حكایت عبدالقادر  و جوان علاقه‌مند

حكایت عبدالقادر و جوان علاقه‌مند

در یكی از زمان‌های قدیم در شهری از شهرهای نواحی مركزی، گدایی به‌نام عبدالقادر زندگی می‌كرد كه در گدایی شهره آفاق بود و از طریق تكدیگری مال و منال فراوان گرد آورده بود و گرچه اغلب مردم می‌دانستند كه او با آن‌كه اموال بسیاری دارد باز هم گدایی می‌كند، از آنجا كه در گدایی بسیار متبحر بود، باز هم از مردم پول می‌گرفت و كماكان از راه گدایی درآمد خوبی داشت.
روزی كه عبدالقادر برای شنا به استخر رفته بود، جوانی نزدیك او رفت و پس از سلام و احوالپرسی و آرزوی توفیق به او گفت: «ای عبدالقادر، می‌خواهم مانند تو گدای موفقی شوم و از این راه درآمد مكفی كسب كنم. می‌شود مرا به شاگردی قبول كنی و فوت و فن كار را به من بیاموزی؟» 
عبدالقادر گفت: من تابه‌حال راز كار خود را به كسی نگفته‌ام، اما هم‌اكنون به دلم افتاد كه به تو بگویم. این كار شاگردی و استادی برنمی‌دارد و به‌جز سه‌نكته فوت و فن خاصی هم ندارد؛ اول آن‌كه گدایی كن از هركس كه باشد، دوم آن‌كه گدایی كن در هر جا كه باشد و سوم آن‌كه هركس چیزی داد بگیر، هر چیز كه باشد.
جوان گفت: پس بده در راه خدا.
عبدالقادر گفت: زكی، من خودم ختم گداهایم، از من گدایی می‌كنی؟
 جوان گفت: خودت گفتی گدایی كن از هركه باشد.
عبدالقادر گفت: حالا اینجا؟ لخت و عور؟ 
جوان گفت: خودت گفتی گدایی كن هر جا كه باشد.
عبدالقادر گفت: الان به‌صورت لخت و عور فقط می‌توانم به رختكن بروم و مایو‌ام را بچلانم و هرچه از آن چكید به تو بدهم.
جوان گفت: خودت گفتی هركس چیزی داد بگیر، هرچیز كه باشد.
عبدالقادر گفت: ای جوان، تو ختم گدایانی، مرا به دستیاری خود بپذیر. جوان، عبدالقادر را به دستیاری خود پذیرفت و آنها همراه هم آكادمی آموزش علمی تكدیگری با آخرین متد روز اروپا را تأسیس كردند.