نسخه Pdf

گنده‌لات کوکاکولای تهران روی تشک کشتی!

برای کتابی از مرکز مستندنگاری فدراسیون کشتی جمهوری اسلامی ایران

گنده‌لات کوکاکولای تهران روی تشک کشتی!

کتاب «شاهرخ‌نامه» روایت داستانی از زندگی کشتی‌گیر شهید، شاهرخ ضرغام از سوی انتشارات شهید کاظمی منتشر شد.

امروز مسخره است برایم که تختی را برای قهرمان شدن، مجبور باشیم غسل تعمید بدهیم و از هر مدال و دستاورد ورزشی پاک کنیم. چرا باید قهرمان تجلی شخصیتی بی‌مانند و کم‌خاصیت باشد. یا مثل پطرس که اصلا داستانش انگار از اول واقعی نبود، با انگشتش حماسه خلق کند؟ ممکن است این‌که تصویرش از همه بزرگ‌تر بود، هم آرمانی داشته و هم عملی را به انجام رسانده و هم تصادفا خیلی روزها را مثل آدم‌های معمولی اطرافش سرکرده؟ باید بپذیریم او قهرمان زاده شده بود و تمام مسیر 31ساله‌اش فقط برای تحقق هدف قهرمانی طی شد؟ دارم از شاهرخ ضرغام حرف می‌‌زنم. از یک کشتی‌‌گیر شهید یا یک شهید کشتی‌‌گیر. 38سال بعد از تولد طیب حاج رضایی، لات و گردن کلفت محله صابون‌پزخانه تهران، گنده‌لاتی درشت هیکل و مو فرفری در محله کوکاکولای تهران به دنیا آمد که اذیت و آزارش گریبانگیر مردم کوچه و محله بود اما دعای جانسوز مادر و لطف و عنایت حضرت سیدالشهدا، سرنوشتی مشابه طیب برایش رقم زد، طیب فدای روح ا... شد و شاهرخ هم فدای راه روح ا... شد.
شاهرخ با نام شناسنامه‌ای ابوالفضل در اول دی‌۱۳۲۸ درمحله نبرد در شرق تهران متولد شد. در ایام محرم که یک «تلنگر» زندگی بسیاری از انسان‌ها را متحول می‌کند، یکی از تلنگر‌ها توسط مرحوم حاج‌آقا مجتبی تهرانی به شاهرخ زده شد و بعد از این جلسات متحول شد و همراه مادر پیر و برادرش به پابوسی امام‌رضا(ع) رفت و توبه کرد.
در بحبوحه انقلاب او در پاکسازی‌ها نقش داشت و با شروع غائله کردستان وقتی حضرت‌امام فرمودند: به یاری پاسداران در کردستان بروید، دیگر سر از پا نمی‌شناخت. به توصیه شهید چمران به آبادان رفته و به شهید هاشمی، فرمانده جنگ‌های نامنظم فداییان اسلام پیوست و سرانجام در 17آذر1359 به شهادت رسید.«شاهرخ‌‌نامه» روایتی از زندگی کشتی‌‌گیر شهید شاهرخ ضرغام به ‌قلم دانیال قاسمی‌‌پور است که با همکاری فدراسیون کشتی جمهوری اسلامی و توسط نشر شهید کاظمی در 136صفحه منتشر شده است.
کتاب از سه فصل تشکیل شده و سه بخش گشایش نخست، گشایش دوم و خروج هم ضمیمه آن شده است. در بخشی از کتاب آمده است: «همه می‌خندند. شاهرخ بدجوری شرمنده شده. نه که برایش خیط شدن در جمع مهم باشد، این نه. با همه رفیق است و اگر هم کسی زیادی بلند بخندد، هیکلش برای ساکت‌کردنش کافی است. از برخورد مربی شرمنده شده. از این‌که او آن‌قدر آدم دیده که از خودش بپرسد کجا بودی و چرا دیر آمدی. که فرض نکرده و حکم خودش را تنهایی نبریده. مثل تمام معلم‌هایش. مثل همانی که بین همه فرق می‌گذاشت و آخر یک روز دیوانه‌اش کرد. این‌که دیر کرده و حالا تنبیه در راهش است؛ اما باز این‌قدر حالش خوب است و حس می‌کند کسی است، اسم دارد، حرمت دارد، این شرمنده‌اش کرده و چشم‌هایش را کمی، کمی اشکین.»