یادداشتی از حامد عسکری شاعر و نویسنده
خروس خوبی داشتم. از بین جوجههای مرغ كرچ بیبی انتخابش كرده بودم. از همان اول به دلم نشسته بود. جنسیتش را نمیدانستم اوایل و فراجنسیتی عاشقش شده بودم. یك روز صبح دیدمش قوقولی قوقوی ناقصی كرد كه شبیه تك سرفه بود. بند دلم پاره شد. به بی بی گفتم خروسه خروسه... بیبی گفت بده پیاز بنفش بخوره جنگی بشه به پدرت میگم جیگر گاوش بده خونخوار شه جنگ كنه جیگرت حال بیاد.
خروسم جگر میخورد و قد میكشید. تاج برگشتهای داشت به قاعده همبرگری سرخ و قرمز مثل لاكهای شهناز آرایشگر محل بیبی اینا كه صورت بند میانداخت و ابرو ور میداشت از زنان محل. خروسم در مقایسه با خروس پسر بارانی(همسایه بیبی) و مختار(پسرك افغان مستاجر همسایه دیگر) یك نقص داشت سفید بود مثل خامههای گاو حاج معصومه و این افت داشت. مثل ورزشكاری بود كه لباس ورزشی نداشت. مثل رقاصهای كه دامن پولكی نداشت... احساس پادشاه روم را داشتم كه گلادیاتوری وحشی و خونخوار را دارد و زره ندارد برای جنگیدن. مختار و پسر بارانی هی دعوتنامه جنگ میفرستادند و من گلادیاتورم زره نداشت. به بیبی گفتم گفت درستش میكنم ننه.
بابونه و حنا توی كاسهای مسی ریخت و نوشابه زرد به آن اضافه كرد و حاصلش خمیری لزج و خوشبو شد. خوب كه قاطی كرد گفت محكم بمال به پرهاش و بندازش نصف روز تو حموم كه خاكی نشه و به جونش بشینه. یكی دو ساعت ساكت بود، بعدش شروع كرد به غر زدن و بال كوبیدن، قُدا میكشید و من نعره اژدها میشنیدم. شب كه شد شستمش و لای چادر شبی كه علف میبریدیم خشكش كردم . رنگش رویایی شده بود یك رنگ خاص و بیتكرار. به سان دامادی نورسته و بهار مست میخرامید و بال وا میكرد و نوك توی بدنش میكشید و پرهایش را منظم میكرد.
دردسرتان ندهم خروسم همه خروسهای محل را سه هیچ توی خانه خودشان میزد. و من سرزمین امپراتوریام روز به روز گستردهتر میشد. یك روز از مدرسه برگشتم، خانه بیبی روی زمین پر ریخته بود. پاشوره شیر آب توی حیاط را خون گرفته بود. بوی غذا میآمد. وارد اتاق شدم مش كنیز آمده بود. كاسهای نخود كشمش و طاقهای چادری فلفل نمكی و تسبیحی هم جلویش بود. از مشهد آمده بود به دیدن بیبی. بیبی احترامش كرده بود جلوی پایش خروس زمین زده بود. مش كنیز ماچم كرد صورتش بوی امام رضا(ع) میداد. بوی آویشن و زعفران . ماچ خیسش را پاك كردم و نشستم روبهرویش و شروع كردم فتیله كردن پرزهای قالی... بیبی سفره كه انداخت گفتم مدرسه تی تاب و نوشابه خوردم گرسنهام نیست. صدای قاشق چنگال میآمد و من توی اتاق بغلی بغضی با قاعده خشتی خیس خورده چسبیده بود ته گلوم... خروسم...
خروسم جگر میخورد و قد میكشید. تاج برگشتهای داشت به قاعده همبرگری سرخ و قرمز مثل لاكهای شهناز آرایشگر محل بیبی اینا كه صورت بند میانداخت و ابرو ور میداشت از زنان محل. خروسم در مقایسه با خروس پسر بارانی(همسایه بیبی) و مختار(پسرك افغان مستاجر همسایه دیگر) یك نقص داشت سفید بود مثل خامههای گاو حاج معصومه و این افت داشت. مثل ورزشكاری بود كه لباس ورزشی نداشت. مثل رقاصهای كه دامن پولكی نداشت... احساس پادشاه روم را داشتم كه گلادیاتوری وحشی و خونخوار را دارد و زره ندارد برای جنگیدن. مختار و پسر بارانی هی دعوتنامه جنگ میفرستادند و من گلادیاتورم زره نداشت. به بیبی گفتم گفت درستش میكنم ننه.
بابونه و حنا توی كاسهای مسی ریخت و نوشابه زرد به آن اضافه كرد و حاصلش خمیری لزج و خوشبو شد. خوب كه قاطی كرد گفت محكم بمال به پرهاش و بندازش نصف روز تو حموم كه خاكی نشه و به جونش بشینه. یكی دو ساعت ساكت بود، بعدش شروع كرد به غر زدن و بال كوبیدن، قُدا میكشید و من نعره اژدها میشنیدم. شب كه شد شستمش و لای چادر شبی كه علف میبریدیم خشكش كردم . رنگش رویایی شده بود یك رنگ خاص و بیتكرار. به سان دامادی نورسته و بهار مست میخرامید و بال وا میكرد و نوك توی بدنش میكشید و پرهایش را منظم میكرد.
دردسرتان ندهم خروسم همه خروسهای محل را سه هیچ توی خانه خودشان میزد. و من سرزمین امپراتوریام روز به روز گستردهتر میشد. یك روز از مدرسه برگشتم، خانه بیبی روی زمین پر ریخته بود. پاشوره شیر آب توی حیاط را خون گرفته بود. بوی غذا میآمد. وارد اتاق شدم مش كنیز آمده بود. كاسهای نخود كشمش و طاقهای چادری فلفل نمكی و تسبیحی هم جلویش بود. از مشهد آمده بود به دیدن بیبی. بیبی احترامش كرده بود جلوی پایش خروس زمین زده بود. مش كنیز ماچم كرد صورتش بوی امام رضا(ع) میداد. بوی آویشن و زعفران . ماچ خیسش را پاك كردم و نشستم روبهرویش و شروع كردم فتیله كردن پرزهای قالی... بیبی سفره كه انداخت گفتم مدرسه تی تاب و نوشابه خوردم گرسنهام نیست. صدای قاشق چنگال میآمد و من توی اتاق بغلی بغضی با قاعده خشتی خیس خورده چسبیده بود ته گلوم... خروسم...




