برای کتاب «خون شریک»
سعی کردم از واقعیت دور نشوم
«خون شریک» مستند داستانی شهید مهدی صابری است. روایت این کتاب از کودکی مهدی صابری و کمی قبلتر از آن شروع میشود تا به نوجوانی و جوانی و رزم او در سوریه و درنهایت شهادتش ختم میشود.
در نوشتن این کتاب سعی کردم طوری بنویسم که از واقعیت دور نشوم اما مثلا در بعضی مصاحبهها زمانبندی درنیامده بود و من نمیدانستم که مثلا بین اتفاق الف تا ب چه واقعهای رخ داده؛ یک جاهایی مجبور بودم خودم این صحنهها را چیدمان کنم. یکی از این نظر، یکی هم از نظر تصویر و فضاسازی چون آدمها خاطراتشان را که میگویند توصیف فضا را نمیکنند که مثلا پاییز بود یا... از جهتی توصیف رنگ و بویی به متن میدهد، بنابراین گاهی توصیفاتی میکردم در عین حال که تلاشم بود در مستند بودن وقایع دست نبرم. میتوانم بگویم اینها هم مستند بود اما مستند از زبان بقیه راویها. مثلا آن فضای پادگان را یک راوی تعریف میکرد که مثلا میرفتیم پادگان تفنگهاشان، تفنگهای دهه60 بود و کندهکاری رویش داشته؛ حالا این را من میآوردم در دید مهدی، یعنی تخیل من نبود. یا در مورد فضای پادگان هم همینطور مثلا یک راوی به من میگفت که پادگان این شکلی بود، ساختمانهایش بتونی بودند و... من این توصیف را میآوردم در دید مهدی. چون من خودم اطلاعاتی نداشتم، از راویها کمک میگرفتم تا جایی که به مستند بودن اثر آسیب نزند به نظرم میشود تخیل در آثار مستند وارد شود. طوری که ما با یک اثر گزارشی صرف روبهرو نباشیم. مثلا بعضی صحنهپردازیها را باید میساختم.
مثلا مادر شهید میگفت به مهدی فلان چیز را گفتم. حالا برای این دیالوگ من نیاز به فضایی داشتم و مثلا این را در فضای آشپزخانه که مادر در حال غذا درست کردن است آوردم و این مکالمه آنجا شکل میگیرد. این به نظرم اشکالی ندارد، چون صحنه غریب و غیرمستندی نیست؛ حالا این مکالمه میتوانست در حیاط باشد، در آشپزخانه باشد یا پذیرایی... .
شهادت شهید صابری سال۹۳ بوده و من پژوهش کتاب را از مهر۹۸ شروع کردم تا بهمن۹۸. پنج سال فاصله بود. تا حد خوبی به نظرم خاطرات دقیق بودند، چون مثلا ۲۰سال نگذشته بود که بگویم خیلی چیزها فراموش شده. از طرفی هم فکر میکنم اگر شش ماه، یکسال بعد از شهادت من پژوهش را شروع میکردم. چون شهادت تازه بود و آن عزیزان در اوج احساساتشان بودند، شاید باعث میشد کمی خاطرات از جنس احساسی و مقدسسازی شود.
مریم علیبخشی - نویسندهمثلا مادر شهید میگفت به مهدی فلان چیز را گفتم. حالا برای این دیالوگ من نیاز به فضایی داشتم و مثلا این را در فضای آشپزخانه که مادر در حال غذا درست کردن است آوردم و این مکالمه آنجا شکل میگیرد. این به نظرم اشکالی ندارد، چون صحنه غریب و غیرمستندی نیست؛ حالا این مکالمه میتوانست در حیاط باشد، در آشپزخانه باشد یا پذیرایی... .
شهادت شهید صابری سال۹۳ بوده و من پژوهش کتاب را از مهر۹۸ شروع کردم تا بهمن۹۸. پنج سال فاصله بود. تا حد خوبی به نظرم خاطرات دقیق بودند، چون مثلا ۲۰سال نگذشته بود که بگویم خیلی چیزها فراموش شده. از طرفی هم فکر میکنم اگر شش ماه، یکسال بعد از شهادت من پژوهش را شروع میکردم. چون شهادت تازه بود و آن عزیزان در اوج احساساتشان بودند، شاید باعث میشد کمی خاطرات از جنس احساسی و مقدسسازی شود.




