضا بوده، بازمی‌گردد. ورق‌ها را می‌برد و كار را شروع می‌كند. كار كه تمام می‌شود، رضا كابینت‌ها را چك می‌كند؛ توی همه آنها ورق‌های نئوپان است و روی‌شان، ورق‌های ام‌دی‌اف. رضا عصبانی می‌شود و طرف هم حالا دیگر توپش را پر می‌كند و پولش را تمام و كمال می‌خواهد. رضا بجای دعوا كردن، به قانون پناه می‌برد.

دزد به خانه سعید می‌زند.  از خانه‌اش چیزهای مهمی مثل طلاهای زنش، لپ‌تاپ سعید و زنش، هاردهای اكسترنال‌شان، حتی یك مایكروفر و یك تلویزیون 50 اینچی را هم می‌برد. دزد خانه سعید دستگیر می‌شود. سعید به قانون پناه می‌برند و از قانون كمك می‌خواهند. او راهی جز كمك گرفتن از قانون ندارد.

نظام اداری با کم‌کردن پیچیدگی‌هایش، باید راه استیفای حقوق ما را آسان‌تر کند. هر كدام از ما، بیش از یك سال است كه برای گرفتن حقوق‌مان در راهروهای اینجا و آنجا پله‌ها را طی می‌كنیم، می‌رویم، می‌آییم اما كار یا به کندی جلو می‌رود یا پیش نمی‌رود. 
دیروزها، برای بار چندم به كلانتری رفتم تا سرنوشت تصادف آن ماشین با ماشینم و خسارتم را جویا شوم. در نهایت باز هم با یك پرونده در دست و كوهی خستگی بر دوش به خانه برگشتم. هنوز هم اگر تاریخ تکرار شود به قانون پناه می‌برم و چیزی از وسایل ماشین برنمی‌دارم چرا که این کار را درست می‌دانم اما هزار ای کاش که پیچیدگی‌ها، کاغذبازی‌ها و بروکراسی کمتر بود.
ضمیمه ویژه نامه