نسخه Pdf

سناریو عوض شد

داستان جنایی

سناریو عوض شد

وقتی به صفحه گوشی‌اش خیره شد، تمام نفرت به شکل یک توپ بزرگ در سینه‌اش جمع شد. صحنه ای را دید که حالش را بد می کرد. لحظه ای که خوش و خرم در کنار او ایستاده بود و از ته دل می خندید. دلش می‌خواست که بتواند آن لحظات را از تاریخ محو کند یا یک قیچی بردارد و هر جایی از زندگی اش که او را به عنوان دوست قبول کرده بود، ببرد و پرت کند جایی دور، مثلا جایی که تاریخ های نکبت در آنجا نگهداری می شدند یا جایی آن‌طرف جهنم.

خودش هم نمی داست از کی با تمام وجود این نفرت را درک کرده است فقط می‌دانست هرجا اسمی از او می شنود و یا او را میبیند دوست دارد تمام عقده چند سال خفت پذیرفتن دوستی این شخص را به یکباره بالابیاورد. دوست دارد بدبختی اش را ببیند. دیروز درمورد او با مادرش صحبت کرده بود. هرچه سعی می کرد مادرش را متقاعد کند که آن دختر دوست قدیمی اش بوده اما امروزه دشمنش شده و به او خیلی بدی کرده، باز هم مادر زیر بار نمی رفت و می گفت که همه چیز دو طرفه است. مادر می گفت نیلوفر دختر بدی نیست و چون تو جوانی قدر دوستی هایت را نمی دانی.
همین موضوع او را عصبی تر می کرد، همین که همه حق را به نیلوفر می دادند و حتی سعی نمی کردند او را درک کنند. انگار که آن دختر، یک چوب سحرآمیز دست گرفته بود و همه آدم های این شهر را به وجود خودش مسموم و معتاد کرده بود. بدتر از همه آن که مجبور بود هر روز او را از صبح تا شب در محل کار ببیند و این‌که مدام همه مدیران از او تعریف و تمجید بی جا می کنند ، تحمل کند. اما دیگر باید تصمیمش را می گرفت. یا باید نیلوفر را سرجایش می نشاند و یا تکلیف خودش را مشخص می کرد و اصلا از آنجا می رفت.
صبح از خواب بیدار شد. هزار بار کلماتی را که می‌خواست رو در رو به نیلوفر تحویل دهد با خود تکرار کرد. هربار که به حرف هایش فکر می کرد قلبش تند می زد و هیجان زده می شد. می دانست آخر هم موقع صحبت کردن حتما هول می شود و کم می آورد و نمی تواند نیلوفر را ضایع کند.اما هر بار که این افکار به مغزش می رسید، باز هم سعی می کرد به خودش امیدوار باشد و احساساتش را مدیریت کند. او باید برنده میدان می شد.
به محل کارش رسید. او هر روز این مسیر را به راحتی می رفت و می آمد اما این‌بار که قصد روبه‌رو شدن با نیلوفر را داشت، انگار همه چیز فرق می کرد. با خودش فکر کرد اگر دیگران از نیلوفر پشتیبانی کنند، چه؟ سنگینی پاهایش را بیشتر حس می کرد. اگر نیلوفر جواب های سنگینی به من بدهد و جلوی دیگران ضایع شوم چه؟ از خشکی زیاد، حلقش به سوزش افتاده بود گه گاهی تک سرفه میزد. اگر راز هایی را که از آنها با خبر بود، جلوی دیگران بیان کند چه؟ او دوست قدیمی من است از همه زندگی ام خبر دارد. سعی کرد تنفسش را کنترل کند اما تا خواست به ضربان قلبش فکر کند، ساختمان شرکت را دید. 
نفس عمیقی کشید و همه ترس ها را بیرون در جا گذاشت و داخل شد. پله ها را دوتا یکی طی کرد و وارد واحد شد. به کسی سلام نکرد، میزش را نشانه گرفت و آنقدر تند پشت میزش جای گرفت که انگار همه مسیر را دویده یا پریده است. سرش را پایین انداخته بود و حس می کرد همه همکارانش به او زل زده اند. فکر می کرد توانسته جلب توجه کند و همه عصبانیتش را بروز دهد. حس عجیبی داشت، هم خجل بود وهم حق به جانب. این همکاران همان هایی بودند که از ابتدا با او همکار بودند و وقتی که او نیلوفر را به عنوان دوست صمیمی اش به محل کار معرفی کرد، دیگر بین همه این همکاران محبوب تر از او شد طوری که دیگر همه اول از نیلوفر می پرسند برنامه هایش را و بعد خود را با او هماهنگ می کنند.
این دختر نفرت انگیز همه زندگی او را تسخیر کرده بود. حالا هم  حق همکاران بود که عصبانیت و بدخلقی او را ببینند. حتما همه داشتند به او نگاه می کردند. سرش را کمی بالا اورد و زیر چشمی چند نفری را پایید. اما در کمال تعجب دید هیچ کسی نه تنها به او نگاه نمی کند بلکه همه مشغول کار خود هستند. چه بسا که اصلا متوجه حضور او هم نشده باشند. واقعا حالش از این همه ندیده شدن به‌هم خورد. خواست مثل همیشه تو لاک دفاعی خود فرو برود که ناگهان در باز شد و نیلوفر با همان انرژی 
همیشگی اش بلند به همه سلام کرد. باز هم جادوگر بدجنس قصه اش سر رسید. دخترک حال به‌هم زن آنقدر زشت بود که با رنگ و لعاب دادن به صورتش سعی می کرد همه را جذب خودش کند و موفق هم می شد. 
همه افکار آنقدر در سرش چرخید که ناگهان بلند شد و بی دلیل به سمت نیلوفر رفت. همه حرف هایی که آماده کرده بود فراموش کرده بود و فقط بلند گفت : تو چرا انقدر چندشی؟
همه جا سکوت شد. همه نگاه ها به سمت او برگشت. بالاخره توانسته بود نظر همه را جلب کند ولی کاش نتوانسته بود. یکباره به خودش آمد و فهمید که چه کاری کرده. اما دیگر نمی خواست کم بیاورد. حالا که شروع کرده بود مجبور بود تا اخر پیش برود.
نیلوفر با تعجب خیره مانده بود: با منی؟ خوبی؟ چرا چندشم؟
چرا؟ چرا چندشم؟ یعنی خودش نمیدانست چرا چندش است؟ واقعا چرا چندش هست؟ چرا این قدر حرص من را درمی‌آورد؟ خودش هم نمی دانست چرا الان که جلو همه این حرکت را کرده دلیلی برای چندش بودن نیلوفر ندارد فقط می دانست که حالش از او بهم میخورد. دوباره به حالت هیجان زدگی و عصبانیت افتاد. چشمانش را بست و انگار که ورودی گوش هایش هم بسته شده بود. فقط هرچه حرف زشت بود از دهانش بیرون داد و نثار دوست قدیمی اش کرد. دوست قدیمی صمیمی. دوست قدیمی صمیمی چندشش. به سمتش حمله ور شد و موهایش را دور دست پیچید و با تمام قدرت کشید. نیلوفر انگار هنوز در شوک بود ونمی‌دانست دارد چه اتفاقی می‌افتد. همکاران سعی کردند آنها را از هم جدا کنند و تا حدی هم موفق شدند. نیلوفر در طول این مدت فقط بلند داد میزد و می‌پرسید: چرا خب فقط بگو چرا؟
همه چیز داشت کم کم آرام می‌شد و آنها را از هم جدا کرده بودند. اما حرص او خالی نشده بود. حالا همه او را به چشم یک احمق وحشی می‌دیدند. حالا هیچ کس تا  آخر عمر او را آدم حساب نمی کرد وهمه فکر می کردند که او بی‌عقل است. نمی توانست بار این نگاه سنگین را تحمل کند. بدتر از همه ان بود که اگر تا چند دقیقه دیگر ازش دلیل رفتارش را می پرسیدند، او جواب منطقی ای برایش نداشت. باید یک جوری همه چیز را منطقی تر جلوه می داد و یا حداقل به نحوی عذاب وجدان برای انها ایجاد می کرد. باید از سوال و جواب های چند دقیقه بعد یکجوری فرار می کرد.
ناگهان چشمش به پنجره باز اتاق افتاد. اتاقشان طبقه اول بود یعنی اگر کاری می کرد که دوباره دعوا شود و او نمایشی خودش را از پنجره پرت میکرد پایین، هم بقیه عذاب وجدان می گرفتند و هم از سوال و جواب ها خلاص می شد و هم نهایت دست و پایش می شکست و آسیب جدی نمی دید.
پس دوباره بلند شد و فریاد زد. به سمت نیلوفر حمله کرد. دوباره همهمه شد. همه فقط جیغ می کشیدند و سعی داشتند آنها را جدا کنند. بیشتر فشار می آورد که جمعیت به سمت پنجره برود.موفق هم شد. موقعیتش را جوری تنظیم کرد که فیکس پنجره شد و تا نیمه بدنش را از پنجره بیرون انداخت، وحشت تمام وجودش را گرفت. همکاران سعی می کردند به خیال خودشان او را نجات دهند و نمی دانستند همه اینها نقشه خودش است.
بین جمعیت نیلوفر دوباره پدیدار شد و او را کشید داخل اما آنقدر سنگینی و فشار زیاد بود که نیلوفر به جای او از پنجره به پایین افتاد. همه چیز در یک لحظه بود. حتی نمی توانست شوکه باشد. واقعا نمیدانست چه شده. قرار بود خودش پایین بیفتد نه نیلوفر. اولش با خود گفت احتمالا نهایتا دست و پای نیلوفر شکسته باشد ولی او زمانی که داشت برنامه‌ریزی می‌کرد به جدول کنار جوب آب فکر نکرده بود. دختر جوان زمانی که به پایین افتاد، سرش با جدول برخورد کرده و مرگ مغزی شد.

واقعا چرا؟ چرا نیلوفر چندش بود؟ خودش هم هیچ وقت نفهمید.

غزاله مالکی - تپش
ضمیمه ویژه نامه